از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂

تصویر
۲۰ پاسخ

اینقدر خود زایمان وحشت نیس که زایشگاه ماماها وحشترن... منم زایمان طبیعی فقط نیم ساعت طول کشید.. ولی چقدر اذیت شدم سه چهارتا ماما کنارم بودند با مشت میزدند اینقدر شکمو فشار دادند که مرگو با چشم خودم دیدم ایقدر باسنمو با مشت زدند تا یک ماه اصلت نمیتوستم خوب بشینم باسنم خیلی درد میکرد.. 😔😔

من ۳۹ هفته بودم.. رفتم پیش دکترم معاینه کرد..۲ سانت بودم.. معاینه تحریکی کرد از همون شب دردام شروع شد.. صبح ساعت ۷ رفتم بستری شدم تا ۷ شب ک دخترم بدنیا اومد.. با اینکه خیلی درد کشیدم و خیلی طولانی شد ولی برام شد یه خاطره شیرین.. مخصوصا موقعی ک دخترمو بغل کردم و اولین بار شیر خورد😍

توی تایپکام هست🥹🤌

ترجیح میدم بیادم نیارم🥲

منکه راحت روز قبل از زایمانم رفتم ازمایش دادم پرونده باز کردم فرداشم رفتم اتاق عمل با بیهوشی کامل مثل یه خواب عمیق میدید و به شدت راضی بود پرسنل عالی دکترم عالی اصن حس بد نگرفتم و خیلی دوس داشتم مخصوصا وقتی دخترم دیدم انقدر شیرین قشنگ و لپ داشت پرستارا نبات صداش میکردن

هی خواهر🤣🤣 منم گفتم طبيعي زایمان میکنم یاد زایمان زن داییم افتادم تو زایشگاه گفتم نه سزارین زنداییم گفت ماما همراه بگیر من به شوهرم گفتم مادرشوهرم گفت ن‌ماما همراه الکیه یه خرج اضافه پول الکی به ماما نده شوهرم گفت عزیزم خودت که میتونی من هیچ نگفتم اخرای ماه بودم ماه ۹ بودم شوهرم دید گوشه گیر شدم شبا از ترس جیغ میزنم کم حرف شدم من ک شوخ میکنم اروم شدم گفت چیه عزیزم گفتم من از زایمان طبیعی میترسم فهمید چخبره گفت برات ماما همراه میگیرم بعد چند مدت یهتر شدم به مامانش گفت زنم ماما گرفتم دخالت نمیکنی بشدت از اتاق عمل میترسم تا رفتم پیش دکترم معاینه گفت ببین لگنت وحشتناک تنگه در حدی که ۴۰ هفته بودم گفت تا یک هفته لگنت باز نشد سزارین ، من ۷ماهگی هم‌بستری شدم بخاطر فیبروم ک باید سریع سزارین میشدم ولی با استراحت مطلق اوکی بود مادر شوهرم میگفت الکیه فلان من درد داشتم شوهرم با همه برخورد کرد ۴۱ هفته شده بودن داشتم میرفتم بالا هفته ام که لگنم از ۱سانت باز نشد مادرشوهرم نبریش پول بدی به سزارین ها شوهرم به هیچکس محل نداد دکتر بیمارستان ام الیلا فقط بود بقیه میگفتن دولتی من رفتم دولتی پرسیدم کن فیبروم دارم لگنم باز نمیشه ماما همراه دارم گفت با دستگاه میکشیم بیرون بچت زنده میاد بیرون ولی از نظر ذهنی ۵۰ به ۵۰ باشه چقدر گریه کردم

من ۳۵ هفته لکه دیدم رفتم بیمارستان دولتی کنار خونمون بعد معاینه گفت بچه داره میاد یه سری مزخرفات دیگه اونجا تعهد دادم ولم کردن رفتم بیمارستان خصوصی معاینه کرد گفت دهانه رحم بسته شیاف مسکن داد امدم خونه تا ۳۸ هفته رفتم سزارین 🫠

وایییی چ سخت

منم شنیدم و یکی از خانواده همسرم همینو میگفت . بیمارستان دولتی کلا اصرار عجیبی دارن ب زایمان طبیعی حتی اگه خطرناک باشه . طفلی واسه اون ۳ روز آمپول فشار زده بودن با اینکه باید سریع عمل میشد فشارش بالا بود

۳۹ هفته و ۵ روز سزارین اختیاری شدم
خوب بود من راضی بودم😍

عا با دکترم دعوام شد میخاست معاینه کنه بهم‌میگفت پاتو باز نکن باز نکنی پرتت میدم بیرون آخرشم اومد خودش عملم کرد

