یه خاطره از زایمان یادم اومد ماما همراه گفت من تو شیش و هفت سانت میام بالا سرت بهم زنگ بزن رفت خونه چون یه مریض قبل من داشت منم که ریلکس تازه دو سانت بودم آمپول فشار کم کم اثر کرد اینو واقعاً میگم یه لحظه چشام سیاهی رفت عوق زدم حالا پرستار صدا میزنم میگه تو معاینه کردم از دور ها حالا زوده گفتم بابا امام حسین می‌شناسی دارم میمیرم دیگ دلش رحم اومد اومد معاینه گفت ای دختر تو چطور هشت سانت رد کردی همون لحظه گفت زنگ بزنید ماما همراهش دیگ نفسم رفت بیصدا گریه میکردم فقط جالب چرا داد نمیزنم یهو گفتم بیایید من سر بچم حس کردم واقعاً آرمان بدنیا داشت میومد همون لحظه ماما همراه رسید کلی ماساژ و دلداری نمی‌گم بی فایده چون واقعاً حس تنهایی کردم اون انگار قوت قلبم بود اشکام پاک میکرد کمرم ماساژ میداد گفت نگران نباش گوشیت بده فیلم بگیرم لحظه های خوبی هم ثبت کرد و آرمان داد بغلم ....هنوزم باورم نمیشه یهو چطور از سه سانت شد هشت و بلافاصله ده سانت

۹ پاسخ

خوش بحالت من از۲سانت ۱۰ ساعت شد تا ۸ سانت سرویس شدم

منم دوروز بخاطر طبیعی بستر بودم ضربان قلبم بالا بود ضربان قلب دخترم هم همینطور تبم ۳۹ونیم بود هی آمپول میزدن هی قرص میدادن دیدن فایده ای نداره بهم سوندسترون وصل کردن فقط یو سانت بازشدم داشتم از درد ناله میکردم میگفتن مسکن بزنید که دهانه رحم نسبت به درد باز نشده میدونم دوروز تلاش کردن باهمه تب و ضربان قلبم دکتر گفت الان ۴۱ هفته ای ضربان قلب خودتو بچه بالاست وبچه هم هیچ حرکتی نداشت دهانه رحمتم پیشرفت نمیکنه مجبورم ببرمت براس سزارین اورژانسی دیگه دوروزم برای سزارین وتبم نگه ام داشت فقط مردم وزنده شدم ۴روز تب داشتم دکترای عفونی میومدن بالاسرم میگفتن آنفولانزاس
دیگه فکر نمیکردم به خونه برگردم خیلی روزهای سختی بود

خوبه ک زود زایمان کردی
دوست من. ۳۰ ساعت درد کشید

ماما همراه من گفت ۴سانت شدی میام ۷دگ خیلی دیره

و من ۱۴ ساعت درد کشیدم و بیشتر از ۴ سانت باز نشد

ماشاالله خوبه که زود بچه به دنیا اومد واسه من ۱۰ ساعت طول کشید خیلی سخت بود از دو سانت تکون نمی‌خورد

دقیقا ادم خیلیییی یه لحظه حس تنهایی میکنه من اشتباهم این بود که مامای همراه نگرفتم و خیلی ترسیده بودم جوری که قابل کنترل نبودم اصلا دیدن منو نمیتونن اروم کنن مادرشوهرمو آوردن پیشم انقد بهم دلداری داد ارامش داد بهم که پسرم به دنیا اومد

ماشاالله زایمان راحتی داشتی من از دو ساعت خیلی طول کشید تا رسیدم ب ۴ سانت از ۴ ب بعد زودتر گزشت برام از ۷ سانت بهم میگفت زور بزن

