دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅

تصویر
۶ پاسخ

بچه ی منم بریچ بود ولی سونوی 37هفته م سفالیک شده بود من برعکس تودوست داشتم سفالیک شه اخه از عملش میترسیدم🥲😂

@labasforoshi02
خانمای گل لینک کانالمه .روبیکا عضو بشید برای دیدن مدل لباس هام،خیلی ازمحصولات تخفیف خوردن..ازتولیدی به مصرف ...تکی به قیمت عمده خرید کنید🌹😘
این هم شماره مه09168947617

خوبببب

اخی عزیزم

وااای بعد چی؟؟؟؟

وای خدای من خب بقیش

سوال های مرتبط

مامان گیسو مامان گیسو ۱ سالگی
مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگیم
من از اول بارداری همش میگفتم زایمان طبیعی دیگه خیلی هم شوق داشتم برا زایمان طبیعی اصلا نمیترسیدم روز روز شد رسیدم ۳۴ هفته ترس افتاد تو جونم از ی صبح تا عصر گربه میکردم میگفتم من زایمان طبیعی نمیخام میخام برم سزارین
دیگه شوهرم نا احت شد گربه میکنم آدرس ی دکتر پیدا کرد رفتم پیشش گفت کارم کردم و اوکی شد روز چهار شنبه رفتم‌پیش دکتر گفت جمعه بیا برا عمل
من شب پنج شنبه رفتم عروسی که جمعه صلح برم عمل دکتر پیام داد عملت افتاده برا جمعه باز جمعه شبم رفتم عروسی کلی رقص کردم و ۴ صبح اومدیم خونه ۶ صبح رفتیم بیمارستان و ۹ رفتم اتاق عمل بی حس شدم خیلی ار اتاق عمل می‌ترسیم ولی قشنگ ترین حس دنیا بود برای ی زندگی جدید دیگهخاهر بزرگترم همرام بود وقتی خاستم برم تک اتاق عمل شوه م و خاهرم گریه کردن منم گربه کردم
دیگه رفتم عمل شدم و تو اتاق عمل نی نیم آوردن پیشم
بعد دیگه شوهرم تو آسانسور نی نی رو دیده بود و ازش عکس گرفته بود برا همه فرستاده بود این بود داستان ما شما هم بگین
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
پارت ۴
خیلی سریع کارای قبل عمل انجام شد و من راهی اتاق عمل شدم امپولی که همه میگفتن درد زیادی داره دردش قابل تحمل بود گذاشتن سوند هم وحشتناک نبود واقعا دکترمم خودشو سریع رسونده بود تا منو دید گفت چرا نیومدی نوبت عمل بزنم گفتم شما گفتید تو این هفته بیا
دیگه چیزی حس نکردم پرستارای اتاق عمل واقعا مهربون بودن پارسا رو از شکمم اوردن بیرون و گذاشتن روی سینم از خوشحالی اشک می ریختم و قربون صدقش میرفتم اما پارسا اصلا گریه نکرد من شنیده بودم بچه موقع بدنیا اومدن اگه گریه کنه نشونه ی خوبیه گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن نترس انقد حالا حالا برات گریه کنه🤦‍♀️😅
پارسا رو بردن و بقیه کارای منم انجام شد و بردنم ریکاوری و دردام شروع شد از چیزی که فکر میکردم خیلییی سخت تر بود وقتی بردنم بیرون همسرم و مامانم و داداشم و خالم و یکی از خواهر شوهرام اومده بودن بردنم بخش و من خیلییی درد داشتم حس میکردم دارم می میرم شاید برای بعضیا راحت تر باشه اما برای من دردش وحشتناک بود برام شیاف گذاشتن اینو بهتون بگم شیاف برای بعضیا دلپیچه میاره اینو من بعدا فهمیدم اون موقع نمیدونستم و وقتی باد توی شکمم می پیچید دردام وحشتناک تر میشد در واقع شیاف برای من بجای اینکه آرومم کنه بدترم میکرد
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۸ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
داستان زایمان پارت ۱
من و همسرم تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم که اینجا فقط یه بیمارستان دولتی داره
۶ سال از ازدواج مون می‌گذشت که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم سن مون هم دیگه کم نبود من ۳۰ سالم بود و همسرم ۳۵
با سومین اقدام پریود من عقب افتاد وقتی بی بی چک زدم با اینکه دو روز از موعدم میگذشت سریع دوتا خط پررنگ افتاد باورم نمیشد خنده و گریه قاطی شده بود دو روز بعد رفتم آزمایش و بتا خیلی بالا بود میگفتن ممکنه دو قلو باشه یا خدایی نکرده مشکلی باشه خلاصه اولین سونو رو ۶ هفته رفتم اما فقط ساک و کیسه زرده بود و گفتن جنین نیس دو هفته بعد بیا دفعه دوم که رفتم هم جنین تشکیل شده بود هم قلبش میزد اما من حالم خوب نبود احساس میکردم حس خاصی به بچم ندارم و این منو میترسوند حالت تهوع شدیدم داشتم و همش گریه میکردم اما یه مدت که گذشت حالت تهوع تموم شد و حال روحیمم خیلی بهتر شد و دوران خوش حاملگی واسه من شروع شد وقتی تکون هاشو حس میکردم قند تو دلم آب میشد.....
مامان مهبد مامان مهبد ۱۱ ماهگی
خاطره زایمان 🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻

