مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگین !!!
به موقع ب دنیا اومد یا زودتر؟؟
اماده بودین ؟؟؟
من دکتر بهم گفته بود یک آذر بیا برا سزارین
خونم نیشابوره
دقیقاً ۲۳ آبان گفتم برم قوچان خونه مامانم یکم ب خودم برسم خوشگل کنم موهام رنگ کنم اصلاح کنم و لباس خوشگل برا خودم بگیرم ک پسرم مامانش خوشگل ببینه
۲۳ ساعت ۱۲و نیم رسیدم قوچان جاتون خالی مامانم واسم جیگر پخته بود ب شدت هو گرسنه بودم ب مامانم گفتم سفره پهن کن تا سرویس بهداشتی برم
چشتون روز بعد نبینه رفتم دست‌شویی یکم خون ریزی کردم
کل جونم ترسیده شد مامانم گفت طبیعی ولی ترسیدم گفتم باید برم بیمارستان فوری رفتم معاینه کردن گفتن ک بله پسری عجله داره دهانه رحم باز شده
منم چون سزارین بودم بخاطر شرایط خاص گفتن هرچه زودتر برین مشهد بیمارستانی ک وقت دارین دیگ باهمون سروضع راهی مشهد شدم ۵ رسیدم معاینه کردن گفتم باید فوری سزارین شی چون نیاید اصلا درد بکشی منو میگی کل جونم استرس که نه ساک خودم هست نه بچه باید چیکار کنم گفتن باید بستری شی خانواده میرن میارن دیگ خدارو شکر من هفته قبل ساک بیمارستان پسرم آماده کردم خونه داداشم گذاشتم اونم بنده خدا فوری آورد حالا از شانس دکتر خودمم مسافرت بود همش استرس دیگ ساعت ۹ رفتم اتاق عمل و بی هوشی و زایمان ساعت ۱۰ گل پسرم عجولم دیدم و عشق در نگاه اول تجربه کردم 😍😍😍 خدارو شکر کردم بابت وجودش و بهترین حس دنیا رو داشتم ❤️❤️❤️

تصویر
۲۸ پاسخ

بعدم یادم رفت بگم رفتم تاسونواشتباه گفته وپسرم دوکیلوپانصد

منم هفته سی سوم سونوبهم گفت وزن بچه ات کمه اماسالمه وزنش یک کیلوپانصدگرم گفت بروچیزای مقوی بخورمنن اومدم تاهفته سی هشتم مغزیجات حبوبات گوشت تخم مرغ موزسیب زمینی وکلی چیزای دیگ خوردم وزنم ازپنجارفته هفتاددودوباره هفته سی هشتم بازرفتم گفت یک کییلوپانصدخلاصه من ازاسترس مردم رفتم نوارقلب ازم گرفتن ساعت ده شب گفتن تادوازده یک شب صبرکن منم دل واپس دخترم بودک نزدیک دوسالش بودتازه خیلی ناراحت بودم براش پیش باباش بودزنگدمیزدم وقتی میگفت مامان نمیتونستم جلواشکام بگیرم دیگ خلاصه من اون شب بخاطراین ک دهانه رحم بازبشه ازدوازده تاهفت صب ک دکتراومدتوبیمارستان پیاده روی میکردم هفت صب معاینه کردگفت ی سانت بازشده تاعصرب دنیامیاددیگ ساعت دوارده رفتم بستری شدم خیلیم واقعاراحت بودطبیعی بوددیگ عصرساعت پنج ب دنیااومدشکرخداراحت بوددوتاش طبیعی

