تجربه سزارین
پارت 6️⃣

وارد اتاق عمل که شدم و اون پارچه های سبز رنگو دیدم از سرماش کل وجودم یخ کرد دستام شروع کردن به لرزیدم پاهامو اصلا حس نمیکردم حس میکردم الانه که بالا بیارم
پرستارا کلی باهام حرف زدن آرومم کردن و دراز کشیدم رو تخت دکتر بیحسی اومد و گفت بلند شو امپولتو بزنم وقتی بهت گفتم فوری دراز بکش آمپولو زد ولی اصلا دردی حس نکردم اینقد که میگفتن امپول بی حسی درد داره

دوباره دراز کشیدم و بالاخره دکترم اومد باهام حرف زد و گفت اگه مشکلی نداشته باشی ادمینم ازت فیلم بگیره از لحظه درآوردن بچه و حستو بگو و اینا منم گفتم اگه برا خودمم میفرستین باشه 😂😂
خلاصه ادمینه اومد و باهام مصاحبه کرد در اون حین پرده جلومو نصب کردن و دکترم گفت شروع میکنیم سیما خوبی و اینا گفتن اره خوبم بعدش پرستار بالا سرم شروع کرد باهام حرف زدن تا اینکه دکتر گفت رسیدیم به نینی سیما

اونجا دیگه اوج استرسم بود یه دکتر رفت روی یه چارپایه و از زیر قفسه سینم هی فشار میداد به سمت پایین هر لحظه منتظرم بودم استخونام بشکنن😂😂
تخت تکون میخورد و داشتم از تهوع میمردم که یهو صدای گریه اومد
تا صداشو شنیدم منم گریم گرفت هی میپرسیدم خانوم دکتر مو داره؟😂 میگفت اره پرسیدم موهاش مشکیه ؟ ( اواخر حاملگی توهم زده بودم که نکنه زال باشه موهاش) خندید گفت دختر یدونه هلو زاییدی خییلی خوشگله 🥹🥹🥹
بالاخره پتو پیچش کردن اوردن کنارم و چسبوندنش به صورتم نگام میکرد و من دلم میرفت براش هی میگفتم جانم عمرم جانم مامان خوش اومدی و گریه میکردم بردنش و دکترم شروع کرد بخیه هامو زد بهم گفت هرم های شکمیت خیلی خوبم ورزش کنی شکم نمیمونه برات ( که هنوزم قراره شروع کنم ورزشو)
# سزارین
# زایمان طبیعی
# شیرخشک

تصویر
۸ پاسخ

جوجهههه🥺

وای خداااااااا ماشالله ب نی نییییی

ولییی برعکس من خیلی سر بیحس شدنم درد کشیدم هنوز که هنوزه یادم میاد سه باز آمپول محکمممممم زد تو کمرم تا به نقطه مورد نظرش بزنه جای امپولاش درد میگیره

منم خیلی از بیحسیم راضی بودم
کاش از منم فیلم و عکس گرفته بودن🥲

من از بس میگفتن با بی حسی ادم کمردرد میگیره رفتم بیهوشی کامل وگرنه خیلی دوس داشتم این حسو که میفهمم بچه رو کی در اوردنو تجربه کنم

یک خوبی که بیهوشی سز داره اینه که اون فشار ها رو نمی‌فهمی ... و اون چندبار فشار بعدش رو که میگن خیلی وحشتناکه

وویییی خدااز الان استرس ام گرفت

دکترتون کی بوده؟

سوال های مرتبط

مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان بارانا مامان بارانا ۲ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۳ ماهگی
پارت دو:
یه چیزایی زدن رو سینه و قلب اینا دو تا پرستار هم دو طرفم بودن دکتر اومد نزدیک و گفتن خوبی راحت تر از اونیه ک فکرشو کنی استرس نداشته باش اینا بهتر شدم گفتم دکتر انگار بیحس نیستم انگشتای پام تکون میدادم گفت صبر میکنم با یه انبذک شکممو میگرفت گفت چیزی میفهمی گفتم نه اصلا گفت لباس دکترو تنم کنید و پرده رو بکشین جلوش استرس داشتم شدید نزدیک شد و من بیشتر استرس میگرفتم میگفتم دکتر درد میکنه🤣دکتر شهریور میگفت چی درد میکنه من ک شروع نکردم چقد خندید گفت نترس چیزی نیست دیگه خودمو سپردم به خدا و دکتر برش زد شکممو و با برش فهمیدم استرسم تموم شد دیگه و شروع کرد چهار دقیقه بچه رو کشید بیرون موقع ای صداشو شنیدم بغض گلومو گرفته بود میخواستم منفجر بشم نمیتونستم گریه کنم تو گلوم گیر کرده بود و با این بغض حس تنگی نفس بهم داد گفت اکسیژنو بزن براش و گفت عزیزم خودتو کنترل کن دیگه پیشته صورتشو تمیز کردن بند نافم چیدن و اوردن گذاشتن رو صورتم و آروم شدم حدود کل عمل و بخیه همه چیز ربع تا بیس دقیقه طول کشید و گفت عملت تموم شد دیگه مبارکه یه پسر نازی خدا داده بهت و همه چیزو سریع برداشتن پارچه های خونی و تیغ و اینا رو نبینم چیزی بترسم و ردم کردن ریکاوری
مامان پناه مامان پناه ۸ ماهگی
پارت سوم 🤗 سزارین