هرکاری کردم دکتر عوضیم سزارین قبول نکرد .
بعد از کلی معاینه آخرشم مهبد تو شکمم پیپی کرد و مجبور شد سزارین اورژانسی بشم .
ساعت ۱:۴۸ بامداد ۱۵ مرداد .
کیسه ابم پاره شد و دیدم سبزه . زنگ زدم ماما خصوصی گفت سریع بیا بیمارستان ، همینجوری که اب کیسه خالی میشد من قشنگ بچه رو حس میکردم . حالا فک کنید من چقدر استرس داشتم که بچه تو NICU بستری نشه ، دکتر بیشعورم زنگ زده بود که اگه پول بیمارستان و نریختن من اسنپو کنسل کنم ، اخه اینجا زایمان طبیعی اولین شکم رایگانه ماهم اندازه سزارین پول تو دستمون نبود، خلاصه من و با فشار ۲۱ بردن تو اتاق عمل ، تا دکتر اومد من داشتم با خنده بهش سلام میدادم که داد زد مگه من مسخره‌ی شوهرتم نصفه شبی انقدر منو معطل پول کرد. دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه انقد ترسیده بودم و استرس داشتم ، خدا لعنت کنه همچین دکترای پول پرستیو .
البته اونم چون زیر میزی نگرفته بود ولی مجبور شد سزازین کنه ، بهش فشار اومده بود 👍🏻
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۸ ماهگی
پارت ۲
خلاصه اومدم خونه تا سه روز هیچ خبرییی نبود من بدجوری سرماخوردم به اشنامون گفتم حالم خیلی بده بهم دارو داد ولی هیچ تاثیری نکرد دوباره بهش زنگ زدم گفت بیا بیمارستان تا همینجا هم ان اس تی ازت بگیریم هم سرم بزنیم یه وقت شربان قلب بچه کند نشده باشه اخه خیلی حالم بد بود رفتم بیمارستان فرستادنم داخل زایشگاه اونجا خداروشکر ان اس تی خوب بود برام سرم زدن اومدم خونه دیگه کم کم بهتر شدم ولی طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر سودا بدنیا بیاد ببینمش گذشت تا اینکه ۱۵مهر من شبش رفتم دستشویی پاشدم داشتم دستامو میشستم یهو یه عالمه ازم ترشح رفت جوری ک لباس زیرم و شلوارم کامل خیس شد فک کردم کیسه ابمه اومدم بیرون خودمو تمیز کردم گفتم اگه ادامه داشت میرم بیمارستان ولی دیگه چیزی ازم نیومد فقط مثل همیشه ترشح های بارداری کم کم میرفت منم دیگه بیخیال شدم با خودم گفتم اگه کیسه اب باشه بازم میاد ولی چون نیومد منم پیگیر نشدم فرداش قشنگ چمدون خودمو بستم که اگه دردام شروع شد خواستم برم خونه مامانم همه چی اماده باشه حموم کردم چون اشنامون گفته بود تا اخر هفته احتمال زایمان داری منم بسیاار خوشحال کارامو میکردم چون قرار بود ۱۶ برم بیمارستان معاینه شم و‌احتمال زیاد بستری …..





فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی سیسمونی زایمان طبیعی سزارین
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
پارت ۷
مادرشوهر و پدر شوهرم از یه شهر دیگه اومده بودن ولی من اصلا حوصله نداشتم میخواستم تنها باشم میخواستم فقط مامانم و همسرم پیشم باشن و متاسفانه چون تخت داخل پذیرایی بود من درست نمیتونستم استراحت کنم نیم خیز مبخوابیدم با یه عالمه بالش و پتو دور و برم که بتونم یکم درازکش بشم مادرشوهرمم هی گیر میداد درست دراز بکش بعدا کمر درد میشی حالا من هی قسم که بابا بخدا نمیتونم بخیه هام درد میگیره شب دوم یکم تونستم بخوابم فرداش رفتم دیدن پارسا یه بچه کوچولو با یه عالمه سیم و دستگاه و لوله
خدایا میخوام گریه کنم اما بخیه هام نمیذاشت نفسم از بغض و درد میگرفت
چند ساعتی پیش پارسا بودم و برگشتم خونه به زور یکم شیر می دوشیدم و واسش میفرستادم دوباره رفتم بهش سر زدم گفتن اینجا اتاق مادران داره بیا اینجا پیشش بمون گفتم من هنوز واسه بلند شدن به کمک نیاز دارم گفتن خب همراه بیار اون شب با مامانم داخل اتاق مادران ان ای سیو موندیم پارسا با سوند شیر خشک میخورد چون من هنوز زیاد شیر نداشتم و چون اکسیژن میگرفت دکتر اجازه نداده بود که سینه بگیره بهم گفتن کارای پارسا با خودته خودت بیا پوشک شو عوض کن خودت بیا داخل سوند شیر بریز و....
مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۱ سالگی
از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