۷ ماه ۱۲ روز پیش من این موقع بستری شدم بیمارستان از شب قبلش دردام شروع شده بود ولی زیاد نبود اصلا هر چن ساعت یکم میگرفت بعدم ول میکرد دیگه صبح روز ۲۶ بود که همسرم بیدار شد بره سرکار ولی دید هی دردا میاد میره نرفت
دیگه منم تا حالم یکم بهتر میشد بلند میشدم کارای عقب افتادمو انجام میدادم یادمه اولین کاری که کردم صورتمو اصلاح کردم بعد یه دوش اب گرم گرفتم نهارمو درست کردم اخه شنیده بودم که باید غذای مقوی ابکی بخوری در بین این همه کار دردا هی میگرفت و ول میکرد من اون روز اصلا استراحت نکردم ولی شما بکنین 😉استرس درد کارا همه باهم اومده بود سراغم چقدر همون روز ورزش کرد وای اصلا یادم نمیره دیگه تقریبا ساعتای ۱۰ ۱۱ بود که دردام هر چند دقیقه میگرفت و ول میکرد خدا خیر ماما همراهمو بده اگه راهنمایی نمیکرد من از صبح میرفتم خودمو بیمارستان بستری میکردم تا دقیقه اخر میگفت بزا دردات منظم بشه بعد راه بیفت سمت بیمارستان

تصویر
۴ پاسخ

وای یادش بخیر
من صبح کمد دیواری اتاق دخترم کامل نصب شد، وسیله هاشو چیدم. سر شب رفتم معاینه، آخر شب دردم گرفت تااا هشت صبح فقط پله رفتم. بعدشم که با آب گرم کنترل میکردم ولی واقعا اون لحظه فکرشم نمی‌کردم بتونم زایمان کنم. ساعت دو بستری شدم، سه و نیم دخترم به دنیا اومد 🐣

خداروشکر عزیزم بخیر گذشت و تمام شد انشالله خدا ب همه مامان ها کمک کنه

خب بقیش

دستم خورد این پست هنو میخواستم‌بنویسم 😄
این عکسی که میبیند دردام‌تو هر ساعته 😅😅هوووف یادش بخیر چه زود گذشت واقعا
ولی فقط خود ما مامانا میدونیم تا گذشت چی گذشت بهمون
اما با یه خنده این فسقلیا همه چی یادمون میرخ

سوال های مرتبط

مامان مهــدیار🐣💛 مامان مهــدیار🐣💛 ۱ سالگی
بیاین از خاطره خوب و بد زایمانتون بگین
منکه درسته بهترین لحظه هر زنی لحظه تولد بچشه ولی من خیلی اذیت شدم و خاطره خوبی برام نشد
سه روز من درد داشتم و نمیدونستم درد زایمانه روز سوم شدید شد رفتم بیمارستان و تقریبا شیش سانت شده بودم و انصافا خیلی خوب پیشرفت کردمو یک ساعته فول شدم ولی دکتر شیفت تشخیص داد که نمیتونم طبیعی زایمان کنم و منو بردن سزارین بماند که بیمارستان و رو سرم گذاشتم از درد سزارینم چون خونریزی زیادی کردم و چون سه روز بود درد میکشیدم رحمم کش اومده بود کلی با دارو تونستن خوبم کنم و یه واحد خون گرفتم چون خیلی خونریزی حین عمل داشتم تا دوروزم منو نگه داشتن و خب درد سزارینم از یه طرف دیگه که خودتون بهتر میدونین چقدر بده من تا ده روز از درد گریه میکردم و بعد چهارده روز از زایمانم چون پسرم عفونت ادرار گرفت ده روزم بستری شد من با اون وضعم تو بیمارستان بودم و خدا میدونه چی به من گذششت در کل روزای اول خیلی حالم بد بود بماند که دیگران درک نمیکردن و همش خونمون میومدن و من نیاز به استراحت داشتم ولی نکردم و الان عوارضش و دارم میکشم 😔
شما هم بیان تعریف کنین سرگرم شین هم تجدید خاطره شه❤️
مامان ماهان مامان ماهان ۱۵ ماهگی
سلام می‌خوام تجربه زایمانم بگم بعد از ۶ماه پارت ۱
سزارین اختیاری بودم تو شهر خودمان انجام نمیدادن کرمان پیش دکتر سجادی میرفتم قرار بود بیمارستان راضیه فیروز عمل بشم برام ۹اردیبهشت نوبت زد با دکتر شهر خودمونم حرف زدم چون درد داشتم گفتم اگه اورژانسی شدم بیمارستان خصوصی عملم کنه ۳۱فروردین عصری رفتم حمام دوساعت بعد ساعت ۷ یکم خون ریزی داشتم زنگ زدم دکتر شهر خودمان گفت نیستم برو بیمارستان nstبگیر سریع برو کرمان به دکتر کرمانم حرف زدم گفت نیاز به نوار قلب نیست فردا صبح بیا همین جا وای دلم طاقت نیاورد رفتم بیمارستان نوار قلب گرفت گفت خداروشکر همه چی خوبه میخواست معاینه انجام بده که نگذاشتم شب ساعت ۱۲ اومدم خونه ولی تا صبح خواب نرفتم مامانم چند روز قبلش پیش بود دوسه روز رفته بود خونشون که کارهاشو انجام بده بر زایمانم بیاد که همون شب زنگ زد اومد پیشم صبح ساعت ۶ حرکت کردیم بسمت کرمان من با آمادگی کامل ولی آقام و مامانم نه من کل وسایلم برداشتم اونا میگفتن میریم برمیگردیم تا روز زایمانت ۱۰ روزه زوده هنوز وقتی رفتم پیش دکتر گفت بچه کامل اومده پایین دهانه رحمتم نرم شده آماده زایمان هستی اصلا نمیتونی برگردی خطر ناکه