سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۸ ماهگی
شاید این حرف هایی که میگم خنده دار باشه ولی خب من بعضی وقتا خیلی بابتش ناراحت میشم
من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم که بیمارستان خصوصی نداره یه بیمارستان دولتی داره و یه بیمارستان نیمه خصوصی
من قصد داشتم بیام مرکز استان برای زایمان و سزارین بشم نامه سزارین گرفته بودم دکترم برای ۳۸ هفته ۵ روز بهش نامه داد ولی خب من یه هفته زودتر کیسه آبم پاره شد و رفتم بیمارستان شهر خودم که دولتی بود بیمارستان نیمه خصوصی هم باید دکتر خودم بود عمل می‌کرد که دکترم نبود چون دکترم فقط دو روز در هفته شهر خودم هست بقیه روزا مرکز استان
در آخر من مجبور شدم شهر خودم بیمارستان دولتی بعد از ۱۰ ساعت درد کشیدن طبیعی بچمو به دنیا بیارم
چون کیسه آبم پاره شد بود گفتن ۲ ساعت راه تا مرکز استان ممکنه بچه به خشکی بیفته و ضربات قلبش افت کنه اینجور چیزا
منم قبول کردم همون بیمارستان زایمان کنم و خطری بچه رو تهدید نکنه
از زایمان طبیعی اصلا خوشم نمیومد و اصلا آمادگی نداشتم بع همین دلیل ۱۰ ساعت درد کشیدم
حالا همش میگم کاش رفته بودم مرکز استان
کاش نامه رو برای ۳۸ هفته گرفته بودم اينجوری چند روز زودتر میرفتم شهری که میخواستم سزارین بشم و زمانی کیسه آبم پاره میشد اونجا بودم مجبور به زایمان طبیعی نمی‌شدم
اطرافیانم همشون سزارین شدن من حس می‌کنم به خودم ظلم کردم بعد از زایمان خیلی اذیت شدم مامانم همش میگفت بهت گفتم نامه زایمان برای ۳۸ هفته بگیر نگرفتی اينجوری اذیت شدی

شدم عین کسایی که مراسم عروسی نمیگیرن بعد عروسی میبین حسرت میخورن منم میبینم کسی سزارین کرده حسرت میخورم 😂😂😂
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان liam مامان liam ۱ سالگی
مامان رها 👧🏻🩷 مامان رها 👧🏻🩷 ۱۱ ماهگی
خیلی خستم ، هیچ وقتی واسه خودم ندارم در روز
استراحت که جزو رویا شده برام
بعد کلی درس خوندن نشستم توی خونه ، با تموم وجودم عاشق دخترمم ولی حس تباهی میکنم ، من کل زندگیم داشتم درس میخوندم که یه کار درست و حسابی داشته باشم ولی الان تمام وقتم صرف دخترم و آشپزی و خونه داری میشه
همیشه با دوستامون دورهمی میگرفتیم اما الان من جدا افتادم از همه بخاطر راحتی دخترم جایی نمیرم دیگه ، همین امشب قرار بود بریم بیرون کلی ذوق داشتم براش ولی اخرین لحظه بعد کلی بدو بدو دوستم زنگ زد نیا هوا سرده برای رها ، راستش خیلی ناراحت شدم یه بغضی نشست توی گلوم که هنوزم قورتش ندادم
یه مسافرت عید رفتیم از بس اذیت شدیم و راحتی رها رو فقط در نظر گرفتیم دلم میخاست بال بزنم از شمال بیام سریع اصفهان برسم خونمون فقط
راستش حس میکنم بچه دار شدن تو سن پایین تر آسون تره ، من الان توی ۳۰ سالگی خیلی سختمه شرایط زندگیمو براساس بچه داری بچینم 😢
با همه ی این تفاسیر یه نگاه دخترم می ارزه به تمام چیزایی که ازش محروم شدم با بچه دار شدن 😍