من قبل از به دنیا اومدن پارسا جون یه خیاط خوش ذوق بودم که برای آتلیه های نوزاد و کودک لباس و اکسسوری میدوختم❤️
حتی لباس شب و عروس❤️
خدا به من یه نی نی با گریه های فراوون و بی قراری های زیاد داد ، یه نی نی که نه شب میخوابید نه روز..‌‌.
افسردگی گرفته بودم جوری که هر شب تا صبح یا از خدا مرگمو میخواستم یا فقط اشک میریختم. یه پنجره بالای تختم تو اتاق هست ، بارها و بارها خودم رو تصور کردم وقتی از اون پنجره خودم رو پرت میکنم پایین و تمام... یه دل سیر استراحت میکنم برای همیشه!
یه روز چرخ های خیاطیم رو فروختم و با دوختن خداحافظی کردم💔
ولی خب این مادر خسته خدا رو داشت. یه همسر همراه داشت و یه عالمه مامان هم درد تو گهواره که بهش امید میدادن.
پسرکم شکر خدا آروم تر شد و من مدیون بهترین تراپیست دنیا، امام مهربانی ها ، امام رضا هستم که پسرمو دعوت کرد به مشهد و دست کشید رو سرش...
من آدم خیلی مذهبی نیستم ولی به این چیزا معتقدم ❤️
اینم عکس یکی از لباسای خوشگلی که برای آتلیه دوخته بودم ❤️

حساسیت به پروتئین گاوی ، بد خوابی ، بی قراری ، آلرژی ، رفلاکس💔

تصویر
۱۰ پاسخ

خوش به حال زن پارسا ... هر مدل لباس عروسی که دلش بخواد شما براش میدوزین ... چه کیفی داره

چقدر خوب نوشتی ❤️
چقدر هنر دستت قشنگ بود
ماهایی که بچه هامون اذیتن حتی فرصت افسردگی هم نداشتیم من تازه تازه دارم به خودم میام و افسردگیم برگشته
خداروشکر که سالمن فقط بزرگترین حسرتم اینه هیچی از نوزادی بچم نفهمیدم

متأسفانه بچه هایی که آلرژی دارن خیلی اذیتن و دکتر ها هم چندان در این زمینه اطلاعاتی ندارن و مادرها تو این زمینه نقش خییییلی سختی دارن ،وقتی همه بچه ها دوره کولیک و سختی نوزادی رو میگذرونن ،یه کوه بزرگتر به نام الرژی میاد رو دوش ما مادرایی که بچمون الرژی داره ،که علاوه بر سختیلی نوزادی باید بریم دنبال دارو و شیر و رژیم و هزار تا داستان که تابحال هیچ در موردش نمیدونستیم و تک تک اطلاعات رو باید از زیر سنگ گیر میاوردیم ،منم بالاخره یه دکتر و یه مشاور تغذیه بهم کمک کردن و فهمیدم لاقل بای چه کنم ،ولی چندین ماه ،بگم 8 ماه سختی فراوون داشتم ،در حدی که یک ساله بیشتر خونه مادرمم و همه درگیر بچه منن ،البته الانم هنوز گلوبلبل نیست و بچم مثل بچه های عادی نیس ،ولی من انگار بهتر میدونم با چه غولی رودرروام ،و هرروز با زوایای جدیدش اشنا میشم ،ولی خوشحالم که از خودزنی رسیدم به بی خوابیا و اذیتای غذا خوردن الان ،به صول قدیمیا ستون به ستون فرجه ،ایشالا هرچی زودتر خوب خوب شن بچه هامون ،و به زندگی عادی مادرانه برگردیم😍😍

چ بانوی هنرمندی باریکلا عزیزم😍
اون روزا گذشت و افرین ب صبر و تحملت👌
اگ تونستی حتما حتما کارتو دوباره شروع کن مطمعنم موفق ترین میشی و پارسا جونی ب مادره هنرمندش افتخار میکنه🫂😍

واقعا روزهای اول ب شدتتتتتتت سخت بود مخصوصا برا مامان اولی ها ک تجربه ندارن همه هم از این مورد سواستفاده میکنن از قصد یا بی قصد حرفایی میزنن ک نباید بزنن هرکس میبینت نظر میده و این واقعا آزار دهندس ولی خداروشکر گذر زمان هست کم کم همچین بهتر میشه ماهم میتونیم با خودمون و شغل جدیدمون کنار بیایم

