در ادامه ی پارت اخر یکم از خوشی ها بنویسم
یک هفته از بدنیا اومدن پارسا گذشته بود و خداروشکر دیگه نیازی به اکسیژن نداشت و زردیش از بین رفته بود وقتی گفتن برو کارای ترخیص رو انجام بده انگار دنیا رو بهم داده بودن زنگ زدم به همسرم و سریع مرخصی گرفت و با یکی از خواهرشوهرام که خیلی مهربون و دلسوزه اومدن دنبالم با یه ساک پر از لباس سریع خودشونو رسوندن یه مامان دیگه هم بچش داشت مرخص میشد اما شوهرش هنوز نیومده بود بنده خدا دوباره زنگ زد به شوهرش که بابای یکی از بچها با یه ساک لباس واسه بچشون یه ساعته اینجا پشت در منتظره تو چرا نمیای لباس بیاری و کارای ترخیص رو انجام بدی😅😅😅
برای اولین بار به پارسا لباس پوشوندم همسرمو به حدی خوشحال و سر حال دیدم که تو ۶ سال زندگی مشترک ندیده بودم
پارسا کوچولوی ما اومد به خونه مون و زندگی ۳ نفره مون شروع شد عکس مربوط به لحظه مرخص شدنه همراه با یه نی نی دیگه اینم بگم پارسا لحظه آخر که داشتم پوشک شو عوض میکردم هم پی پی کرد هم جیش کرد هم بالا اورد تو بند و بساط بیمارستان شون😂😂😂

تصویر
۳ پاسخ

انشاالله که تک تک لحظات زندگی خودت و پارسا جان پر از عشق و محبت و شادی باشه و همیشه از اتفاقات بد دور بمونین🌹🌹🌹

ای جان خدا حفظش کنه الهی که هنیشه خانواده ات گرم و صمیمی باشه

عزیزم الهی همیشه دلتون خوش تنتون سالم و سایتون بالا سرش باشه واقعا ادم بچه دار ک میشه و بچه رو میدن زیبا ترین حس دنیاس من و بگو با یه عالمه بخیه سوزش همش میگفتم هزارتا از اینا میخوام😅

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۱۱ ماهگی
من قبل از به دنیا اومدن پارسا جون یه خیاط خوش ذوق بودم که برای آتلیه های نوزاد و کودک لباس و اکسسوری میدوختم❤️
حتی لباس شب و عروس❤️
خدا به من یه نی نی با گریه های فراوون و بی قراری های زیاد داد ، یه نی نی که نه شب میخوابید نه روز..‌‌.
افسردگی گرفته بودم جوری که هر شب تا صبح یا از خدا مرگمو میخواستم یا فقط اشک میریختم. یه پنجره بالای تختم تو اتاق هست ، بارها و بارها خودم رو تصور کردم وقتی از اون پنجره خودم رو پرت میکنم پایین و تمام... یه دل سیر استراحت میکنم برای همیشه!
یه روز چرخ های خیاطیم رو فروختم و با دوختن خداحافظی کردم💔
ولی خب این مادر خسته خدا رو داشت. یه همسر همراه داشت و یه عالمه مامان هم درد تو گهواره که بهش امید میدادن.
پسرکم شکر خدا آروم تر شد و من مدیون بهترین تراپیست دنیا، امام مهربانی ها ، امام رضا هستم که پسرمو دعوت کرد به مشهد و دست کشید رو سرش...
من آدم خیلی مذهبی نیستم ولی به این چیزا معتقدم ❤️
اینم عکس یکی از لباسای خوشگلی که برای آتلیه دوخته بودم ❤️

