منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم

تصویر
۶ پاسخ

خدا واسه هیچ مادری نیاره این روز هارو.

دقیقا با منم همینجوری شدد انقد قندم. بالابود پرستار گفت باید یه شیر با ساقه طلایی بخوری بیای ان اسی از استرس و فکرای ناجور با لرز میخوردم و اشک میریختم خدا به همه مادرها کمک کنه. من با اینکه دیابتی بودم. گفت باید. طبیعی بیاری. اخر قندم رسید 200خداروشکر بچه به دنیا اومد

چه لباسش نازه عزیزم
حضوری خریدی یا از پیج؟؟؟

من ی کوچولو درد داشتم رفتیم بیمارستان ۳۸هفته گفتن بچه ۲هفته رشدش متوقف شده چ الان دردت اومده چ نیومده باید زایمان کنی 🥲وای گریه کردم وسط تایپ کردن🤣🤣ساعت ۴صبح دنیا اومد 😞😞

وای وای از استرس قبل زایمان نگو ک موهای تنم سیخ میشه چ عذابی داد دکترم منو تا دکتر عوض کردم راحت شدم دهنمو سرویس کرد با آن اس تی هفته ای سه بار

من ۳۴ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمارستا دولتی. میخاستن معاینم کنن نزاشتم ،بعد خداشهده من همینجوری الکی رفته بودم ببینم ان اس تی چیه🤣🤣اینا مگه ولم میکردن ، ازم ازمایش میگرفانو خلاصه جواب ان اس تیو نگرفتم فرار کردم رفتم بیرون، زنگم نزدن😐😐

منم قرار بود 28 شهریور زایمان کنم.
شد 5 شهریور
دیابت داشتم. اونروز رفتم چکاپ که دکتر گفت ضربان قلبش خیلی کنده. برو بیمارستان ان اس تی بده به من زنگ میزنن خبرشو میدن.
رفتم بیمارستان ان اس تیم خوب نبود فوری سزارینم کردن. فیلم دارم از اتاق عمل... بند ناف دور گردن بچم پیچیده بود🥺🥺🥺🥺
فرداش نوبت آتلیه بارداری داشتم😵‍💫
خدایا شکرت که دارمش با اینکه به آتلیه نرسیدم😅🥹🥹🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۱ سالگی
از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱ سالگی
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
سارا
پارت ۲۹