چقد عکست قشنگه 😍😍 یاد خوابیدنت روی تخت افتادم چقدر زود گذشت مامان شدی 😍

من تاریخ زایمانم ۱۱و۱۴بهمن بود .سونو قلب هم زده بود۲۲بهمن .ولی روی حساب تجربه قبلیم که روز سونو ان تی زایمان کردم گفتم اگه مثل اون باشه پ همون۱۴میزام .
خلاصه ۱۱گذشت ۱۴هم گذشت
من هی میرفتم دکتره معاینه میکرد میگفت یه سانتی
دو سانتی
چرا درد نداری
۴۰هفته رو رد کردم
خلاصه دکتر گفت چهارشنبه بیا مجدد معاینه کنم رفتم معاینه بقول خودش دردناکی کرد که بلکه اثر کنه سر بچه تو لگن ،دخانه رحم رسید به سه سانت ولییییییی خبری از درد نبود
رو حساب زایمان قبلیمم که کلا ۵ساعت طول کشید دکتر میگفت همین زایمانتم مثل همونه وطولانی نمیشه .معاینه چهارشنبه واقعا درد داشت و اومد خونه درد داشتم ولی نیمه های شب دردم کلا قطع شد .از اونور هم دکتر برام نامه نوشت که یکشنبه برم برا زایمان بستری شم درد نیاد سراغم که بادارو و امپول زایمان کنم .شیاف گل مغربی هم داد گفت از جمعه بزار.
پنج شنبه چون برق و اینترنتا قطع میشد و من تنها بودم رفتم خ مادرشوهرم .عصرش ساعت ۵ با مادرشوهرم رفتم پیاده روی طولانی .

ساعتای ۸ونیم حس کردم درد دارم و تغییر حالت قطع نمیشه
ساعت نه ونیم به مادرشوهرم گفتم
گفت پاشو بریم بیمارستان
خلاصه برادرشوهرم هم اونجا بود
با جاریم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان گفتنننن بعععله درد زایمانه.
ماما گفت تا ۵صب اینا زایمان .

والا من زایمانم بدترین خاطره زندگیم شد خیلی اذیت شدم چون قرار بود طبیعی زایمان کنم ولی لحظه گفتن قلب بچه افت کرد منو اورژانسی بردن اتاق عمل خیلی ترسیده بودم فشارم رفت بالا رفتم تو ای سیو چهار روز موندم تو ای سیو کلا ۶ روز بستری بودم خیلی اذیت روزی چندبار ازم آزمایش خون میگرفتن سرم میزدن همه بدنن سوراخ سوراخ شده بود😢☹️ همش ب شوهرم التماس میردم منو از اونجا ببره بیرون ولی اجازه نمیدادن چون شفارم بالا بود حتی تپش قلب گرفته بودم منو با آمبولانس بردن بیمارستان سیدوشهدا برا اکوی قلب اصلا نگم براتون هروقت یادم میاد دیوونه میشم منی ک اینقد بچه زیاد دوستداشتم حالا ک زایمان یادم میاد استرس میگیرم جرئت ندارم دوباره حامله بشم😔😔

من یه ماه اخر تند تند دکتر ازم سونو داپلر میگرفت و مرتب باید میرفتم بیمارستان واسه ان تی اخرین باری که رفتم بیمارستان پرستارا گفتن ان تی یکم زیاد خوب نیست باید بستری بشی واسه زایمان منم گفتم تا فردا صبر میکنم تا برم ببینم دکترم چی میگه اون شب تا ساعت ۱ شب بیمارستان بودم زنگ زدم به ماما همراهم گفتم اگه لازم شد زنگ بزن بیان که دکتر بخش گفت فردا برو ببین دکترت چی میگه شوهرم تو راهرو بیمارستان منتظر بود و نگران اومدم خونه هیچ دردی نداشتم فرداش خواهرم از گرگان زنگم زد گفت خواهری خبری بود خبرم بدی گفتم‌فعلا خبری نیست نخواستم‌نگرانش کنم گرفتم مطب دکتر تا رفتم و نامه دکتر دادم دکتر خارج از نوبت گفت بگو بیاد داخل به نیم ساعت نکشید دوباره سونو گرفت و معاینه و گفت باید همین الان بری بستری شی گفتم فردا صب برم چه طوره گفت همین الان بری .... دیگه زنگ زدم شوهرم گفتم دکتر گفت الان وقتشه رفتم خونه و یه دوش گرفتم لوازمام برداشتم با شوهرم رفتیم بیمارستان تا کارای بستری انجام داد ساعت ۱۰ شب شد ... گفتن لباس بپوش واسه زایمان شوهرم بیرون بود صداش کردن دیدم اونم یکم چشاش اشک داره میخواستم گریه کنم ساعت ۱۰ شب رفتم بخش زایمان و شوهرم توی راهرو منتظر نشسته بود میگفت تا ساعت ۱ شب منتظر بوده دیگه ماما همراه گفته برو خونه خودم بهت خبر میدم ...درد نداشتم امپول و سرم زدن کم کم شروع شد با فشار ۸ بستری شدم سخترین شب عمرم ... ساعت ۴ ماما همراه اومد ساعت ۷ صب زایمان کردم حس شیرین مادر شدن ❤❤❤ماما همراهم گفت برم به شوهرت خبر بدم ... یه حس سبکی داشتم بعد زایمان بچه دادن بغل کردم اولین آغوش بچه ام هیچوقت یادم نمیره ❤❤❤

