داستان زایمان پارت ۱
من و همسرم تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم که اینجا فقط یه بیمارستان دولتی داره
۶ سال از ازدواج مون می‌گذشت که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم سن مون هم دیگه کم نبود من ۳۰ سالم بود و همسرم ۳۵
با سومین اقدام پریود من عقب افتاد وقتی بی بی چک زدم با اینکه دو روز از موعدم میگذشت سریع دوتا خط پررنگ افتاد باورم نمیشد خنده و گریه قاطی شده بود دو روز بعد رفتم آزمایش و بتا خیلی بالا بود میگفتن ممکنه دو قلو باشه یا خدایی نکرده مشکلی باشه خلاصه اولین سونو رو ۶ هفته رفتم اما فقط ساک و کیسه زرده بود و گفتن جنین نیس دو هفته بعد بیا دفعه دوم که رفتم هم جنین تشکیل شده بود هم قلبش میزد اما من حالم خوب نبود احساس میکردم حس خاصی به بچم ندارم و این منو میترسوند حالت تهوع شدیدم داشتم و همش گریه میکردم اما یه مدت که گذشت حالت تهوع تموم شد و حال روحیمم خیلی بهتر شد و دوران خوش حاملگی واسه من شروع شد وقتی تکون هاشو حس میکردم قند تو دلم آب میشد.....

۲ پاسخ

@labasforoshi02
خانمای گل لینک کانالمه .روبیکا عضو بشید برای دیدن مدل لباس هام،خیلی ازمحصولات تخفیف خوردن..ازتولیدی به مصرف ...تکی به قیمت عمده خرید کنید🌹😘
این هم شماره مه09168947617

الهی
منم ماه سوم اقدامم باردار شدم و روز دوم تاخیر بی بی چکم پر رنگ شد
جالب بود برام😍😄

سوال های مرتبط

مامان هانیس مامان هانیس ۱۰ ماهگی
قسمت سه
خلاصه آزمایش اسپرم شوهرم جوابش آماده شد و اسپرم که باید بیست میلیون به بالا باشه شوهرم نه میلیون بود خیلی ترسیدم حس میکردم خیلی طول می‌کشه تا باردار شم
دو تا قرص برای شوهرم نوشت دامادمون و ماه بعد پریودیم عقب افتاد دردهای پریود داشتم اما پریود نمی‌شدم سه چهار روزی صبر کردم وقتی بی بی چک گرفتم باردار بودم واااای چقدددر خوشحال بودم اصلا فکر نمی‌کردم انقد زود مشکلمون حل شه
حس میکنم مشکل مردا خیلی راحتتر حل میشه نسبت به خانما و اسپرمشون راحت می‌ره بالا البته اون مدت سیگار رو هم ترک کرد
پیاده روی هم داشتیم هر دو روزی نیم ساعت
خلاصه ما به مراد دلمون رسیدم خداروشکررر هزار مرتبه شکر اون دوران تموم شد
الان فکرشو میکنم چه شب هوایی که تا صبح من با گریه خوابیدم چه روزایی تا کرمانشاه که رفتیم جواب آزمایش ها رو بگیرم دلم داشت از جا کنده میشد واااای چه دورانی بود اما میگذره ایشالا همههههه صاحب بچه ی سالم و صالحی بشن
کولیک رفلاکس گهواره
مامان دریا مامان دریا ۱۱ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۳
زینب