😢عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱۷ ماهگی
پارت ۵
این همه بچه مشکل داره.چون فکر میکردم بچه دنیا بیاد احتمال۸۰درصد همونجا بمیره قرار شد من صب زایمان کنم ک بتونن خون بگیرن.میگفن۳۰مل پول آزمایش چون ما کلی خرج دکترا کرده بودیم عملا نه پول داشتیم نه حال و حوصله اینک جواب آزمایش بیاد ببینیم چرا بچمون اونجوریه)
خلاصه من۳سانت ک بودم زنگ زدن ماماهمراه اومد.
دکترم قبل رفتن گفت مریض من هرچی خاست بهش بزنید اپیدروال وبی حسی .آرام بخش.و....به اندازی کافی درد کشیده دیگ درد زایمان نکشه
دکتر رفت من ۱سانت بودم تا۳سانت یه۴ساعتی تو یه اتاق تاریک و تنها نشسته بودم.تا ماما همراه اومد .گفت بزار کمکت کنم زود زایمان کنی گفتم نه گفتن صب زایمان کنم ک از آزمایشگاه بیان.فقط بهم یه چی بزن بخوابم خستم بخدا خستم مغزم خستس .برام گاز آورد.کیسه آب گرم پاهمو ماساژ میداد با کمرم .نمی‌دونم چقد گذشت فقط اون گاز میگم کرده بود خاب نبودم همه چیو حالیم میشد فقط کیج بودم .
بهش گفتم فقط شماره شوهرمو بزن اون خیلی نگران گناه داره بهش بگو حالم خوب تو پیشمی .
چون قبل ماما همراه شوهرم هر۱۰دقیقه زنگم میزد نترسیا من اینجام
تو همین حین که کیج بودم همه چیو براش توضیح دادم.اون بنده خدا هی دلداری میداد.تا دیدم میگ پاشو ۹سانت شدی زنگ زدم دکتر بیاد
وقتی دکتر اومد هنوز کیج بود دیدم ماما میگ خیلی زجر کشیده خیلی گناه داره گفت آره می‌دونم .من تو یه ساعتاز۳شدم ۹سانت به لطف خانم فیض آبادی .خدا خیرش بده هرجایی که هست
مامان گیلاس خانم 🍒 مامان گیلاس خانم 🍒 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
بعدش ساعت 4 بود دردام شدید شدن مامام گفت 4 سانت شدی از زایشگاه زنگ میزنن من میام ولی وقتی معاینه ام کردن 3 سانت بودم دردام شدید بودن (البته هم مثل هم نیستن من دوستم 8 سانت بود هیچ دردی نداشت) خلاصه زنگ زدن به مامام نیم ساعت بعدش خودشو روسوند تا وارد اتاق لیبر شد دستاشو باز کرد با مهربونی میگفت گفت مامان من کو مامان من کو تا منو دید اومد سمتم میگفت دختر من کو دختر من کو تا دیدمش زدم زیر گریه بوسم کرد بمیرم گریه چرا ؟گفتم درد دارم میترسم گفت ترس چرا؟؟همکاری کنی 2 ساعت دیگه بچت تو بغلته دیگه منو برد توی یه اتاق خصوصی ماساژ نقطه های دردمو فشار میداد برای باز شدن رحمم بردم روی توالت فرنگی منو نشوند آب گرم گرفت روم کیسه آب گرم برام گذاشت میونش هی باهام حرف میزد شوخی میکرد با روغن سیاهدانه ماساژ میداد میگفت هر وقت دردت گرفت دراز نشست کن کمتر میشن حالت سجده برو زور بزن میگفت هر وقت درد اومد سراغت زور بزن دیگه منم حسابی همکاری داشتم خلاصه خیلی تکنیک های خوبی میگفت دوساعت بعدش معاینه ام کرد گفت 10 سانتی سر بچتو میبینم میخوای دست بزنی حسش میکنی گفتم نه میترسم اون موقع ساعت 6 بود
دستم گرفت گفت فول شدی الان پاشو بریم اتاق زایمان بازم همکاری کنی بچت 3 دقیقه دیگه بغلته دوون دوون رفتیم سمت اتاق زایمان دو نفر بودیم اون یکی جلو تر از من بود نمیزایید من رفتم خوابوندنم روی تخت
