پارت دوم 🤗 سزارین

ساعت 5بیدارشدیم مامانم زیر قران ردمون کرد و راهی اسلامشهر شدیم بیمارستان امام زمان سه تا داداش هام خونه بودن بابامم سرکار .. رفتیم همسرم کارهای اداری انجام داد و رفتیم طبقه بالا منو بردن داخل لباس دادن عوض کردم برام سوند گذاشتن و خیلیا گفتن سوند درد داره اما اصلا درد نداره فقط حس سوزش کمی داشتم و بعد اون انگار مثانه ام داشت تند تند خالی میشد و به پرستارا گفتم این سوند اینجوریه و گفتن طبیعیه باید مثانه ات کلا خالی بشه و بلاخره منو گذاشتن رو ویلچر مامان و همسرم پیشانیمو بوسیدن و رفتم داخل فک کنم 7ونیم یا 8بود بعد سرم زدن فشار ضربان قلبمو گرفتن و یه اقایی اومد برای زدن آمپول بی حسی بااینکه قبلا سابقه آمپول بی حسی داشتم حدودا 12سالم بود برای کیست مو بشدت ترس و لرز رفته بود تو بدنم دکترم اومد سریع دستمو گرفت گفت چرا میلرزی گفتم نمیدونم از زایمان یا از اتاق عمل میترسم گفت مهم اینه میخای دخترتو ببینی سرمو خم کردم تا حدودی که باید نافمو ببینم بعد آمپول زد بین مهره های پشتم و سریع گفت درازش کنین خیلی تند دراز کشیدم و بدنم شروع به مور مور شدن کرد امدن شکممو ضد عفونی کردن دست زدم شکمم گفتم توروخدانکنین هنوز حس دارم اومدن دستامو بستن بعد پارچه سبز گذاشتن جلوم بعد چند ثانیه دیگه دستشونو روی شکمم حس نمیکردم فقط تخت تکون میخورد و همش گریه میکردم بیقراربودم و تندتند حالم بهم میخورد پرستار پارچه گذاشت زیرگردنم گفت حالت بدشد بگو بعد بهش گفتم آمپول زد داخل سرم و بعد چندثانیه صدای گریه دخترمو شنیدم واشک هام بیشترشد درهمون حین همشون میگفتن ماشاالله چقدر موداره مامان چی خوردی بچت پرموعه گفتم من فکر کردم بچم کچله چون معدم سوزش نداشت ... اقدام بارداری شیر خشک بچه بیبی چک

تصویر
۲ پاسخ

از اول تا اخرش پر از ترس و استرسه ولی می ارزه به موقعی که بغلش میگیری شیرش میدی خیلی حس قشنگیه
بمونین براهم عزیزم😍

نظری ندارین 😭

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت سوم 🤗 سزارین

بعد اوردنش کنارم صورت ماهشو گذاشتن کنار صورتم خیلی نرم و گرم بود و بعد چند ثانیه گفت دخترتو دیدی ببریم نشون پدرش بدیم گفتم ببر یه امپول زدن داخل سرم خوابم برد بعد چشم باز کردم دیدم دارن پارچه رو برمیدارن بردنم اتاق ریکاوری .. اونجا اومدن ماساژ رحمی دادن چون به دکترم گفتم تا بی حسم ماساژ انجام بشه بعد بی حسی نه دخترمو آوردن مراحل شیردادن نشونم دادن و بعد رفتیم اتاق گفتن تا ده شب چیزی نخورم ساعت ده اومد گفت نسکافه بخور که باید راه بری بعد خوردن نسکافه پرستاراومد یه آمپول زد بازوم یه آمپولم زد کنار نافم که به شدت درد داشت و تا یک ماه نافم درد داشت بعد زدن امپول مامانم و پرستار اومدن بلندم کردن از روی تخت تا پامو خواستم بزارم زمین به شدت درد داشتم قبلشم دوتا شیاف گذاشته بودم احساس میکردم شکمم نیست به شدت جاش درد میکرد نفس برام نمیومد نمیتونستم حرف بزنم فقط قفسه سینمو فشارمیدادم تا نفس بیاد پرستار تندتند قفسه سینمو فشار میداد کمرم خم میکردم نمیتونستم وایسم با هزار گریه و داد وبیداد بردنم داخل سرویس مامانم اومد عوضم کرد شستم و دوباره با پرستار گذاشتنم روی تخت گفت تا صبح چند بار میام راه برو گفتم نمیخام راه برم گفت نمیشه تا صبح چند بار همین کارو کردن مامانمم پا به پام گریه میکرد میگفت نمیتونم گریه تو ببینم حالم اصلا خوب نبود خیلی درد داشتم تا روز بعد ساعت 3مرخصم کردن و بازم نمیتونستم راه برم همسرم ویلچر آورد تا کنار ماشین بردم همش ترس ماشین...

