پارت بیست و هفتم
اون روز یادمه تنها بودم مثه کل هفته اخیر، بخاطر اعصاب داغونم ‌رفتم دوش بگیرم بلکه آروم شم
تو حموم کمرم گرفت جوری که قفل شدم
فقط تونستم خودمو خشک کنم و با موهای خیس تو‌تخت دراز کشیدم
دبگه تکون هم نمیتونستم بخورم
شب شوهرم‌اومد
برام کیسه اب گرم اورد دیگه حتی حوصله بحث که منو یادت میره رو هم نداشتم فقط گریه‌میکردم
فردا صبحش کمرم بهتر شد اما هنوز‌گرفتگی رو داشتم
شوهرم گفت بیا بریم شل کننده عضله دکتر میده خوب میشی
لحظه اخر مامانم زنگ زد گفت اگه بهتر شدی نمیخواد بری
اما لباس پوشیده بودم رفتیم
به دکتر گفتم تو اقدامم، شل کندده مشکلی ایجاد نمیکنه گفت نه عضله های رحم متفاوتن و اگه حامله باشیم خیلی هفتت پایینه پس اشکال نداره
چندروز از موعدم گذشت،شک داشتم چون تو کل اون ماه ما فقط یه بار رابطه داشتیم
رفتم بتا دادم
عددش ۶۰ اینا بود کم بود
باز استرس افتاد به جونم، خاطره دفعه قبلی دیوونم میکرد

بارداری، زایمان، شیر ،پوشک

۱ پاسخ

عزیزم ریپلای کن گمت نکنم لطفا

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت سی و سه
شب قبلش با این فکر که شاید دیگه‌نتونم بچه بیارم نابود بودم
یهو یه دکتری رو دیدم اونجا
باهاش حرف زدم چون سری قبل تو اتاق عمل بود
برام توضیح داد که ای وی اف حتی لوله هم نداشته باشی ممکنه‌‌ و نگران‌نباشم
( یه توضیح در مورد عمل بگم، لاپاروسکوپی
چندتا سوراخ رو‌شکم میزنن که دوربین و یه چی دیگه رو رد کنن، سری اول که رفتم یهو یه دکترا اومد گفت یه دستگاه جدیده اگه بذاری روت امتحان کنن هزینه خیلی هم نمیگیریم، اما بجا سوراخ از رو شکم از پایین وارد میشه، منم چون اصلا دلم‌نمیخواست شکمم سوراخ بشه با کله قبول کردم، این بارم همون عمل رو‌ میخواستم)
تو اسانسور بیمار بر بودم که رسید
بهش گفتم تقصیر توئه من اینجام
حالا تقصیری نداشت من تو حال خوبی نبودم یه چیزی گفتم
ولی بنده خدا تا مدت ها این صحنه و حرف من آزارش میداده
( نمیدونم شاید اون شل کننده عضله وقتی نمیدونستم حامله امو زدم باعث این داستان شد یا چیز دیگه ای بود)
خلاصه همه چی دوباره تکرار شد و متاسفانه اون یکی لولمو هم از دست دادم
حامد در مورد اون لوله‌نمیدونست
این‌وسط تازه فهمید خیلی عصبانی شد اما هیچی نگفت‌بهم
بعد ها گفت اگه‌گفته بودی من قبل اقدام خیلی بیشتر دکتر میبردمت
اما من دکتر رفته بودم همه ازمایش هارو انجام داده بودم