بعد اوردنش کنارم صورت ماهشو گذاشتن کنار صورتم خیلی نرم و گرم بود و بعد چند ثانیه گفت دخترتو دیدی ببریم نشون پدرش بدیم گفتم ببر یه امپول زدن داخل سرم خوابم برد بعد چشم باز کردم دیدم دارن پارچه رو برمیدارن بردنم اتاق ریکاوری .. اونجا اومدن ماساژ رحمی دادن چون به دکترم گفتم تا بی حسم ماساژ انجام بشه بعد بی حسی نه دخترمو آوردن مراحل شیردادن نشونم دادن و بعد رفتیم اتاق گفتن تا ده شب چیزی نخورم ساعت ده اومد گفت نسکافه بخور که باید راه بری بعد خوردن نسکافه پرستاراومد یه آمپول زد بازوم یه آمپولم زد کنار نافم که به شدت درد داشت و تا یک ماه نافم درد داشت بعد زدن امپول مامانم و پرستار اومدن بلندم کردن از روی تخت تا پامو خواستم بزارم زمین به شدت درد داشتم قبلشم دوتا شیاف گذاشته بودم احساس میکردم شکمم نیست به شدت جاش درد میکرد نفس برام نمیومد نمیتونستم حرف بزنم فقط قفسه سینمو فشارمیدادم تا نفس بیاد پرستار تندتند قفسه سینمو فشار میداد کمرم خم میکردم نمیتونستم وایسم با هزار گریه و داد وبیداد بردنم داخل سرویس مامانم اومد عوضم کرد شستم و دوباره با پرستار گذاشتنم روی تخت گفت تا صبح چند بار میام راه برو گفتم نمیخام راه برم گفت نمیشه تا صبح چند بار همین کارو کردن مامانمم پا به پام گریه میکرد میگفت نمیتونم گریه تو ببینم حالم اصلا خوب نبود خیلی درد داشتم تا روز بعد ساعت 3مرخصم کردن و بازم نمیتونستم راه برم همسرم ویلچر آورد تا کنار ماشین بردم همش ترس ماشین...

اقدام  بارداری  بچه  شیر خشک بی بی چک
مامان پناه مامان پناه ۸ ماهگی
پارت دوم 🤗 سزارین

ساعت 5بیدارشدیم مامانم زیر قران ردمون کرد و راهی اسلامشهر شدیم بیمارستان امام زمان سه تا داداش هام خونه بودن بابامم سرکار .. رفتیم همسرم کارهای اداری انجام داد و رفتیم طبقه بالا منو بردن داخل لباس دادن عوض کردم برام سوند گذاشتن و خیلیا گفتن سوند درد داره اما اصلا درد نداره فقط حس سوزش کمی داشتم و بعد اون انگار مثانه ام داشت تند تند خالی میشد و به پرستارا گفتم این سوند اینجوریه و گفتن طبیعیه باید مثانه ات کلا خالی بشه و بلاخره منو گذاشتن رو ویلچر مامان و همسرم پیشانیمو بوسیدن و رفتم داخل فک کنم 7ونیم یا 8بود بعد سرم زدن فشار ضربان قلبمو گرفتن و یه اقایی اومد برای زدن آمپول بی حسی بااینکه قبلا سابقه آمپول بی حسی داشتم حدودا 12سالم بود برای کیست مو بشدت ترس و لرز رفته بود تو بدنم دکترم اومد سریع دستمو گرفت گفت چرا میلرزی گفتم نمیدونم از زایمان یا از اتاق عمل میترسم گفت مهم اینه میخای دخترتو ببینی سرمو خم کردم تا حدودی که باید نافمو ببینم بعد آمپول زد بین مهره های پشتم و سریع گفت درازش کنین خیلی تند دراز کشیدم و بدنم شروع به مور مور شدن کرد امدن شکممو ضد عفونی کردن دست زدم شکمم گفتم توروخدانکنین هنوز حس دارم اومدن دستامو بستن بعد پارچه سبز گذاشتن جلوم بعد چند ثانیه دیگه دستشونو روی شکمم حس نمیکردم فقط تخت تکون میخورد و همش گریه میکردم بیقراربودم و تندتند حالم بهم میخورد پرستار پارچه گذاشت زیرگردنم گفت حالت بدشد بگو بعد بهش گفتم آمپول زد داخل سرم و بعد چندثانیه صدای گریه دخترمو شنیدم واشک هام بیشترشد درهمون حین همشون میگفتن ماشاالله چقدر موداره مامان چی خوردی بچت پرموعه گفتم من فکر کردم بچم کچله چون معدم سوزش نداشت ... اقدام بارداری شیر خشک بچه بیبی چک
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 7️⃣