اقدام  بارداری  بچه  شیر خشک بی بی چک
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۱ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 6️⃣

وارد اتاق عمل که شدم و اون پارچه های سبز رنگو دیدم از سرماش کل وجودم یخ کرد دستام شروع کردن به لرزیدم پاهامو اصلا حس نمیکردم حس میکردم الانه که بالا بیارم
پرستارا کلی باهام حرف زدن آرومم کردن و دراز کشیدم رو تخت دکتر بیحسی اومد و گفت بلند شو امپولتو بزنم وقتی بهت گفتم فوری دراز بکش آمپولو زد ولی اصلا دردی حس نکردم اینقد که میگفتن امپول بی حسی درد داره

دوباره دراز کشیدم و بالاخره دکترم اومد باهام حرف زد و گفت اگه مشکلی نداشته باشی ادمینم ازت فیلم بگیره از لحظه درآوردن بچه و حستو بگو و اینا منم گفتم اگه برا خودمم میفرستین باشه 😂😂
خلاصه ادمینه اومد و باهام مصاحبه کرد در اون حین پرده جلومو نصب کردن و دکترم گفت شروع میکنیم سیما خوبی و اینا گفتن اره خوبم بعدش پرستار بالا سرم شروع کرد باهام حرف زدن تا اینکه دکتر گفت رسیدیم به نینی سیما

اونجا دیگه اوج استرسم بود یه دکتر رفت روی یه چارپایه و از زیر قفسه سینم هی فشار میداد به سمت پایین هر لحظه منتظرم بودم استخونام بشکنن😂😂
تخت تکون میخورد و داشتم از تهوع میمردم که یهو صدای گریه اومد
تا صداشو شنیدم منم گریم گرفت هی میپرسیدم خانوم دکتر مو داره؟😂 میگفت اره پرسیدم موهاش مشکیه ؟ ( اواخر حاملگی توهم زده بودم که نکنه زال باشه موهاش) خندید گفت دختر یدونه هلو زاییدی خییلی خوشگله 🥹🥹🥹
بالاخره پتو پیچش کردن اوردن کنارم و چسبوندنش به صورتم نگام میکرد و من دلم میرفت براش هی میگفتم جانم عمرم جانم مامان خوش اومدی و گریه میکردم بردنش و دکترم شروع کرد بخیه هامو زد بهم گفت هرم های شکمیت خیلی خوبم ورزش کنی شکم نمیمونه برات ( که هنوزم قراره شروع کنم ورزشو)
# سزارین
# زایمان طبیعی
# شیرخشک
مامان پارسا مامان پارسا ۱۱ ماهگی
پارت ۴
خیلی سریع کارای قبل عمل انجام شد و من راهی اتاق عمل شدم امپولی که همه میگفتن درد زیادی داره دردش قابل تحمل بود گذاشتن سوند هم وحشتناک نبود واقعا دکترمم خودشو سریع رسونده بود تا منو دید گفت چرا نیومدی نوبت عمل بزنم گفتم شما گفتید تو این هفته بیا
دیگه چیزی حس نکردم پرستارای اتاق عمل واقعا مهربون بودن پارسا رو از شکمم اوردن بیرون و گذاشتن روی سینم از خوشحالی اشک می ریختم و قربون صدقش میرفتم اما پارسا اصلا گریه نکرد من شنیده بودم بچه موقع بدنیا اومدن اگه گریه کنه نشونه ی خوبیه گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن نترس انقد حالا حالا برات گریه کنه🤦‍♀️😅
پارسا رو بردن و بقیه کارای منم انجام شد و بردنم ریکاوری و دردام شروع شد از چیزی که فکر میکردم خیلییی سخت تر بود وقتی بردنم بیرون همسرم و مامانم و داداشم و خالم و یکی از خواهر شوهرام اومده بودن بردنم بخش و من خیلییی درد داشتم حس میکردم دارم می میرم شاید برای بعضیا راحت تر باشه اما برای من دردش وحشتناک بود برام شیاف گذاشتن اینو بهتون بگم شیاف برای بعضیا دلپیچه میاره اینو من بعدا فهمیدم اون موقع نمیدونستم و وقتی باد توی شکمم می پیچید دردام وحشتناک تر میشد در واقع شیاف برای من بجای اینکه آرومم کنه بدترم میکرد
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 7️⃣