منکه دوتا دخترام همه تاریخی هایی که داده بودن قبول نداشتن ۴۰ هم رد کردم ودنیا نیومدن هردوتاشون بستری شدم با معاینه تحریکی دنیا اومدن

من سه روز تا تاریخ دکتر مونده بود
شیو نکرده بودم که دوروز آخر بکنم
خونریزی داشتم عجله ای رفتم بیمارستان
خدمات بیمارستان منو شیو کرد
وای که چقدر خجالت کشیدم....پر مو بودم😎😎😎

اهل خودقوچانی؟

یادش بخیر واقعا🥹استرس خوشحالی خیلی حس شیرین و درد قشنگی بود.
قسمت فان سزارین من این بود که از رو تخت اتاق عمل مجبور کردم ببرن دسشویی منو😅قبل بیحسی با سروم و سوند و.....پرستار منو میبرد دسشویی .رییس اتاق عمل خندش گرفته بود😅😅حس میکردم جیش دارم از تررس و دلهره😂تا بچه رو از شکمم اوردن بیرون یهووو اقا ادرارشو ول کرد رو پرستار.همه پریتارا مبخندیدن پس تو جیش نداشتی پسرت بوده😅منم اون وسط اشک شوق و خنده.یادش بخیر .خداروشکر💓

چک چیلش مثل خودته عزیزم

منم تولد خودم و شوهرم روزاشون ۲۳
هست قرار بود دختر دایی بابام لار سزارینم کنه دکترِ اونجا هست پسرم قرار بود۱۰٫۲۸ دنیا بیاد ک دیگع گفتیم ۲۳ اگه بشع سزارین کنم ولی عجله داشت ۹٫۲۷ یکم مثل درد پریودی شروع شد رفتم بیمارستان گفتن کیسه ابم پاره شده تقریبا از ساعت ۲ نصف شب درد داشتم ولی کم بود ساعت چار پنج صبح دردم شدید شد ساعت ۷ هم پسرم دنیا اومد
۳۵ هفته بودم ک دنیا اومد

من منتظر بودم ۳۰بهمن تولد خودم بدنیا بیاد اما ۱۶م اومد اونم تاریخ تولد جاریم ک باهاش سرسنگینم😐وقتی اوردن چسبوندنش ب صورتم حسش خیلی خوب بود ی چیز گرم و نرم و مرطوب😍

من ۳۶ هفته ۴ روز صب از خواب پاشدم دیدم نافم خونریزی کرده رفتم زایشگاه شستشو دادن گفتن برو تا آخر ۳۸ هفته درد ناف تحمل کن انقد معاینه کردن اومدم از رو تخت پاشم کیسه آبم پاره شد گفتن برو واسه زایمان طبیعی رفتم تا صب همش آمپول فشار زدن دهانه رحم باز نشد بیشتر ۲ سانت صبحش بردنم سزارین انقد ترسیده بودم از معاینه حتی وقتی از کمر بی حس شدم پاهام میلرزید بعداز اینکه رفتم تو بخش حتی مادرم زد میشد از ترس خودم جمع میکردم خیلی اذیتم کردن ولی تا بچمو از شکمم در آوردن بخاطر جراحی نافم که همزمان با سزارین بود بیهوشم کردن ندیدمش فقط یه لحضه قبل این بیهوش بشم دیدمش مثه یه تیکه برف سفیدو خوشگل بود دورش بگردم من