بعد از اون سفر کذایی معصومه برگشت سر کارش.
فکر کنم چهار پنج روز بعدش بود که شنیدم معصومه جوری به یه دزد سیلی زده که به کرده‌ها و نکرده‌هاش اعتراف کرده.
انگار تازه بعد از ازدواج داشتم این خانواده رو می‌شناختم.
تازه فهمیدم معصومه چه شخصیت وحشی و خشنی داره...
شب‌ها بعد از اینکه شیفت کاریش تموم می‌شد یه سر میومد پیش ما. چون معصومه هم تو همون ساختمون زندگی می‌کرد انباری خونه رو بازسازی کرده بودند و تبدیل به یه خونه کوچیک شده بود،معصومه با شوهرش همونجا زندگی می‌کردند...
یه روز احساس کردم شیر کاکائویی که خوردم بهم نساخته به شدت معدم درد می‌کرد حالت تهوع خیلی بدی داشتم ی می‌خوردم یا هر کاری می‌کردم این حال بهتر نمی‌شد،اون روز یادمه طبق معمول باید شام برای معصومه هم درست می‌کردم.
وقتی معصومه اومد متوجه رنگ پریدگی بدحالیم شد.
با شک گفت حامله‌ای؟
گفتم محاله.
پرسید اون وقت چرا؟
گفتم چون نمی‌خوام بچه‌دار بشم. زوده... و از کاندوم استفاده می‌کنم.
خیلی بی‌قید گفت من همون شب اول پاره‌اش کردم. خیلی احتمال داره الان حامله باشی.
تازه اون لحظه بود فهمیدم که چرا شب عروسی معصومه موند و با عجله گفت من میرم براتون میارم...
خدایا باورم نمی‌شه یعنی حتی اختیار بچه‌دار شدن ما هم دست این زن بود.
ته دلم فقط آرزو می‌کردم اشتباه شده باشه.
روز بعد اولیه بیبی چک زدم ،هاله افتاد.
تمام وجودم در حالی که می‌لرزید حاضر شدم آزمایشگاه رفتم.
دو ساعت بعد جواب آزمایشم اومد.
من حاملم.....
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۱۱ ماهگی
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
در ادامه ی پارت اخر یکم از خوشی ها بنویسم
یک هفته از بدنیا اومدن پارسا گذشته بود و خداروشکر دیگه نیازی به اکسیژن نداشت و زردیش از بین رفته بود وقتی گفتن برو کارای ترخیص رو انجام بده انگار دنیا رو بهم داده بودن زنگ زدم به همسرم و سریع مرخصی گرفت و با یکی از خواهرشوهرام که خیلی مهربون و دلسوزه اومدن دنبالم با یه ساک پر از لباس سریع خودشونو رسوندن یه مامان دیگه هم بچش داشت مرخص میشد اما شوهرش هنوز نیومده بود بنده خدا دوباره زنگ زد به شوهرش که بابای یکی از بچها با یه ساک لباس واسه بچشون یه ساعته اینجا پشت در منتظره تو چرا نمیای لباس بیاری و کارای ترخیص رو انجام بدی😅😅😅
برای اولین بار به پارسا لباس پوشوندم همسرمو به حدی خوشحال و سر حال دیدم که تو ۶ سال زندگی مشترک ندیده بودم
پارسا کوچولوی ما اومد به خونه مون و زندگی ۳ نفره مون شروع شد عکس مربوط به لحظه مرخص شدنه همراه با یه نی نی دیگه اینم بگم پارسا لحظه آخر که داشتم پوشک شو عوض میکردم هم پی پی کرد هم جیش کرد هم بالا اورد تو بند و بساط بیمارستان شون😂😂😂
مامان shina مامان shina ۱ سالگی
سلاام به مامانا بعد مدت ها

خب خب بالاخره جوجه رنگی منم بعد ۵ ماه و نیم دندون سومش در اومد 😍

دندون اولی رو ۳ ماه ۳ روزگی در آورد
دندون دومی رو هم ۳ ماه و ۶ روزگی

با خودم‌ گفتم خب دیگه از الان به بعد هر ماه باید منتظر دندون باشی اما در کمال ناباوری دیگه دندون در نیاااااورد ☹️

امروز وقتی داشتم بهش صبحونه میدادم
یه دفعه دیدم داره دندون قروچه میکنه (دندوناشو به هم میسابید)😳😳
یه دفعه با تعجب گفتم مگه تو دندون بالا هم داری که داری به هم میسابی و اینجوری هم صدا میده؟🤔😳😐

خلاصه بعد اینکه صبحونشو دادم وقتی داشتم صورتشو میشستم با دستم چک کردم یه چیزایی حس کردم اما مطمعن نبودم
صبر کردم تا وقتی که داشتم باهاش بازی میکردم لثه بالا رو نگاه کردم و دیدم بعلههه
بالاخره دندون بعدی رو درآورده😍😍
اما هنوز خیلی کوچیک 🥹

از ۳ ماهگی هر وقت مشکلی بود مثلا بهانه میگرفت یا بدخواب میشد بزرگترا میگفتن به خاطر دندون
اما خبری نبود که نبود تا امروز که سورپرایز شدم
آخه وقتی لثه هاشو چک میکردم هییچ اثری از برجستگی و تاول و ورم و اینجور چیزا نبود( نمیدونم شایدم من متوجه نمیشدم🤷‍♀️)

امیدوارم که دندونای بعدی رو سبک در بیاره و کمتر اذیت بشه
واسه نی نیای شماهم سبک باشه و اذیت نشن