زورش اومد جای برش و خراب زده کرم خودشو ریخت

خیلی تلاش کردم با ورزش و ....
نشد نزاعیدم ۴۱ هفته کامل رفتم بیمارستان بستری شدم با آمپول فشار ، بردن ورزش و توپ و آب داغ البته دهانه رحمم سفت و کلفت بود نرم نشده بودم
ماما همراه ک نیومد بالا سرم خدا خیرش نده
بچه مدفوع‌کرد بعد ۱۲ ساعت درد سزارین شدم ک بهترین حس بود کاش از اول عمل میکردم
و وقتی لپ دخترم و گذاشتن رو ورتم دنیام عوض شدددددد

کدوم بیمارستان اذیتت کردن؟

من چهل هفته رو پرکردم دخترم عنوز بدنیا نیومده بود ظهر خوابیده بودم بلندشدم رفتم سرویس بهداشتی دیدم خونریزی دارم بماند که چندروز بود لکه بینی داشتم ولی گفتن جدی نیست به شوهرم گفتم بریم بیمارستان گفت بابا توچندروزه وضعت همینه چیزی نیست گفتم نه پاشو بریم سریع رفتم دوش گرفتم اماده شدم رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن کیسه اب سوراخ شده با۱سانت بستری شدم حالا اصرار میکردم بزارین برم خونه وقتی دردام شروع شد میام گفتن نه باید بمونی بیمارستان خلاصه باامپول فشار بعد ۴ساعت ونیم دخترقشنگم بدنیا اومد 😍

گفتم تو تاپیکام😁

یاداوری روز زایمانم برام مثل کابوسه~~~
فکر میکردم قشنگترین روز زندگیم میشه ولی نشد
انقدر رنج و غم اون روزا زیاده که تا اخر عمرم با پوست و گوشت تنم عجینه

من ۳۸ هفته سه روز درد زایمان داشتم و وقتی برا معاینه رفتم ی سانتو گیر کرده بودم بیمارستان گفته بود تا چهارسانت نشی نمیتونیم بستریت کنیم منم تو این سه روز هم درد داشتم هم هی پله بالا و پایین میشدم راه میرفتم رو توپ ورزش میکردم انقدر خسته شده بودم نا نداشتم و مادرشوهر و خواهرشوهرم اینا میگفتن چقدر تو لوسی این ماهدردته درد زایمان نیست اگ اینجوری پیش بره تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی منم روز سوم دکترم زنگ زد که بیا بیمارستان بستریت کنیم تا ما کارای بیمارستان انجام دادیم شده بودم ۳ سانت بعد دو ساعت و نیم ورزش و کلی درد شدم ۵ سانت و اومدن کیسه ابمو زدن دکترم هنوز نیومده بود و تو ی بیمارستان دیگه هم ی زایمان دیگ داشت وقتی کیسه ابمو زدن پنج دقیقه هم نشد فول شدم حالا زنگ میزدن به دکترم که بیاد پرستارا منو خابونده بودن رو تخت پاهامو بهم قفل کرده بودن و شوهرمم دستامو گرفته بود که من زور نزنم و نمیزاشتن زور بزنم منم از درد داشتم میمردم التماس میکردم که ی دکتر دیگ بگید بیاد و نیم ساعت طول کشید تا دکترم بیاد منم با دوتا زور سریع دخترم بدنیا اومد و راهت شدم 😂

من سزارین بودم و حسابی راضیم هیچی احساس نکردم

طبیعی بودم خیییلی سخت بوووود اما جون تو روز تولد باباش دنیا اومد خیلی خوشحال بودم😂😂 ولی بازم برگردم عقب طبیعی رو انتخاب میکنم خیلی حس خوبیه بچرو میزارن بغلت اون لحظه از تهههه دلت فقط خداروشکرمیکنی