تموم شد و دو تا آقا اومدن و یک دو سه گفتن و با زیر انداز منو گذاشتن رو ی تخت دیگه و بردن ریکاوری دخترم رو به روم بود ولی نمیدیدمش داشتم میلرزیدم انگار داخل وان پر یخ بودم دندونام میخورد به همدیگه پرستارم اومد بهش گفتم حالت تهوع دارم گفت سرتو خم کن بالا بیار
ولی هیچی نبود فقط حسشو داشتم
دو بار اومد ماساژ رحمی داد بهم گفت یه بارشو هم تو بخش میدم گفتم نه توروخدا اونجا دردم میگیره گفت نترس قبل اینکه بیحسیت باز شده انجام میدم
موقع عوض کردن لباسام یه تاپ کش مانند تنم کرده بودن دخترمو آوردن و گذاشتنش زیر اون وای نگم از اون حس تنش که به تنم خورد کل استرسم کل حال بدیم همش رفت انگار رو ابرا بودم بهترین حس زندگیمو داشتم تجربه میکردم فقط میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت
یه پرستار اومد گفت احمدی آمادست ؟ بابا همسرش و مامانش دارن میمیرن از نگرانی زود باشین ببرمش
بالاخره منو با دخترم که بغلم بود سوار اسانسورمون کردن و رفتیم بخش در آسانسور که باز شد همسرم دویید سمتون اول حالمو پرسید پیشونیمو بوسید و بعد تازه دخترمونو دید که زیر لباسمه😂
بعدش باز پرستارا با یک دو سه منو گذاشتن رو تختم و بچه رو برداشتن از روم یکیش لباسای بچه رو تنش کرد و یکیش به مامانم گفت یه شورت و پوشک بدم من شورت یکبار مصرف برده بودم گفتن نه شورت نخی بده دادیم با نوار بهداشتی بزرگ که گفت نمیشه همسرمو فرستاد پوشک گرفت کارامو کردن و رفتن بعدش همسرم گلمو اورد و وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم اخرای تایم ملاقات دیگه بی حسیم باز شده بود و دردام شروع شد رسما داشتم گریع میکردم اومدن و برام شیاف زدن شب شد و شد وقت اولین راه رفتن