منم ی روز قبل زایمانم سرما خورده بودم شدید طوری ک تا ۶ صب نخوابیدم ی روز قبلشم نخوابیده بودم خونه تمیز میکردم خلاصه از تب و لرز خوابم نمیومد قرص و دوا راه حل نبود همسرم صب بلند شد بره سرکار دید بیدارم حال ندارم گفت چرا بیدارم نکردی و فلان گفتم از دلم نیومد گفت حاضر شوبریم دکتر رفتیم بیمارستان دولتی نوار قلب بچرو گرفت همه چیز نرمال بود دهانه رحممو چک کرد ی سانتم باز نبودم قصدم طبیعی بود ب شدت ولی خیلیم میترسیدم میگفتم خدایی نکرده بچه دستشویی نکنه و اینا اونجام همسرم صدای زنایی ک داشتن طبیعی زایمان میکردنو میشنید انقد ترسیده بود خلاصه دکتر گفت برو اسکات بزن منم ک از جام نمیتونستم تکون بخورم تو بیمارستان رو صندلی نشسته بودیم همسرم گفت زهرا من طاقت ندارم تو اونجوری مثل زنای دیگ درد بکشی و داد بزنی میهوای بریم خصوصی زایمان کنی گفتم چ بهتر کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا خلاصه اومدیم خونه من خونمونو راست و ریس کردم رفتم آرایشگاه اصلاح کردم و اپلاسیون و تمیز شدم ب مامانم گفتیم داریم میریم بیمارستان خصوصی مامانم گفت بیایید دنبالم تنها نرید منم ساک نینیو جمع کرده بودم برداشتیم ساعت ۵ بعداز ظهر بود رسیدیم بیمارستان امام زمان اسلامشهر تا کارارو بکنیم و سریع بستریم کردن امید زندگیمون ساعت ۷ غروب ب دنیا اومد ب سلامتی و من خوشحال ترین بودم از زایمانی ک داشتم خدا بخواد دوباره زایمان کنم انتخابم بازم خصوصی سزارینه 💚💚💚

خیلییی طولانی شد شرمنده😂

دختر من تولدش مصادف شد با تولد باباش سزارینی بودم تایم ک دکتر داده بود. ولی بدترین خاطرم ک باعث شد از بهترین روزم لذت نبرم بهم گفتن بچت زردی داره عدد۱۲ برای روز اول خطرناکه و فلان اینجا بستری میکنی یا می‌بری ی بیمارستان دیگه چون اونجا خصوصی بود خراب بمونه گفتم ببرم دولتی. همسرم برام گل اینا خریده بود من آنقدر ترسیده بودم هول کرده بودم استرس نیاورد زودتر از تایمم مرخص شدم خدا بگم چیکارشون نکنه

من قرار بود ۱۱ /۱۱ زایمان کنم
طبیعی
دکترم یهو گفت من از ۸ بهمن میدم کربلا
منم تو آخرین ویزیت بهش گفتم یکاری کن قبل سفر رفتن من زایمان کنم خودتون کنارم باشین
خلاصه بهم شیاف گل مغربی و کلیییی ورزش و پیاده روی تجویز کرد گفت تا ۷ام زایمان میکنی
منم تولد شوهرم ۴بهمن بود،خیلییی تلاش میکردم که تا ۴ ام دردم بگیره و زایمان کنم کلی ورزش کردم و خلاااصه
از ۲ بهمن من هررررشب تا یکم دردم می‌گرفت و انقباض میومد سراغم فوری میرفتم تست nst میدادم،هی میگفتن برو کمه انقباضات،اونم ساعت ۲ شب،بندناف هم پیچیده بود دور گردن پسرم خیلی استرس داشتم
خلاصه ۴،۵ بار تست دادم
تا تهش دکترم گفت ۶ ام بیا بستری شو با امپول فشار زایمان کن
من خونم مشهده مامانم قوچان(اصالتا قوچانی ام)مامانم شب اومد مشهد که صبح باهم بریم بیمارستان
بدون درد از ساعت ۹ بستری شدم با کلی قرص و امپول تا ۱ شب هییییچ دردی نداشتم
یعنی فکر کن مامانم ساعت ۴عصر اومد تو اتاق زایمان پیشم فکر میگرد من الان کلی درد دارم،دید نشستم دارم دورو برو میبینم حوصلم سررفته برگااااش ریخته بود😂چون اتاق خصوصی بود تنها بودم حوصلم سررفته بود
خلاصه ۱ شب دکترم اومد بیمارستان پاستور که مریض دیگشو سزارین کنه و صبح عم بره کربلا
بنده خدا هم منتظر بود طی روز بهش بگن برای زایمان من بیاد
شب که اومد ساعت ۱،اومد به منم سر زد گفت اگه میخوای بریم سزارین معاینه کرد دهانه رحمم یک سانت بود😐😂بچم قصد اومدن نداشت اصلا
منم از سزارین میترسیدم،چرا؟چون مامانم خیلی اذیت شده بود