بارداری، پوشک، شیر
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
پارت ۲
خلاصه اومدم خونه تا سه روز هیچ خبرییی نبود من بدجوری سرماخوردم به اشنامون گفتم حالم خیلی بده بهم دارو داد ولی هیچ تاثیری نکرد دوباره بهش زنگ زدم گفت بیا بیمارستان تا همینجا هم ان اس تی ازت بگیریم هم سرم بزنیم یه وقت شربان قلب بچه کند نشده باشه اخه خیلی حالم بد بود رفتم بیمارستان فرستادنم داخل زایشگاه اونجا خداروشکر ان اس تی خوب بود برام سرم زدن اومدم خونه دیگه کم کم بهتر شدم ولی طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر سودا بدنیا بیاد ببینمش گذشت تا اینکه ۱۵مهر من شبش رفتم دستشویی پاشدم داشتم دستامو میشستم یهو یه عالمه ازم ترشح رفت جوری ک لباس زیرم و شلوارم کامل خیس شد فک کردم کیسه ابمه اومدم بیرون خودمو تمیز کردم گفتم اگه ادامه داشت میرم بیمارستان ولی دیگه چیزی ازم نیومد فقط مثل همیشه ترشح های بارداری کم کم میرفت منم دیگه بیخیال شدم با خودم گفتم اگه کیسه اب باشه بازم میاد ولی چون نیومد منم پیگیر نشدم فرداش قشنگ چمدون خودمو بستم که اگه دردام شروع شد خواستم برم خونه مامانم همه چی اماده باشه حموم کردم چون اشنامون گفته بود تا اخر هفته احتمال زایمان داری منم بسیاار خوشحال کارامو میکردم چون قرار بود ۱۶ برم بیمارستان معاینه شم و‌احتمال زیاد بستری …..





فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی سیسمونی زایمان طبیعی سزارین
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان محمدراستین🩵 مامان محمدراستین🩵 ۱۲ ماهگی
راستین امروز نوبت دکترش بود بازم خیلی کم وزن گرفته و اعصابم خورد شد تو بهداشت وزنشو گفت ۸۲۰۰ گفتم خانوم این رو ما بغل میکنیم کامل میبینیم لاغرشده بعد از ویروسی که گرفته بازم ترازتون اشتباهه گفت نه درسته دکتر وزن کرد گفت ۷۸۰۰!همش دویست گرم از ماه قبل اضافه کرده البته قشنگ اضافه کرده بود ها این ویروس کوفتی گوشت تن بچه رو ریخت..دکترش گفت رو نموداره جای نگرانی نداره گفت چیکارا میکنه سینه خیز میره؟ گفتم نه غلت میزنه؟ نه سرجاش میچرخه ؟ نه گفت پس چیکار میکنه همینطور دراز کش میمونه دستشو گرفتم بلند کردم نشوندم گفتم درحد دوسه دیقه مستقل و پشتش خودم باشم تا وقتی که حوصلش سرنره میشینه گفت اینو گفتی همه اون قبلیا رو شست برد گفتم همه میگن بدنش شله و فلان گرفت رودستش گفت بدن شل رو دست یو مانند میشه روپاهاش نگه داشت گفت حتی واینمیستاد هم مشکلی نداره اینک اینجوری وایستاده و تا خسته نشده پاهاش ول نمیکنه عالیه..لیست جدید غذایی داد
گشنیز
کرفس
نخودفرنگی
قارچ
پودر ۴ مغز
جوانه گندم
دوسه تاچیزم گفت یادم رفت تو ویس هست اینا رو میتونم بدم
برا کم وزن گرفتنش روغن ام سی تی نوشت آد رو هم مارک پدیا ول کرد تجربه دارین ازش؟
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت چهل و سوم
هفته ها گذشت من خیلی ماه اخر تو فشار بودم
یه قل سمت راست زیر دنده هام بود
شبها از خواب از درد دنده هام بیدار میشدم
قل چپ سمت چپ نمیذاشت روش بخوابم
طاق باز هم که نمیتونستم بخوابم
دیگه خیلی اذیت بودم
شده بودم توپ قل قلی🤣 میخوابیدم نمیتونستم بلند شم🤣
دکتر گفت ۳۷ هفته و ۶‌روز بیا
گفتم دکتر یه روزم زودتر برا من یه روزه
۳۷ هفته و ۳ روز با دکتر به توافق رسیدیم🤣
۲ روز قبل زایمان یه قل حرکتش کم شد
خیلی ترسیدیم
اگه اشتباه نگم ان اس تی گرفتیم
ضربان بچه و اینا کم بود ولی قابل قبول بود
ترسیدیم
فرداش رفتیم ساعت ۵ صبح برا زایمان
چون دوقلویی بودم سریعتر بیمارستان با سزارین موافقت کرد
دکترم خیلی ادم درستی بود، حتی زیرمیزی هم نگرفت
من کلا ادم حساسی ام
یعنی خیلی استانه دردم پایینه
یادمه بردنم اتاق زایمان، اولش رگمو رو دست زدن دردم گرفت
بعد گفتم سوندو میشه اتاق عمل بذارید گفتن نه
خلاصه قبل عمل یه دور گریه کردم
بعدش میخواستم بیهوشم کنن
من بیهوشی کامل میخواستم دکتر‌بیهوشی گفت نه اون بیهوشی منسوخ شده و نمیشه
با استرس رفتم تو
از اونجا فقط یادمه که حالت تهوع داشتم چون ترسیده بودم
یه پسر جوونی دکتر بیهوشی بود
گفت الان برات ضد تهوع میزنم
و ارومم کرد
بعد یهو صدا یه نوزاد اومد‌بعد یه دقیقه اون یکی
تو هاله ای از ابر ها انگار تصویرها رو‌میدیدم
دوتاشونو نشونم دادن که داشتن گریه‌میکردن
نمیدونم در اینده عوارض بی حسی از کمر سراغم بیاد یا نه اما الان میگم که اون صحنه به نظرم ارزش بی حسی از کمر رو‌ داشت

