پارت سی و پنجم
اون دورانی که‌من و‌پدرشوهرم بیمارستان بودیم
همش حامد میگفت من کل زندکیم سعی کردم به کسی بدی نکنم
اما خدا بدجور جوابمو داد
اینجا دیگه من بهش دلداذی میدادم
صبور باش این روزا میگذره
باباش یکم که گذشت بهتر شد و روپا شد دوباره

بعد چندماه از اون روز رفتیم مشهد بعدم پیگیر پروسه شدم
یادمه یه بار مادرشوهرم در مورد دکترها میپرسید
گفتم دکتر زنان رفتم
هی با تاکید چندبار پرسید دکتری که میری حتما باید تخصص ناباروری و نازایی داشته باشه ها
خیلی به دلم خورد چندروز بعدش یهو یادش افتادم از ته دلم گریه کردم
افتادم دنبال کارهاش، اول تخمک کشی انجام دادم، یه سری دارو بهم دادن و چندبار سونو رفتم تا تخمک هام اندازه خوب بشن
بعدش بهم یه روزی گفتن بیهوشم کردن در حد یه ربع و تخمک کشی انجام دادن
ازلحاظ بدنی اماده بودم ۳ روز بعد انتقال دادن
۲ هفته بعد باید ازمایش میدادم
منفی بود متاسفانه
حالم گرفته بود خیلی

بارداری، ivf

۱۱ پاسخ

عزیزم هم دست به قلمت خوبه😁همم حافظه خوبی داری ک گذشته ها چی گفتن👌🏻من یادم نممیمونه گذشته چیا گفته شده بعضی چیزا یادم میمونه خیلیاش نه😁ادامه بده خوب مینویسی😍❤️

🥺🥺🥺🥺🥺

🥺🥺🥺🥺🥺

تموم شد یاادامه داره

کدوم دکتر رفتی فدا منم دوقلوهام ای وی افن

😢😢😢😢😢😢

الهیی🥺

بقیششششششش

ای جان چقدر سختی

عزیززززم

آخی

سوال های مرتبط

مامان تربچه 🫜 مامان تربچه 🫜 ۶ ماهگی
سلااام
من ۶ ماه از زایمانم گذشته و میخوام تجربه مو براتون بذارم
پارت اول. اول بگم من به شدت از زایمان میترسیدم و ما های اخر از استرس یا خواب نداشتم یا خوابشو میدیدم. من سزارین اختیاری بودم بیمارستان نیمه شعبان کرمان. من یکم فروردین زایمان کردم و کلا اون روز دو نفر زایمانی بود که اولی من بودن صبح ساعت ۶ رفتیم بیمارستان کارای اداری که انجام شد رفتیم بالا بخش خلوت بود اول ازم نوار قلب گرفتن دو بار بعد بهم لباس دادن و پرستار اومد اومد آنزیوکت وصل کنه که این قسمت برای من خیلی دردناک بود چون دفعه اول دستم یه مقدار تکون خورد خراب شد و مجبور شد درش بیاره دفعه بعد هم چون رگمو پیدا نکرد آنژیوکت سایز بزرگ زد و دردناک بود و توی این تایم شوهرم مامان بابام و مادر شوهر پدرشوهرم کلا کنارم بودن یکم بعد از وصل کردن آنژیوکت یه چیزی توی سرم بهم تزریق کرد و بعدشم صدام زدن برای اتاق عمل اون لحظه نفسم تنگ شده بود از استرس طپش قلب شدید داشتم مخصوصا اینکه یه نفر اومد با ویلچر ببرتم و گفتن خداحفطی کن همسرت نمیتونه بیاد
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۲ ماهگی
پارت شانزدهم



گفت چندماه پیش همزمان دو نفر جدید از همون اپلیکیشن وارد زندگیش میشن(علاوه بر دوست پسر ثابتش که هم دانشگاهی بودن) از بین اون دوتا، یکیو انتخاب میکنه که بعد چند ماه میفهمه اشتباه کرده
داشت به من میگفت من اشتباه کردم حامد خیلی خوب بود
گفتم حامد کیه
گفت خیلی مهربون بود
دنبال ازدواج بودو خیلیم پولدار بود، اشتباه کرده‌که گفته اونو نمیخوادو اون یکی گزینه‌رو انتخاب کرده(جز‌معدود دفعاتی بود‌که‌یکیو کنار گذاشت)

جالب اینه اینارو شب گفت
صبح‌دیدم حامد با همون فامیلی به‌من پیام داده و‌خواسته اشنا بشیم
منم اولش گفتم باهاش حرف میزنم و روز قرار با گلاره میرم که بهم برشون‌گردونم، به گلاره‌هم گفتم داستانو
اما فکر کرد که‌من‌خودم پیداش کردم

خلاصه یه هفته‌من با حامد حرف زدم در اخر قبل بیرون‌رفتن گفتم حقشه بدونه من‌ نقشم چیه
اما‌خب بهش نگفتم که‌اون بین تو و یکی دیگه اونو انتخاب کردو الان پشیمونه
گفتم دوستم میشناستت
اون موقع شرایطش جور نبوده‌میخواد برگردین( رتبطشون در حد یه بار دیدن هم بوده تو کرونا بعدم‌ جلوتر نرفته)
حامد‌گفت هر دلیلی هم که‌بوده برا‌من اون رابطه تموم شدست و الان دلم میخواد با شما اشنا بشم
من اینارو به‌گلاره‌گفتم
گفت تو نباید باهاش حرف میزدی وقتی میدونستی من‌خوشم‌میادو کلا باهام قطع رابطه کرد
ولی من از نظر خودم کار بدی نکردم
نظر شما چیه؟
بعدش که‌گفت‌میخواد با من اشنا بشه با تعریف های گلاره باعث شد که‌من جدی بگیرمش

یاپمه قرار دومم با حامد، حامد منو برد دم‌خونه ای‌که‌خانوادش برا بعد ازدواجش تدارک‌دیده بودن
خودش‌میگفت نمیدونم چرا این کارو کردم
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۱۴ ماهگی
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۲ ماهگی
پارت سی و هفتم
اون روز قبل انتقال، اون‌کتاب رو با خودم بردم
توش نوشته بود یه جاهایی باید رها کنی و باور داشته باشی که خدا برات بهترین هارو جلو پات میذاره
خلاصه دیگه توکل کردم و رفتم تو اتاق
بعد انتقال نیم ساعت دراز کشیدم
بعدشم حامد دویید ویلچر اورد که زیاد حرکت نکنم تا ماشین( دکترها اونجا میگفتن وا راه هم بری چیزی نمیشه ها) ولی کسی نمیدونست که من با حامد شرط کردم اگه این بار نشه کلا قید بچه رو تو زندگی باید بزنیم چون از لحاظ روحی دیگه نمیکشیدم
رفتیم خونه یادمه برف خیلی ارومی گرفته بود و خیلی ترافیک بود
استراحت مطلق من شروع شد
خیلی حوصلم سر میرفت
حامد کارش ازاده برا همین کارش رو این دو هفته متوقف کرد، کل ابن مدت رو باهم فیلم دیدیم
اصلا به خودم اجازه ندادم به گیز منفی فکر کنم
خانواده ها میومدن خونمون چون من فقط واسه دستشویی بلند میشدم و نهایت بعد سه روز خیلی کوتاه راه میرفتم تو خونه
سه روز اول حتی تو تخت صبحانه میخوردم
به خودم گفته بودم همه تلاشمو میکنم دیگه شدنش با خداست


شیرخشک،بارداری ،ivf