من 35 هفته رفتم شیراز سونو کالر داپلر بدم چون دخترم iugr بود، سونو ک تموم شد گفتم برم یه دکتر واسه سزارین پیدا کنیم رفتیم بیمارستان یه سوال بپرسیم گفت بشین فشارتم بگیرم به خاطر استرس فشارم رفته بود بالا دفع پروتئین داشتم و ختم بارداری دادن هییییچ لباسی هم نداشت دخترم همش خونه بود تو شهر خودمون 😬 خلاصه ک صبح زود طبیعی زایمان کردم شوهرم تو بارون رفته بود دنبال لباس واسه دخترم 😂با اینکه ملی درد و استرس کشیدم ولی بهترین روز عمرم شد 🥹❤️

من بچه اولم ۳۰ هفته و ۵ روز دنیا اومد
بچه دومم ۳۴ هفته و۳ روز
یادم میاد میشینم گریه میکنم
ولی خداروشکر که سالمن

بدترین خاطراتم همین سزارین بود
هعی
اگ تعریف کنم های های برام گریع میکنیپ

هی خدا چقد زود گذشت
هروز با خودم میگم خشبحال اون روز ک واسه اولین بار دیدمش و لپ شو گذاشتن رو لپم
عای ننه

من ۳۴ هفته بودم فشارم رفت بالا دکتر نامه داد برم بیمارستان تحت نظر باشم دو روز بعدشم خواهرم مهمونی داشت بهش گفتم شرایطم خوبه حتما خودمو می‌رسونم فرداش با خواهرم صحبت میکردیم یه دفعه دخترم یه لگد محکم به زیر دلم زد همون موقع احساس جیش کردم تا برم دستشویی شلوارم خیس شد تو راهروی بیمارستان یه دکتر دیدم شرایطمو گفتم اومد معاینم کرد گفت کیسه ابت پاره شده از جات تکون نخور با گریه زنگ زدم همسرم گفتم بعد زود کارامو انجام دادن رفتم برای زایمان طبیعی هر چی زور زدم بچه نیومد گیر کرده بود اورژانسی فرستادند اتاق عمل بی حسی زدن جواب نداد بی هوشم کردن نی نی دنیا اومد آخرشم به مهمونی خواهرم نرسیدم🤗

وای پسر منم قرار بود وسطای آذر بدنیا بیاد،ولی یهو ۲۲ ابان کیسه ابم پاره شد و پسرم بدنیا اومد..خیلی عجله داشت بچم..حالا خودم نه ارایشگاه رفته بودم نه ساک بچم اماده بود😅😅

دختر من همون تایمی که دکترم وقت سزارین داده بود به دنیا اومد

خدا حفظش کنه واقعا
یه لحظه ای بود و یه خاطره ایه که تا نفس اخرم جلو چشممه
بقول شما عشق در نگاه اول💕❤️

خداروشکر برا من خودم خواستم روز تولدم و سالگرد عقدمون بدنیا بیاد همونم شد

چقدر این خاطرات قشنگن کلا این یهویی ها بیشتر شیرینه
منم به جور دیگه سوپرایز شدم😄هروقت بهش فکر میکنم از ته دلم خوشحال میشم❤️❤️خدا حفظش کنه برات عزیزم