تموم شد و دو تا آقا اومدن و یک دو سه گفتن و با زیر انداز منو گذاشتن رو ی تخت دیگه و بردن ریکاوری دخترم رو به روم بود ولی نمیدیدمش داشتم میلرزیدم انگار داخل وان پر یخ بودم دندونام میخورد به همدیگه پرستارم اومد بهش گفتم حالت تهوع دارم گفت سرتو خم کن بالا بیار
ولی هیچی نبود فقط حسشو داشتم
دو بار اومد ماساژ رحمی داد بهم گفت یه بارشو هم تو بخش میدم گفتم نه توروخدا اونجا دردم میگیره گفت نترس قبل اینکه بیحسیت باز شده انجام میدم
موقع عوض کردن لباسام یه تاپ کش مانند تنم کرده بودن دخترمو آوردن و گذاشتنش زیر اون وای نگم از اون حس تنش که به تنم خورد کل استرسم کل حال بدیم همش رفت انگار رو ابرا بودم بهترین حس زندگیمو داشتم تجربه میکردم فقط میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت
یه پرستار اومد گفت احمدی آمادست ؟ بابا همسرش و مامانش دارن میمیرن از نگرانی زود باشین ببرمش
بالاخره منو با دخترم که بغلم بود سوار اسانسورمون کردن و رفتیم بخش در آسانسور که باز شد همسرم دویید سمتون اول حالمو پرسید پیشونیمو بوسید و بعد تازه دخترمونو دید که زیر لباسمه😂
بعدش باز پرستارا با یک دو سه منو گذاشتن رو تختم و بچه رو برداشتن از روم یکیش لباسای بچه رو تنش کرد و یکیش به مامانم گفت یه شورت و پوشک بدم من شورت یکبار مصرف برده بودم گفتن نه شورت نخی بده دادیم با نوار بهداشتی بزرگ که گفت نمیشه همسرمو فرستاد پوشک گرفت کارامو کردن و رفتن بعدش همسرم گلمو اورد و وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم اخرای تایم ملاقات دیگه بی حسیم باز شده بود و دردام شروع شد رسما داشتم گریع میکردم اومدن و برام شیاف زدن شب شد و شد وقت اولین راه رفتن