پلیس اومد و نسبت ما رو پرسید که گفتم پرستارشم.
به طالبی زنگ زدم، دعوام کرد...
بدش اومد، گفت چرا بدون اجازه من بردیدش دکتر؟
گفتم خب چیکار میکردم؟ صبر میکردم بچه بمیره؟ گفت اره!!!!
اونجا بود که فهمیدم این میخواسته بچه یه چیزیش بشه، بندازه گردن ما.
خودشم خلاص شه از دست بچه!!!
خلاصه اون بیمارستان قبولش نکردن و سریع انتقالش دادن تهران.
چون ما ساکن کاشان بودیم،مامانم همراه بچه رفت.طفل معصوم با اکسیژن نفس میکشید.
اونجا هم دکترها امیدی به موندن بچه نداشتن.
هرچی زنگ میزدم به مامانم که ترو خدا عکسش رو بفرست ببینمش، قبول نمیکرد.
میدونست دلش رو ندارم.
هرچی التماس میکردم بزار منم بیام پیشش میگفت خواهر و برادرت رو به کی بسپارم بعدم بیای که جون دادن بچه رو با چشمت ببینی؟ نمیزاشت که نمیزاشت...
دیگه به بدبختی از طالبی شماره زنش رو گرفتم.
زنگ زدم بهش، حال بچشو توضیح دادم،بهش گفتم داره میمیره تروخدا لجبازیتون رو بزار کنار و بیا دیدن بچه ت.
فقط گریه میکرد میگفت نمیتونم.
بعد توضیح داد که از یه قوم لر هستن.اختیارش دست پدر و برادرهاشه.
اونا هم چون هیز بازیای طالبی رو دیدن گفتن الا و بلا باید طلاقت رو بگیری اونم بدون بچه ت‌.
دیگه شماره زن طالبی رو دادم به مامانم.
کلی مامانم باهاش حرف زد، عکس و فیلم بچه رو فرستاد.اما میگفت اختیارش دست داداشهاش هستش.
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۲
خلاصه اومدم خونه تا سه روز هیچ خبرییی نبود من بدجوری سرماخوردم به اشنامون گفتم حالم خیلی بده بهم دارو داد ولی هیچ تاثیری نکرد دوباره بهش زنگ زدم گفت بیا بیمارستان تا همینجا هم ان اس تی ازت بگیریم هم سرم بزنیم یه وقت شربان قلب بچه کند نشده باشه اخه خیلی حالم بد بود رفتم بیمارستان فرستادنم داخل زایشگاه اونجا خداروشکر ان اس تی خوب بود برام سرم زدن اومدم خونه دیگه کم کم بهتر شدم ولی طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر سودا بدنیا بیاد ببینمش گذشت تا اینکه ۱۵مهر من شبش رفتم دستشویی پاشدم داشتم دستامو میشستم یهو یه عالمه ازم ترشح رفت جوری ک لباس زیرم و شلوارم کامل خیس شد فک کردم کیسه ابمه اومدم بیرون خودمو تمیز کردم گفتم اگه ادامه داشت میرم بیمارستان ولی دیگه چیزی ازم نیومد فقط مثل همیشه ترشح های بارداری کم کم میرفت منم دیگه بیخیال شدم با خودم گفتم اگه کیسه اب باشه بازم میاد ولی چون نیومد منم پیگیر نشدم فرداش قشنگ چمدون خودمو بستم که اگه دردام شروع شد خواستم برم خونه مامانم همه چی اماده باشه حموم کردم چون اشنامون گفته بود تا اخر هفته احتمال زایمان داری منم بسیاار خوشحال کارامو میکردم چون قرار بود ۱۶ برم بیمارستان معاینه شم و‌احتمال زیاد بستری …..





فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی سیسمونی زایمان طبیعی سزارین
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان مهبد مامان مهبد ۱۱ ماهگی
خاطره زایمان 🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻

هرکاری کردم دکتر عوضیم سزارین قبول نکرد .
بعد از کلی معاینه آخرشم مهبد تو شکمم پیپی کرد و مجبور شد سزارین اورژانسی بشم .
ساعت ۱:۴۸ بامداد ۱۵ مرداد .
کیسه ابم پاره شد و دیدم سبزه . زنگ زدم ماما خصوصی گفت سریع بیا بیمارستان ، همینجوری که اب کیسه خالی میشد من قشنگ بچه رو حس میکردم . حالا فک کنید من چقدر استرس داشتم که بچه تو NICU بستری نشه ، دکتر بیشعورم زنگ زده بود که اگه پول بیمارستان و نریختن من اسنپو کنسل کنم ، اخه اینجا زایمان طبیعی اولین شکم رایگانه ماهم اندازه سزارین پول تو دستمون نبود، خلاصه من و با فشار ۲۱ بردن تو اتاق عمل ، تا دکتر اومد من داشتم با خنده بهش سلام میدادم که داد زد مگه من مسخره‌ی شوهرتم نصفه شبی انقدر منو معطل پول کرد. دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه انقد ترسیده بودم و استرس داشتم ، خدا لعنت کنه همچین دکترای پول پرستیو .
البته اونم چون زیر میزی نگرفته بود ولی مجبور شد سزازین کنه ، بهش فشار اومده بود 👍🏻
مامان جوجو 🍇 مامان جوجو 🍇 ۱۱ ماهگی
فرزندپروری شیر مادر شیرخشک
مامانا تروخدا اینو بخونید و حواستون جمع کنید مراقب بچه هاتون باشید ، از اول زبونم مو دراورد به شوهرم گفتم شارژر نزار تو برق بمونه عادت کن درش بیاری بچه سینه خیز یادبگیره میره دهنش میکنه برق میگیره خطرناکه ، اقا اخرش سیم شارژ مهتابی رو گذاشته تو برق مونده من یک لحظه رفتم دستشویی باباشم تو اتاق خواب بود دیدم صدای گریش یجوریه که نفسش بالا نمیاد انگار ، سریع از دستشویی زدم بیرون رفتم دیدم سیم تو دهنش و رنگش کبوووود و گریهههههه ، بغلش کردم دست زدم به سره سیم دیدم دستمو سوزوند گفتم برق گرفته بچرو سریع بپوش بریم بیمارستان ، برگرده چی بگه خوبه؟؟؟؟ برگشت گفت بیمارستان الان پول میگیرنااااا ، گفتم چی داری میگی بچرو برق گرفته پولشو جور میکنیم بیا بریم ، من لباسامو پوشیدم یه شیشه شیرم برا بچه درست کردم گفتم بیا بریم تروخدا ، همینجوری مونده بود دودل من رفتم پایین تو کوچه زدم لوکیشن بیمارستان کودکان دوتا خیابون پایین تر از خونمونه پیاده نیم ساعت راهه من بدو بدو رفتم رسیدم بیمارستان بچرو ویزیت کردن معاینه کردن تااااااازه اقا با موتور رسید بهش گفتم چرا انقد دیر اومدی هی منتظر بودم وسط راه برسی بهمون ، برگشته میگه من تا شلوار پوشیدم اومدم پایین دیدم نیستی 😐😐 ، به مادرشم که نگم بهتون چه ادمه حروم زاده ایه انقدر به روش ندیدم که به اونم زنگ نزدم خودم تنها با بچه تو بغلم فقط دوییدم و رفتم
شیرمادر پوشک فرزند پروری
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید
مامان آیان مامان آیان ۱۳ ماهگی
من خيلى اينجا پيام نميذارم ولى الان كه نتا قطعه گفتم تجربه زايمانم بذارم كه اگر موردى مشابه بود ب سرنوشت من دچار نشه من تا جند ماه اول باردارى فشارم ۱۱ رو ۸ یا ۱۲ رو ۸ بود و نرمال، من هفته ٨باردارى خونريزى كردم هماتوم تشخيص دادن وانقدر وحشتناك بود ك من از اون روز هربار رفتم مطب و فشارم گرفتن
١٣-۱۴بود
وهربار رفتم دكتر قلب و اون با هولتر تشخيص داد كه فشار استرسى هستش و دارو نميخاد،تا اينكه رسيدم به هفته هاى بالاتر شدم ٣٥هفته وسه روز
نوبت دكتر داشتم كه دكتر قلب چون آخرين بار فشارم۱۴ بودو باز بايد چک ميشدم آماده شدم و رفتم دكتر قلب و آماده بودم ك بشنوم ك از استرسه و برو ب پزشکت نامرو بده و بگو مشكلى نيست چون ٢بار ديگه ك رفته بودم تو ماهاى قبل اينو شنيده بودم اما اينبار در كمال تعجب با كلى استرس و جديت گفت ك اين فشار فشار بالاييه و ربطى ب استرس نداره چرا ماه هاى قبل اينو نميگفت نميدونم😕
گفتم خونه فشارم پايينتره چون اينجا استرسى ميشم گفت ربطى نداره بايد برى بيمارستان اونجا فشارتو بيارن پايين من گفتم نميخام برم،گفت ميتونى هم برى خونه و قرص بخورى اگر نيومد پايين بعد برى بيمارستان
منم ترسيدم نميدونستم چکار كنم همش يه حسى ميگفت اگر برى بيمارستان نگهت ميدارن و زايمان ميكنى،و من بشدت از زايمان طبيعى ميترسيدم وهنوز تو اونروزا بفكر اين بودم هرجور شده اينبار ميرم پيش پزشكم راضيش كنم كه منو سزارين كنه،ولى گفتم مثل هرسرى ك رفتم بيمارستانو فشارمو وان اس تى گرفتن و گفتن خوبه برو اينبارم همون ميشه،رفتم بيمارستان قدس اراك و اورژانس مامايى،ماما فشارمو گرفت ۱۵رو ۹ 🥲گفت بالاست بايد آن اس تى بدى