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۱ سالگی
مامانا بیاین بگین وقتی فهمیدین حامله اید چه حسی داشتین ؟؟
شوهرتون چه حسی داشت ؟
چطور ب خانواده ها گفتین ؟؟
من ۷ ماه اقدام کردم ناامید شدم دیگ باید دوم عید پریود میشدم ک نشدم تا ۱۳ فروردین میگفتم نه بابا این همه اقدام کردم نشد شاید هورمون بهم خورده شبش رفتیم با همسرم بیرون گفتم حالا دوتا بیبی چک بخرم دیگ ساعت ۱۱ شب بود رفتم دستشویی گفتم ی تستی بزنم
واااااایییی تست زدم دیدم مثبت قلبم ریخت کلی گریه کردم تو دستشویی شوهر دیده بود دیر اومدم نگران شد اومد دستشویی دید گریه میکنم بغلم کرد به ده دقیقه تو دستشویی گریه میکردیم 🤣🤣🤣🤣
تا صب خوابمون نبرد شک داشتم ساعت ۷ رفتم آزمایشگاه فوری آزمایش اورژانسی گرفتم ی ساعت بعد جواب مثبت اومد😍😍 از ازمایشگاه رفتم سیسمونی فروشی دوتا جوراب کوچیک گرفتم رفتم مشهد سمت خانواده ها
اول رفتم خونه مامانم گفتم مامان واست ی کادو گرفتم جعبه ک باز کرد جوراب دید از خوشحالی از حال رفت دیگ چند دقیقه طول کشید تا حالش خوب شد این‌قدر گریه کرد شکم بوس کرد 😍😍
بعدش رفتم خونه مادر شوهرم گفتم مامان کادو تولدت ۲۰ روز زودتر گرفتم وقتی جوراب دید با خواهر شوهرم همو بغل کردن گریه کردن بجایی ک منو بغل کنن🤣🤣عکس العمل قشنگی بود 😍😍
مامان کوهیار 👶🏻💙 مامان کوهیار 👶🏻💙 ۱۵ ماهگی
پارت 2 زایمان
جونم براتون بگ ک دکتر هم گیر داده بود من زودتر نمینونم بیام اگه زودتر بیاد طبیعی بیارش منم هر روز گریه میکردم دوستام شاید بدونننن هر دقیقه تاپیک میزاشتم استرس داشنم 😀یادش بخیر
گذشت و شد هشت فروردین خیلی خوشحال بودم ک داره روزا زودتر میره و میخام سزارین شم تکون نمی‌خوردم ایام عید
هشت فروردین لود مادر شوهرم شام همه رو دعوت کرده لود منم حوصله نداشتم برم بعد گغتم ب شوهرم بیا بریم بيمارستان من درد دارم الکی گفتم 😀😅خلاصه رفتم بیمارستان ان اس تی ک دادم گفتن ضربان بچه خوب نیست واییییی من چقدر گریه میکردم گفتن بابد حتما معاینه بشم منم ب هرار مکافات گذاشتم اخه دکترم گفت نزار بعد اومدم خونه با رضایت اونا گفتن دهانه رحمم3 سانت و باید بستزی شم من با گریه و زاری برگشتم هرچی ب دکترم زنگ میزدم میگفت نمیاد تا 11 صبر کنم رفتم حموم یهو کل حموم خون شد خیلیییییییییییییی وحشتناک بود خیلیییییییییییییی اینم بگم یکم قبلش با شوهرم دعوامون شد شدید میز عسلیمو شکوند حالا تاپیک بعد اینو میگم چرا نمیدونم استرس وارد شد بهم یا چی فقط میدونم کل حموم خون شد
مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۱ سالگی
از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان آیان مامان آیان ۱۳ ماهگی
من خيلى اينجا پيام نميذارم ولى الان كه نتا قطعه گفتم تجربه زايمانم بذارم كه اگر موردى مشابه بود ب سرنوشت من دچار نشه من تا جند ماه اول باردارى فشارم ۱۱ رو ۸ یا ۱۲ رو ۸ بود و نرمال، من هفته ٨باردارى خونريزى كردم هماتوم تشخيص دادن وانقدر وحشتناك بود ك من از اون روز هربار رفتم مطب و فشارم گرفتن
١٣-۱۴بود
وهربار رفتم دكتر قلب و اون با هولتر تشخيص داد كه فشار استرسى هستش و دارو نميخاد،تا اينكه رسيدم به هفته هاى بالاتر شدم ٣٥هفته وسه روز
نوبت دكتر داشتم كه دكتر قلب چون آخرين بار فشارم۱۴ بودو باز بايد چک ميشدم آماده شدم و رفتم دكتر قلب و آماده بودم ك بشنوم ك از استرسه و برو ب پزشکت نامرو بده و بگو مشكلى نيست چون ٢بار ديگه ك رفته بودم تو ماهاى قبل اينو شنيده بودم اما اينبار در كمال تعجب با كلى استرس و جديت گفت ك اين فشار فشار بالاييه و ربطى ب استرس نداره چرا ماه هاى قبل اينو نميگفت نميدونم😕
گفتم خونه فشارم پايينتره چون اينجا استرسى ميشم گفت ربطى نداره بايد برى بيمارستان اونجا فشارتو بيارن پايين من گفتم نميخام برم،گفت ميتونى هم برى خونه و قرص بخورى اگر نيومد پايين بعد برى بيمارستان