#سزارین
#زایمان طبیعی
#شیرخشک
مامان معجزه مامان معجزه ۱۵ ماهگی
پارت ۲
یادم رف بگم وقتی ازم سوال پرسیدن قبل اینکه سوند وصل کنن لباسامو عوض کردع بودم
بعد از اینکه کارشون تموم شد ویلچر اوردن و منو گذاشتن ویلچر بردن اتاق عمل دم در اتاق عمل وایسادن تا همسرم و عمم و خواهرشوهرم بیاد ببینمشون بعد اینکه دیدمشون بردن داخل منو وقتی رفتم داخل دیدم دکترمم اماده وایساده اونجا بعد منو بردن داخل اتاق و از ویلچر بلند شدم رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اومد امپول بی حسی زد بهم خیلی راحت بود اصلا نفهمیدم بعد گفتن دراز بکش دراز کشیدم دیدم پاهام گز گز میکنه بعد چند دقیقه دیگ کلا بی حس شدم و دستامو به تخت بستن و جلوم پرده کشیدن دکترمم از رولباساش یه لباس دیگ هم پوشید دوتا دکتر عملم میکردن و ۳ نفر بالا سرم وایساده بودن یکیش باهام حرف میزد اون دوتاهم سروم اینارو چک میکردن وسطای عمل حس کردم نفس نمیتونم بکشم و اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم بااینکه ماسک اکسیژن داشتم بهشون گفتم و یه دارو زدن به سرمم و یکم نفسم بالا اومد بعد چند دقیقه دیدم دکتر میگه ماشالاه چه پرموعه قدشم بلنده بعد چند دقیقه اوردن نشونم دادن وصورتشو چسبوندن به صورتم وای خیلی حس خوبی بود اولین بوش وای نگم خیلی خوب بود بعد پرستارا کمک کردن دخترم سینمو گرفت و از آغوز سینم خورد دخترمو بعد چند دقیقه بردن وقتی عمل تموم شد یه تخت اوردن منو گذاشتن رو اون تخت بردن ریکاوری از ۹ صبح رفتم ریکاوری ۲ونیم ظهر اومدم بخش تا ۵ عصر هم بی حسی پاهام از بین نرفته بود کامل خلاصه وقتی از ریکاوری اومدم بیرون عمم و خواهر شوهرمو دیدم جلو در
خلاصه وقتی رفتم بخش یکم بعد دخترمم اوردن و چون وقت ملاقات بود مادرشوهرم و همسرمم اومدن
مامان گیلاس خانم🍒 مامان گیلاس خانم🍒 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
بعدش ساعت 4 بود دردام شدید شدن مامام گفت 4 سانت شدی از زایشگاه زنگ میزنن من میام ولی وقتی معاینه ام کردن 3 سانت بودم دردام شدید بودن (البته هم مثل هم نیستن من دوستم 8 سانت بود هیچ دردی نداشت) خلاصه زنگ زدن به مامام نیم ساعت بعدش خودشو روسوند تا وارد اتاق لیبر شد دستاشو باز کرد با مهربونی میگفت گفت مامان من کو مامان من کو تا منو دید اومد سمتم میگفت دختر من کو دختر من کو تا دیدمش زدم زیر گریه بوسم کرد بمیرم گریه چرا ؟گفتم درد دارم میترسم گفت ترس چرا؟؟همکاری کنی 2 ساعت دیگه بچت تو بغلته دیگه منو برد توی یه اتاق خصوصی ماساژ نقطه های دردمو فشار میداد برای باز شدن رحمم بردم روی توالت فرنگی منو نشوند آب گرم گرفت روم کیسه آب گرم برام گذاشت میونش هی باهام حرف میزد شوخی میکرد با روغن سیاهدانه ماساژ میداد میگفت هر وقت دردت گرفت دراز نشست کن کمتر میشن حالت سجده برو زور بزن میگفت هر وقت درد اومد سراغت زور بزن دیگه منم حسابی همکاری داشتم خلاصه خیلی تکنیک های خوبی میگفت دوساعت بعدش معاینه ام کرد گفت 10 سانتی سر بچتو میبینم میخوای دست بزنی حسش میکنی گفتم نه میترسم اون موقع ساعت 6 بود
دستم گرفت گفت فول شدی الان پاشو بریم اتاق زایمان بازم همکاری کنی بچت 3 دقیقه دیگه بغلته دوون دوون رفتیم سمت اتاق زایمان دو نفر بودیم اون یکی جلو تر از من بود نمیزایید من رفتم خوابوندنم روی تخت
مامان گیلاس خانم🍒 مامان گیلاس خانم🍒 ۸ ماهگی
گفتن زور بزن نفس عمیق بکش فلان کن اینا یادم نیست دقیقا در عرض 3 دقیقه بچم اومد اون بیچاره هنوز نزاییده بود هی سرش داد میزدن جیغ میزدن زنکه پشت دستشو تا نزدیک دهن دختره برد گفت جیغ بزنی میزنم توی دهنت بعدش مامام گفت ببین من چقد. مهربون و با صبر حوصله ام چقدر دوست دارم اذیتت نکردم 😁😢
دیکه بچم اومد جفت و بند ناف رو هم کشید بیرون بعدش بهم گفت من نمیخواستم بترسونمت ولی بند ناف دور کردن بچت بود دستشم روی سرش هرکی جات بود یا ماما نداشتی 20 تا بخیه میخوردی ولی الان زایمان طبیعی بدون بخیه داشتی
بعدشم ماساژ رحمی شروع شد بعدشم دوتا بخیه زد گفت میزنم گشاد نشده باشی شوهرت از ما ناراضی نباشه هر چند رحم بعدش خودش جمع میشه 🤣😁
دیگه وقتی مرتب خون هارو کشید بیرون تخت آوردن جابجام کردن بردنم اتاق ریکاوری اونجا هم اومد چکم کرد ببینه به خون ریزی نیافتادم دوباره ماساژ رحمی داد دید همچی اوکیه منو منتقل کرد بخش اونجا هم اومد حالمو پرسید و دید خوبم دیگه رفت

سوالی داشتین در خدمتم عزیزان
💕🫠