بارداری، زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت چهلم

بذار جواب مشخص میکنه
رفتم ازمایشگاه، خون دادم، گفتن دو ساعت دیگه آماده‌میشه
دل تو دلم نبود. به حامد گفتم من طاقت ندارم مثه دفعه قبل بیام جواب رو بگیرم و منفی باشه
دفعه قبلی وقتی ازمایش رو دیدم از عدد پایینش که نشون میداد خبری نیست وا رفتم، نمیتونستم برم اونور خیابونو به حامدی که انقدر امیدوار بود چی بگم
حامد گفت باشه‌من‌میرم‌جواب بگیرم
نشستم خونه، زل زدم‌به گوشیم تا زنگ بزنه
مگه زنگ میزد
زنگ زدم گفتم چی شد
گفت دم ازمایشگاهم زنگ میزنم
نفسم از اضطراب بالا نمیومد
زنگ زد، گفت مبارکه گفتم الان اصلا وقت خوبی واسه شوخی کردن‌نیستا
جون من فقط راستشو بگو
گفت به خدا راست میگم عدد ۳ هزاره
ته دلم از فکر دوقلو ذوق کردم
خبر رو به نزدیکانم دادیم
اما فقط پدرو مادرو مادربزرگم
چون نمیدونستم اوضاع چطور پیش میره فقط همین چندنفر بدونن کافی بود
هفته ها میگذشت، حامد همچنان نمیذاشت من فعالیتی کنمو بیشتر تایم رو به استراحت میگذروندم
دونه دونه روزها رو میشمردم
با بالا رفتن هر هفته ذوق میکردم
دائم تو نت میدیدم جنین امروز چه شکلیه
رسید به ۵-۶ هفته
برا تشکیل قلب زود بود
اما وقتش بود برم‌ که‌مطمئن شم جنین تو رحم هست یا نه
دیگه نتونستم پیش دکتر قبلی برم، خاطره های بد اون روز نذاشت
دکتری که برام انتقال داده بود رو پیداش کردمو رفتم‌ پیشش
دل تو دلم نبود، گفتم دکتر توروخدا زودتر بگو کجاست
گفت تو رحمه
بهم دنیارو دادن، نفس راحت کشیدم
یهو دکتر گفت البته دوتاست
قلبم داشت در میومد از خوشحالی
ولی گفت باید صبرکرد
باید دید هردو قلبشون تشکیل میشه یا نه
باید چند هفته دیگه برا چکاپ قلبشون میرفتم
همه چی خوب بود خداروشکر
خیلی خوشحال بودیم

بارداری،زایمان