مامان لیــــ🩷ــــــا مامان لیــــ🩷ــــــا ۱ سالگی
تو بارداری من همش در حال راه رفتن بودم اصلا اروم و قرار نداشتم
سوم ابان ساعت ۱۱ حس کردم دردام شروع شده و منظم هست هر چی میگفتن بیا بریم گفتم من تا دردام ۱۰ دقیقه ای نشه نمیرم مدام قدم میزدم
اخه ۴ تا خواهر بزرگتر از خودم دارم تو زایمانای همشونم بودم
ساعت ۴ و ۵ وسایلمو برداشتیم و رفتم بیمارستان خصوصی که هماهنگ کرده بودم دکترم جواب نداد یه وضعیت بدی شده بود منم شکمم می‌گرفت و ول میکرد یهو یکی از پرستارا یه حرکت بدی رو من زد شوهرم خیلی عصبانی شد گفت من تورو دست اینا نمیدم میبرمت یه بیمارستان که رسیدگیش خوب باشه
رفتیم وتا رسیدم بخش زایمان اومد ماما معاینم کرد گفت وقت زایمانه برو وسایلتو بده بیرون بعدم همونجا ماما همراه داشت اوکی کردم ورفتم دم در شوهرم میگفت چه لباس گل گلی قشنگی وایسادیم عکس گرفتن یهو ماما داد زد خانوم تو ۵ سانت بازی کجا وایسادییی😂منو کشوند برد داخل
ساعت شیش و نیم عصر بود گفت تا۱۲دیگه زایمانت تمومه
رفتیم نشستم رو توپ که مثلا ورزش کنیم بچه خیلی زور میزد معاینم کرد گفت ۸ سانت شدی دکتر زنان و چندنفر دیگه اومدن کیسه آبمو زدن بچم مدفوع کرده بود
من اپیدورال میخواستم اصلا وقت نشد که بخوان امپولو بزنن
تو پنج دیقه فول شدم و زایمان کردم ۶:۵۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد الهی دورش بگردم اینقد ناز و سرخ و سفید بود
داشت برام بخیه میزد میگفتم جفتمو بهم نشون بده
خوشگل بخیه بزن
خسته نباشید بهشون میگفتم😂
اصلا تو طول این نیم ساعت اینقد هول هولی شدمن دردی نفهمیدم تا وقتی بخیه زدنش طولانی شد هیکلش درشت بود خیلی بخیه خوردم
فردا صبحشم اومدیم خونه خیلی اوکی پاشدم پیش مهمونا مینشستم به بچم میرسیدم اصلا اذیت نبودم
این عکسم دم بخش گرفت شوهرم😁
مامان مهیار مامان مهیار ۱۰ ماهگی
مامانا بیاین درد و دل کنیم از زایمانتون 🤕😍
سزارین بودین یا طبیعی؟؟؟🤔😂😜
من که خودم طبیعی بودم ۴۱ هفته بودن درد رفتم با کلی آمپول درد و سرم و اینا دردم گرفت و دهانه رحم شیش سانت باز شد ولی یهو استپ زد و هر کاری کردیم و با ماما همراه هام هرچی ورزش کردم اصلا انگار که نه انگار 🥲 باز نشد که نشد 💔
دیگه من بعد چند ساعت درد کشیدن با پرستار های بچه🤦🏻🤦🏻که هی میگفتن حالا وقت هست حالا وقت هست دکتر اصلی من رسید و هرچی از دهنش در اومد به پرستار ها گفت که بچه تو تنگنا قرار گرفته داره خفه میشه یعنی منو میگی اینقدر گریه کردم که نگوووو💔🥲
دیگه منو اورژانسی بردن و مهیار جونم چند دقیقه دیگر تو بغلم بود🥹😍
اینم بگم که کیسه آبم رو هم زدن این پرستار های احمق
بچه نتونست بیاد بیرون😮‍💨
البته که شوهر خالم به حسابشان رسید😜 آخ دلم خنک شد هی یکی از پرستار ها داد زد سرم گفت ساکت شو ببینم شورشو در آوردی شوهر خاله ی گلم هم اونو مجبور کرد که تو ی اون جمع که سرم داد زده ازم عذرخواهی کنه😂🤦🏻🫢
شیر خشک نان کولیک شیرخواران رفلاکس سیسمونی نوزاد لباس نوزادی فروش سیسمونی پوشاک بچه