حساسیت به پروتئین گاوی ، بد خوابی ، بی قراری ، آلرژی ، رفلاکس💔
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
داستان زایمان پارت ۱
من و همسرم تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم که اینجا فقط یه بیمارستان دولتی داره
۶ سال از ازدواج مون می‌گذشت که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم سن مون هم دیگه کم نبود من ۳۰ سالم بود و همسرم ۳۵
با سومین اقدام پریود من عقب افتاد وقتی بی بی چک زدم با اینکه دو روز از موعدم میگذشت سریع دوتا خط پررنگ افتاد باورم نمیشد خنده و گریه قاطی شده بود دو روز بعد رفتم آزمایش و بتا خیلی بالا بود میگفتن ممکنه دو قلو باشه یا خدایی نکرده مشکلی باشه خلاصه اولین سونو رو ۶ هفته رفتم اما فقط ساک و کیسه زرده بود و گفتن جنین نیس دو هفته بعد بیا دفعه دوم که رفتم هم جنین تشکیل شده بود هم قلبش میزد اما من حالم خوب نبود احساس میکردم حس خاصی به بچم ندارم و این منو میترسوند حالت تهوع شدیدم داشتم و همش گریه میکردم اما یه مدت که گذشت حالت تهوع تموم شد و حال روحیمم خیلی بهتر شد و دوران خوش حاملگی واسه من شروع شد وقتی تکون هاشو حس میکردم قند تو دلم آب میشد.....
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت ۷
مادرشوهر و پدر شوهرم از یه شهر دیگه اومده بودن ولی من اصلا حوصله نداشتم میخواستم تنها باشم میخواستم فقط مامانم و همسرم پیشم باشن و متاسفانه چون تخت داخل پذیرایی بود من درست نمیتونستم استراحت کنم نیم خیز مبخوابیدم با یه عالمه بالش و پتو دور و برم که بتونم یکم درازکش بشم مادرشوهرمم هی گیر میداد درست دراز بکش بعدا کمر درد میشی حالا من هی قسم که بابا بخدا نمیتونم بخیه هام درد میگیره شب دوم یکم تونستم بخوابم فرداش رفتم دیدن پارسا یه بچه کوچولو با یه عالمه سیم و دستگاه و لوله
خدایا میخوام گریه کنم اما بخیه هام نمیذاشت نفسم از بغض و درد میگرفت
چند ساعتی پیش پارسا بودم و برگشتم خونه به زور یکم شیر می دوشیدم و واسش میفرستادم دوباره رفتم بهش سر زدم گفتن اینجا اتاق مادران داره بیا اینجا پیشش بمون گفتم من هنوز واسه بلند شدن به کمک نیاز دارم گفتن خب همراه بیار اون شب با مامانم داخل اتاق مادران ان ای سیو موندیم پارسا با سوند شیر خشک میخورد چون من هنوز زیاد شیر نداشتم و چون اکسیژن میگرفت دکتر اجازه نداده بود که سینه بگیره بهم گفتن کارای پارسا با خودته خودت بیا پوشک شو عوض کن خودت بیا داخل سوند شیر بریز و....
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت ۵
اگه قصد بچه دار شدن دارید یا باردارید توروخدا یه بیمارستان خوب برید سختیای من از اینجا بیشتر شد
پارسا رو اوردن بهش شیر دادم باورم نمیشد بچم راحت سینه گرفت و شیر خورد اما وقتی میخوابوندیمش ناله میکرد😭 من هنوزم صدای ناله ی اون موقع پارسا رو یادم میاد بغض خفم میکنه به پرستارا گفتیم این بچه ناله میکنه اومدن بردنش گفتن میبریمش چند ساعتی زیر اکسیژن چیزی نیس نگران نباشید یکم بعد یه پرستار اومد تا با سرنگ برای بچم شیر ببره خیلی سریع توضیح دادم به مامانم که پیشم بود که اینطوری شیر بدوش سرنگ و داد به مامانم و چون مامانم چشاش یکم ضعیفه قطره های کوچیک شیر رو درست نمی دید و می ریخت پایین
پرستار با بداخلاقی گفت خانم چیکار میکنی داری شیرشو حروم میکنی چرا درست انجام نمیدی و برگشت به من گفت زنگ بزن یه همراه دیگه بیاد من اونجا بشدت دلم واسه مامانم سوخت💔💔
من خیلی درد داشتم و ناله میکردم پرستارا رفتاراشون جالب نبود همش میگفتن چقد ناله میکنی زاییدی دیگه درد داره تحمل کن مسکن زیاد نمیتونیم بزنیم....
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.