سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان liam مامان liam ۱ سالگی
مامان رها 👧🏻🩷 مامان رها 👧🏻🩷 ۹ ماهگی
خیلی خستم ، هیچ وقتی واسه خودم ندارم در روز
استراحت که جزو رویا شده برام
بعد کلی درس خوندن نشستم توی خونه ، با تموم وجودم عاشق دخترمم ولی حس تباهی میکنم ، من کل زندگیم داشتم درس میخوندم که یه کار درست و حسابی داشته باشم ولی الان تمام وقتم صرف دخترم و آشپزی و خونه داری میشه
همیشه با دوستامون دورهمی میگرفتیم اما الان من جدا افتادم از همه بخاطر راحتی دخترم جایی نمیرم دیگه ، همین امشب قرار بود بریم بیرون کلی ذوق داشتم براش ولی اخرین لحظه بعد کلی بدو بدو دوستم زنگ زد نیا هوا سرده برای رها ، راستش خیلی ناراحت شدم یه بغضی نشست توی گلوم که هنوزم قورتش ندادم
یه مسافرت عید رفتیم از بس اذیت شدیم و راحتی رها رو فقط در نظر گرفتیم دلم میخاست بال بزنم از شمال بیام سریع اصفهان برسم خونمون فقط
راستش حس میکنم بچه دار شدن تو سن پایین تر آسون تره ، من الان توی ۳۰ سالگی خیلی سختمه شرایط زندگیمو براساس بچه داری بچینم 😢
با همه ی این تفاسیر یه نگاه دخترم می ارزه به تمام چیزایی که ازش محروم شدم با بچه دار شدن 😍
مامان پناه مامان پناه ۱۶ ماهگی
مامانا یه تجربه که میتونه خیلی به دردتون بخوره،
الان یه مامانی عکس بچه شو گذاشته بود که تمومه بدنش کهیر زده و یه ماهه همه بدن بچه اگزما و زخم شده و چند مرتبه بردنش دکتر پوست و بچه هنوز خوب نشده، لازم مییدونم بهتون بگم
من از نوجوانی زیاد درگیر حساسیت غذایی و فصلی میشدم تا این بار اخر که ۳ ماه پیش بود ، حساسیتم ۲ ماه طول کشید ، دارو سرم هرشب دگزامتازون ، به حدی رسیدم که تو ماشین بودم یه حس عجیبی داشتم انگار زمان زده بود جلو در عین حالم یه گیجیه عجیبی داشتم ، گلوم درد میکرد نفسم کند شده بود و دگزا هم دیگه روم تاثیر نداشت ، همون شب بچمو سپردم به خواهرم و با یه خواهر دیگم رفتم اورژانس عدالتیان(بیمارستان امام رضا)، مشهدیا میشناسن، هم پزشک منو دید نامه بستری داد گفت دختر نبض نداری ، منگ بودم ، بستریم کردن و سرم و دارو ......
همه اینا رو گفتم که بگم در نهایت بهم گفتن برو کلینیک الرژی شناسی ، خود بیمارستان اورژانسی برام وقت گرفت، متخصص الرژی شناسی با چندتا سوال دلیل تماااامه مشکلات و کهیرم رو فهمید ،
ححساسیت به ادویه کاری، باورتون میشه؟
کوچولوهاتون اگه خدایی نکرده حساسین کردن نبرید دکتر پوست ، ببرید ککلینیک آلرژی شناسی عزیزانم.
مامان تیام🩵 مامان تیام🩵 ۸ ماهگی
دقیقا پارسال ۸ تیر بود که به خون ریزی افتادم و رفتم سونو گفته خانوم طول سرویکس توی ۲۳ هفته و ۴ روز زیر ۲۰عه فورا برید بیمارستان بستری بشید برای سرکلاژ البته فکر نکنم فایده ای هم داشته بشه هر بیمارستان خصوصی که میرفتم قبول نمیکردن میگفتن اگه به دنیا بیاد دستگاه نگه داریش رو نداریم فقط برید بیمارستان امام رضا ( بیمارستان که چه عرض کنم کشتارگاه ) منم مجبوری رفتم اونجا و پذیرش اونجا جواب سونوم رو که دید یه نگاه به من کرد یه نگاه به گریه ها و زجه هام گفت حالا چرا آنقدر ناراحتی چیزی نشده که تو هنوز خیلی جوونی فوقش یکی دیگه میاری حالا حالا ها وقت داری بابا منم مات و مبهوت مونده بودم چطور دلش میاد با من اینجوری حرف بزنهههه با این حالم روزم یه بند گریه میکردم فقط دکترشیفتم اومد گفت این چیزی که من میبینم بچه به دنیا میاد و اصلا خیلی درصد کمی ممکنه بچه زنده بمونه ، بمونه هم ازش یه بچه درست درمونی در نمیاد زیاد دلتو خوش نکن و من فقط بیشتر و بیشتر میشکستم خلاصه من چهار ماه سختی و استراحت و یه عالمه دارو و شیاف و آمپول تحمل کردم و خدا خواست و تیام به موقع به دنیا اومد و الان یکسال از اون روز میگذره و من هنوز باورم نمیشه پسرم عشقم قشنگم اینجا کنارمه
من بعد این ماجرا واقعا به اون جمله ای که میگن تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته ایمان آوردم🫀
مامانایی که باردارید اگه همچین شرایطی دارید فقط تحمل کنید میگذره روزای خوبم میاد ❤️

کولیک رفلاکس پوشک بی خوابی بی قراری مولتی ویتامین