#سزارین
#زایمان طبیعی
#شیرخشک
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۴ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۲ سالگی
از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت هشتم8️⃣
وارد ريكاوري شدم
كم كم بدنم داشت ميلرزيد
يه لرز و رعشه اي كه هر لحظه بيشتر ميشد
پرستار ميومد بهم تند تند سرم ميزدتا سرُم تموم ميشد يكي ديگه !!!
نزديك ٤٠ دقيقه تو ريكاوري بودم…
واي هيچ جاي عمل اذيت نشدم جز اين لرزشا حتي ميخواستم كسيو صدا كنم صدام ميلرزيد:( شونه هام تكون ميخورد و بدنم رو ويبره بود …
به معناي واقعييي ويبرههه…
!دندونام به هم ميخورد و دستم از لرزش واينميستاد:(
كلافه شده بودم ازين مدل رعشه رفتن
شونه هام درد ميكرد…
به خانم پرستار گفتم اذيتم گفت طبيعيه جفت از بدنت خارج شده، لرز واسه خارج شدن جفته و جدا شدن بچه از مادره.
🥹(بچه اي كه اين همه مدت تو وجودت بوده و الان جدا شده بدن واكنش لرز پيدا ميكنه 🥲)
ميدونستم هنوز بي حسم و از فشاراي رحمي وحشت داشتم ،هركي رد ميشد ميگفتم خانم ميشه منو فشار بدين😂
يكي فشار داد رفت ك هيچي نفهميدم😍
١٠ دقيقه بعد دوباره به يكي ديگه گفتم ك گفت من پرستارت نيستم نميتونم
همينجوري درگير و استرس داشتم براي فشارا
فك كنم به ٤.٥ نفر گفتم و هركي ميومد خواهش ميكردم فشارم بدن
خداروشكررررر ميكنم ك همه فشارايي ك دادن اندازه ٣.٤ بار بيشتر نبود و همش تو بي حسي و ذره اي حتي متوجه نشدم!
بهشون ميگفتم چندتا ديگه فشار مونده؟😂خيلي عجله داشتم واسش ك يه وقت بي حسيم نره🥹
يه خانومي گفت اكيه يه فشار ديگه قبل اينكه بري تو بخش ميدن ك بي حسي هنوز اگر نياز باشه تو بخش هم فشار ميدن🫣🫣🫣
ني ني منو تو تخت مخصوصش گذاشته بودن كنارم اما ازم فاصله داشت چند باري تو همون لرزشا و حال بد ،دستمو دراز كردم ك تختشو نزديك كنم نتونستم برسم به تختش:(
فقط نگاش كردم فقط ميتونستم ببينمش بدون اينكه لمسش كنم…
"عكس از روزهاي اخر بارداري"🤰
مامان پارسا مامان پارسا ۱۱ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت اول 🤗 سزارین

هشت ماهم بود رفتم پیش دکترم برای اینکه بدونم سزارینم یا طبیعی
کلی استرس داشتم که یه وقت نگه باید طبیعی زایمان کنم چون به شدت میترسیدم و از 7 ماهگی همش ترس زایمانمو داشتم
بعد دیدن سنو قبلی ها گفت یه سنو اخر مونده انجام بده بیار بعد میخای زایمان طبیعی بکنی یا سزارین گفتم نمیدونم خانم دکتر شما میدونین گفت والا من فقط دارم ترس تو صورتت میبینم
گفتم سزارین بهتره
شروع کرد حرف زدن که طبیعی بهتره و عوارض نداره و....
گفت میخای تا معاینت کنم قبول نکردم
گفت پس برو سنو اخرتو بیار و تااون روز با همسرت مشورت کن ببین میخای سزارین شی یاطبیعی
منم خوشحال شدم که میتونم خودم برای بدنم تصمیم بگیرم همسرمم گفت هرکدوم خودت میدونی راحتی
و خلاصه سنو اخرو انجام دادم رفتم پیش دکترم و نوبت زایمان مو داد شماره تماسشم داد که یه وقت چیزی شد تماس بگیرم باهاش تاریخ زایمانم شد 1404/11/27 ومن کلی هیجان داشتم و تهران بودم شهر غریب جز خواهرشوهرم اینا کسی اینجا ندارم مامانم گفت بیااینجا گفتم نمیام چون دکترم اینجاس بعد گفت باشه خودم میام یه روز قبل زایمانم که باهمسرم کل کارهامونو کرده بودیم و حمام اینا رفتم مامانم با دوتا داداش کوچیکام و بابام اومدن داداش بزرگم باخودم زندگی میکنه اخرشب بابام برگشت شهرمون بخاطر کارش اون شب مامانم مرغ درست کرد شام و میوه خوردم از ساعت 10شب دیگه چیزی نخوردم تا صبح ساعت 5نتونستم بخابم شوق دیدن دخترمو داشتم ساعت 5منو همسرمو مامانم بیدارشدیم ... بارداری اقدام بچه شیرخشک