منم ترسيدم نميدونستم چکار كنم همش يه حسى ميگفت اگر برى بيمارستان نگهت ميدارن و زايمان ميكنى،و من بشدت از زايمان طبيعى ميترسيدم وهنوز تو اونروزا بفكر اين بودم هرجور شده اينبار ميرم پيش پزشكم راضيش كنم كه منو سزارين كنه،ولى گفتم مثل هرسرى ك رفتم بيمارستانو فشارمو وان اس تى گرفتن و گفتن خوبه برو اينبارم همون ميشه،رفتم بيمارستان قدس اراك و اورژانس مامايى،ماما فشارمو گرفت ۱۵رو ۹ 🥲گفت بالاست بايد آن اس تى بدى
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان نخود مامان نخود ۱ سالگی
💔پارت یازدهم 💔 بعد ی مدت خانواده پسره خواستن بیان خواستگاری فاطمه خواهرشوهرم اومدن پسند نکردن کلی ام گریه زاری کرد تا نمیدونم چیشد ک قبول کردن اومدن بالاخره عقد کردن کلی طلا براش خریدن مراسم گرفتن مامانش ب من میگفت تو خونه باش جمع کن بشور تا ما بریم خرید حتی یبار تعارف نکردن برای خرید چمدون و طلا یا ازمایش خون من برم گفتن بچه اید باید بزرگتر باشه گفتیم باشه نامزدمم دردش خوب نشده بود کلا تا اینکه بردیمش سونو از بیضه دکتر گفت مشکلی نیست و اصلا ضربه نخورده سونو از کلیه انجام داد گفتن سنگ کلیه هست ی مدت مداوم دارو خورد تا ۴۰ روز دید خوب نمیشه اصلا تا با باباش رفته بود شیراز دکتر از صبح ک رفته بود گفت تا غروب میایم خونه منم عصرش رفتم خونشون تا بیاد با مامانم بودم یهو دیدیم مامانش خیلی داره گریه میکنه مامانم گفت چیشده چرا گریه میکنی گفت حالا میگم وقتی سونو انجام داده دکتر بهش گفته یکی از کلیه هاش مادرزادی ۱۴ درصد کار میکنه کوچیکه سایزش نسبت ب سمت راستی خیلی داغون شدیم بعد کلی گریه زاری دیگ مامانم گفت اشکالی نداره خیلیا هستن ی کلیه دارن یا اصلا اهدا کردن خداروشکر ک دیالیزی نیست و ..حالا کار کنه همون ۱۴ درصد باشه تا اومدن و کلی دلداریش دادم گفتم درست میشه ی مدتم باز تحمل کرد دردش کم تر شده بود دارو میخورد ولی قطع نشده بود ک دردی نباشه باز گفت باید برم سونو انجام بدم و برم پیش همون دکتر شیراز منم اول دبیرستان بودم تا ساعت دو میرفتم مدرسه نمیتونستم باهاش برم باباش میبردش خلاصه بعد ک اومد گفت دکتر گفته اون کلیه ک ۱۴ درصد کار میکرده کلا از کار افتاده باید برداشته بشه داغون بودیم ولی برای حفظ روحیه اش گفتیم حالا چ عیب داره فک کن اهدا کردی یا اصلا نمیدونستی
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۲
خلاصه اومدم خونه تا سه روز هیچ خبرییی نبود من بدجوری سرماخوردم به اشنامون گفتم حالم خیلی بده بهم دارو داد ولی هیچ تاثیری نکرد دوباره بهش زنگ زدم گفت بیا بیمارستان تا همینجا هم ان اس تی ازت بگیریم هم سرم بزنیم یه وقت شربان قلب بچه کند نشده باشه اخه خیلی حالم بد بود رفتم بیمارستان فرستادنم داخل زایشگاه اونجا خداروشکر ان اس تی خوب بود برام سرم زدن اومدم خونه دیگه کم کم بهتر شدم ولی طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر سودا بدنیا بیاد ببینمش گذشت تا اینکه ۱۵مهر من شبش رفتم دستشویی پاشدم داشتم دستامو میشستم یهو یه عالمه ازم ترشح رفت جوری ک لباس زیرم و شلوارم کامل خیس شد فک کردم کیسه ابمه اومدم بیرون خودمو تمیز کردم گفتم اگه ادامه داشت میرم بیمارستان ولی دیگه چیزی ازم نیومد فقط مثل همیشه ترشح های بارداری کم کم میرفت منم دیگه بیخیال شدم با خودم گفتم اگه کیسه اب باشه بازم میاد ولی چون نیومد منم پیگیر نشدم فرداش قشنگ چمدون خودمو بستم که اگه دردام شروع شد خواستم برم خونه مامانم همه چی اماده باشه حموم کردم چون اشنامون گفته بود تا اخر هفته احتمال زایمان داری منم بسیاار خوشحال کارامو میکردم چون قرار بود ۱۶ برم بیمارستان معاینه شم و‌احتمال زیاد بستری …..





فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی سیسمونی زایمان طبیعی سزارین
مامان پناه 🥺 مامان پناه 🥺 ۹ ماهگی
پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....
مامان آیان مامان آیان ۱۳ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان نویان💙 مامان نویان💙 ۱۲ ماهگی
میگم یه سوال
دوران بارداری رو ترجیح میدین یا الان رو کدومش راحت تر بودین
خودم الان رو ترجیح میدم درسته سخته ولی شیرینه من بارداری بشدت سختی داشتم همین ک تستم مثبت شد بعدش ویار وحشتناک اومد سراغم در حد خون بالا اوردن و فشار همیشه پایین که هشته هفته فهمیدم دوقلو دارم و حال خرابم ادامه داشت تا ۱۱ هفته لکه داشتم رفتم سونو گفتن سه قلوه تازه سختیم شروع شد اون دوتا جفتاشون مشترک بود دکتر گفت باید ریداکت شن من قبول نکردم خلاصه ب هر سختی و استراحت مطلق گذشت تا آنومالی ۱۹ هفته ک رفتم گفتن خونرسانی مختل شده دیگ بای. حتما ریداکت کنی خلاصه رفتم تهران و با دلی شکسته ریداکت انجام شد و سخت ترین لحضه زندگیم شد جون دادن بچه.هام جلو چشام دیگ گذشت تا من شدم ۲۵ هفته عید فطر بود خونه بابام استراحت بودم ک کیسه آب اون دو قل ریداکت شده‌م پاره شد رفتم سنندج گفتن بچت نمیمونه و باید زایمان کنی چن ساعت مثل چند سال گذشت و معلوم شد قل زنده‌ام نویانم مشکلی نداره و سالمه ولی من اون دکتری ک گفت دلخوش بهش نباش بچت زبونم لال میمیره رو هیچوقت حلال نمیکنم خلاصه پنج روز بستری بودم تا مطمن شن دهانه رحمم باز نمیشه و بعدش ترخیص شدم دیگ با هزاران سختی گذشت تا ۳۷ هفته ک حرکت بچم کم شد رفتم nstگفتن باید اورژانسی سزارین شی بعدش ک دنیا اومد فقط ی لحظه دیدمش بعدش فرستادن سنندج nicuدو هفته اونجا بود و من تا ابد حسرت اینکه بعد زایمان بغلش کنم رو دلم موند و وقتی رفتم تو اون دستگاه دیدمش چند ساعت فقط زار زدم بچم بخاطر مکونیوم بستری بود
خلاصه گذشت و ترخیص شد با وزن ۱۹۰۰ و هزاران سختی و رفلاکس و وزن کم و کولیک و ...
ولی همه اینا گذشت و نویان من الان شکر خدا سالم و سلامت پیشمه و خدار. هزاران بار بخاطرش شکرگذارم