بدترین تجربه بود برام💔😩

سوال های مرتبط

مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۸ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان آلبالو🍒 مامان آلبالو🍒 ۱ سالگی
از درمانگاه مزخرفی ک خاطره خیلی بد دارم رد شدم
خداروشکر کردم ک اونشب آمپول فشار نداشتن وگرنه دیگه دخترم کنارم نبود🙃🥲
پارسال یهو دست چپم درد گرفت رفتم درمانگاه پنج ماه باردار بودم دکتر احمق فشارمو گرفت یهو گفت سریع برید آمپول فشار بخرید من استرس گرفتم گفتم توروخدا چیشده گفت فشار ۲۲هست وای وای من مردمو زنده شدم یهو سرم سبک شد فکم ب حدی می‌لرزید داشتم جون میدادم دست دکترو گرفتم گفتم توروخدا زنگ بزنید آمبولانس برم بیمارستان ۲۲ک سکته میکنم الان گفت اینجا آمبولانس نمیاد شوهرم سریع رفت آمپول بگیره من یسرع گریه میکردم گفتم حداقل دست راستمم فشار بگیر من هیچ الائمی ندارم گرفت یهو گفت عه ۱۵چرا هست این دستت نمیشه این همه اختلاف ک
ی دستگاه فشار دیگ آورد گرفت گفت دستگاه قبلی سوراخ بود اشتباه فشار گرفتم فشارت ۱۲هست ی سرم می‌نویسم ک آرومت کنه گفتم اصلا من اینجا هیچ کاری نمیکنم رفتم یحیی نژاد اونجا گفتن فشارت ۱۳هست حامله ای باید بستری بشی ما بستری نمیکنم برو روحانی رفتم سه بار فشار گرفتن گفتن فشار۱۱هست هیچیت نیست برو خونه🥲🥲🥲ازاونموقع فشار بالاوحشت گرفتم همش توهم میزنم فشارم بالاس خدا از اون دکتر نگذره خیلی بهم استرس وارد کرد
مامان نیلا مامان نیلا ۱۷ ماهگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان بردیا مامان بردیا ۱ سالگی
مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگین !!!
به موقع ب دنیا اومد یا زودتر؟؟
اماده بودین ؟؟؟
من دکتر بهم گفته بود یک آذر بیا برا سزارین
خونم نیشابوره
دقیقاً ۲۳ آبان گفتم برم قوچان خونه مامانم یکم ب خودم برسم خوشگل کنم موهام رنگ کنم اصلاح کنم و لباس خوشگل برا خودم بگیرم ک پسرم مامانش خوشگل ببینه
۲۳ ساعت ۱۲و نیم رسیدم قوچان جاتون خالی مامانم واسم جیگر پخته بود ب شدت هو گرسنه بودم ب مامانم گفتم سفره پهن کن تا سرویس بهداشتی برم
چشتون روز بعد نبینه رفتم دست‌شویی یکم خون ریزی کردم
کل جونم ترسیده شد مامانم گفت طبیعی ولی ترسیدم گفتم باید برم بیمارستان فوری رفتم معاینه کردن گفتن ک بله پسری عجله داره دهانه رحم باز شده
منم چون سزارین بودم بخاطر شرایط خاص گفتن هرچه زودتر برین مشهد بیمارستانی ک وقت دارین دیگ باهمون سروضع راهی مشهد شدم ۵ رسیدم معاینه کردن گفتم باید فوری سزارین شی چون نیاید اصلا درد بکشی منو میگی کل جونم استرس که نه ساک خودم هست نه بچه باید چیکار کنم گفتن باید بستری شی خانواده میرن میارن دیگ خدارو شکر من هفته قبل ساک بیمارستان پسرم آماده کردم خونه داداشم گذاشتم اونم بنده خدا فوری آورد حالا از شانس دکتر خودمم مسافرت بود همش استرس دیگ ساعت ۹ رفتم اتاق عمل و بی هوشی و زایمان ساعت ۱۰ گل پسرم عجولم دیدم و عشق در نگاه اول تجربه کردم 😍😍😍 خدارو شکر کردم بابت وجودش و بهترین حس دنیا رو داشتم ❤️❤️❤️
مامان گردو_حلمـا جانم مامان گردو_حلمـا جانم ۱ سالگی
سلام ❤️‍🩹طبق تاپیک قبل ما همین الان از بیمارستان رسیدیم،شیر بهش دادم یکم بالا اورد سریع بردیمش بیمارستان ،رفتیم بیمارستان اکبر،گفتن کار ما نیست،برین بیمارستان ولایت ک کنارش بود خوشبختانه،اورژانسی از سرش عکس گرفتن ،و دکتر گفت جمجمش فشار وارد شده😭❤️‍🩹الهی بمیرم براش،
ولی آسیب جدی ندیده خداروشکر،😭تو بیمارستان بازم دکتر گفت بهش شیر بدم،نیم ساعت صبر کنیم نا علائمشو مجددا چک کنه،بازم مقدار کم بالا اورد ،ک علائم حیاتیشو مرتب چک میکردن،و این بالا اوردناش بخاطر فشاری بوده ک ب سرش اومده،دکتر گفت ی مقدار ادامه داره و جای نگرانی نیست،خوشبختانه خطری نیست😭🥲،ولی من قشنگ نصف عمر شدم،خدا هیچ مادری و با بچش امتحان نکنه،داشتم از دست میرفتم خداروشکر بخیر گذشت،ینی شوهرم ی جور داشت از بین میرفت من ی جور بعد اینکه دیدیم بالا اورد من متوجه شدم فشارم یهو افتاد ،سرگیجه گرفتم😭وای خدایا شکرت
خیلی ممنونم ازتون دخترا💞🥲🫂🩷
و بیمارستان ولایت واقعا خوب بود،از هر لحاظ، انشالله گذرتون نیوفته ب بیمارستان ولی دکترای باسواد داشت و سرعت عملشونم حرف نداشت، حتی از رضوی بنظرم بهتر بود رسیدگیشون👍🏻
خلاصه الهی من فداش شم،❤️‍🔥داشتم دق میکردم از نگرانی و غصه،خدا رحم کرد بهمون
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۸ ماهگی
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️
مامان مهبد مامان مهبد ۱۱ ماهگی
خاطره زایمان 🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻

هرکاری کردم دکتر عوضیم سزارین قبول نکرد .
بعد از کلی معاینه آخرشم مهبد تو شکمم پیپی کرد و مجبور شد سزارین اورژانسی بشم .
ساعت ۱:۴۸ بامداد ۱۵ مرداد .
کیسه ابم پاره شد و دیدم سبزه . زنگ زدم ماما خصوصی گفت سریع بیا بیمارستان ، همینجوری که اب کیسه خالی میشد من قشنگ بچه رو حس میکردم . حالا فک کنید من چقدر استرس داشتم که بچه تو NICU بستری نشه ، دکتر بیشعورم زنگ زده بود که اگه پول بیمارستان و نریختن من اسنپو کنسل کنم ، اخه اینجا زایمان طبیعی اولین شکم رایگانه ماهم اندازه سزارین پول تو دستمون نبود، خلاصه من و با فشار ۲۱ بردن تو اتاق عمل ، تا دکتر اومد من داشتم با خنده بهش سلام میدادم که داد زد مگه من مسخره‌ی شوهرتم نصفه شبی انقدر منو معطل پول کرد. دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه انقد ترسیده بودم و استرس داشتم ، خدا لعنت کنه همچین دکترای پول پرستیو .
البته اونم چون زیر میزی نگرفته بود ولی مجبور شد سزازین کنه ، بهش فشار اومده بود 👍🏻
مامان آیان مامان آیان ۱۳ ماهگی
من خيلى اينجا پيام نميذارم ولى الان كه نتا قطعه گفتم تجربه زايمانم بذارم كه اگر موردى مشابه بود ب سرنوشت من دچار نشه من تا جند ماه اول باردارى فشارم ۱۱ رو ۸ یا ۱۲ رو ۸ بود و نرمال، من هفته ٨باردارى خونريزى كردم هماتوم تشخيص دادن وانقدر وحشتناك بود ك من از اون روز هربار رفتم مطب و فشارم گرفتن
١٣-۱۴بود
وهربار رفتم دكتر قلب و اون با هولتر تشخيص داد كه فشار استرسى هستش و دارو نميخاد،تا اينكه رسيدم به هفته هاى بالاتر شدم ٣٥هفته وسه روز
نوبت دكتر داشتم كه دكتر قلب چون آخرين بار فشارم۱۴ بودو باز بايد چک ميشدم آماده شدم و رفتم دكتر قلب و آماده بودم ك بشنوم ك از استرسه و برو ب پزشکت نامرو بده و بگو مشكلى نيست چون ٢بار ديگه ك رفته بودم تو ماهاى قبل اينو شنيده بودم اما اينبار در كمال تعجب با كلى استرس و جديت گفت ك اين فشار فشار بالاييه و ربطى ب استرس نداره چرا ماه هاى قبل اينو نميگفت نميدونم😕
گفتم خونه فشارم پايينتره چون اينجا استرسى ميشم گفت ربطى نداره بايد برى بيمارستان اونجا فشارتو بيارن پايين من گفتم نميخام برم،گفت ميتونى هم برى خونه و قرص بخورى اگر نيومد پايين بعد برى بيمارستان
منم ترسيدم نميدونستم چکار كنم همش يه حسى ميگفت اگر برى بيمارستان نگهت ميدارن و زايمان ميكنى،و من بشدت از زايمان طبيعى ميترسيدم وهنوز تو اونروزا بفكر اين بودم هرجور شده اينبار ميرم پيش پزشكم راضيش كنم كه منو سزارين كنه،ولى گفتم مثل هرسرى ك رفتم بيمارستانو فشارمو وان اس تى گرفتن و گفتن خوبه برو اينبارم همون ميشه،رفتم بيمارستان قدس اراك و اورژانس مامايى،ماما فشارمو گرفت ۱۵رو ۹ 🥲گفت بالاست بايد آن اس تى بدى
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،