چه قشنگ آفرین

آخی عزیزم چقد قشنگ نوشتی😍

چقدر قشنگ شرح حال نوشتین ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

خداراشکر .همیشه شاد باشید کنار هم ❤️

چه عکسی ای خداااا♥️

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
در ادامه ی پارت اخر یکم از خوشی ها بنویسم
یک هفته از بدنیا اومدن پارسا گذشته بود و خداروشکر دیگه نیازی به اکسیژن نداشت و زردیش از بین رفته بود وقتی گفتن برو کارای ترخیص رو انجام بده انگار دنیا رو بهم داده بودن زنگ زدم به همسرم و سریع مرخصی گرفت و با یکی از خواهرشوهرام که خیلی مهربون و دلسوزه اومدن دنبالم با یه ساک پر از لباس سریع خودشونو رسوندن یه مامان دیگه هم بچش داشت مرخص میشد اما شوهرش هنوز نیومده بود بنده خدا دوباره زنگ زد به شوهرش که بابای یکی از بچها با یه ساک لباس واسه بچشون یه ساعته اینجا پشت در منتظره تو چرا نمیای لباس بیاری و کارای ترخیص رو انجام بدی😅😅😅
برای اولین بار به پارسا لباس پوشوندم همسرمو به حدی خوشحال و سر حال دیدم که تو ۶ سال زندگی مشترک ندیده بودم
پارسا کوچولوی ما اومد به خونه مون و زندگی ۳ نفره مون شروع شد عکس مربوط به لحظه مرخص شدنه همراه با یه نی نی دیگه اینم بگم پارسا لحظه آخر که داشتم پوشک شو عوض میکردم هم پی پی کرد هم جیش کرد هم بالا اورد تو بند و بساط بیمارستان شون😂😂😂
مامان دوتا کاکول پسر مامان دوتا کاکول پسر ۸ ماهگی
سلام دخترا دیروز خیلی داغون بودم قرار شد که نو این تایپ بهتون توضیح بدم تو این دنیا انقد آدمای بیشعور زندگی میکنن که آدم دلش نمیخواد تو این دنیا نفس بکشه جمعه تولد پسرم بود خالش براش کیف باشگاهی خرید چون یه ماهه داره میره باشگاه و هی میگفت مامان برام کیف باشگاهی بخرم باشگاه هم روبه روی خونمونه بخدا خالش پیش من یه تومن بر کیفش داد دیروز پسرم باشگاه داشت پسرمو آماده کردم خیلی هم ذوق داشت که با اون کیف بره باشگاه بردمش گفت مامان زوده هنوز در رو باز نکردن گفتم مامان جان بشین اینجا که در رو باز کنن صدرا داره گریه میکنه برم پیشش گفت باشه مامان برو همیشه هم خودش میرفت چون روبه روی خونمونه بعد ۲و۳ دیقه که آمده بودم خونه دیدم گریه کنان امد خونه گفتم چیشده گفت مامان یه پسره با مامانش کیف منو گرفت از دستم مامانش کفشام رو از دوش برداشت داد به من کیفم رو برد منم دوییدم دیدم فرار کردن همسایمون میگه هر چقد دوییدم دنبالشون رفتن بچم انقد گریه کرد که احساس کردم آب داغ ریختن روم به خدا قسم به این ناراحت 😢 نیستم که به اون چقد پول دادیم من بازم بر پسرم بخدا همون لحظه باباباش رفتیم خریدیم به این ناراحتم انقدم گریه کردم که چرا تو این دنیا اینجور آدم ها زندگی به این ناراحتم مادری که به بچش از کوچیکی دوزدی یاد میده فردا روزی تو جامعه اون بچه چی میخواد بشه و اینکه به ذوق بچم ناراحت بودم وگرنه شعورشون نکشیده عجب مادر بی فرهنگی بوده به خدا از دیروز به این ناراحتم یعنی به آینده اون بچه ناراحتمکه پیش مادرش دوزی میکنه آیندش چی میخواد بشه به خدا من رفتم دیروز براش یکی دیگه ۱۵۰۰ خریدم گفتم اشکالی نداره از اون بهترشو برات میخرم ولی ناراحت نباش تو مامان متاسفم واقعا بر این آدما😭😭🥱😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان هایلین🌈 مامان هایلین🌈 ۱۵ ماهگی
مامانای گل این تاپیکم از تجربه های شخصی خودم میذارم شاید به درد یکی از شماها بخوره 😅😄 دخترم از م‌وقعی که به دنیا اومد صورتش اگزما داشت ولی بخاطر اینکه عمه ها و خاله ها بی توجه به اسرار های من که میگفتم بوسش نکنین هعی بوسش میکردن صورتش عفونت کرد و این دونه های اگزما چرکی شد بردم دکتر اطفال بهش پماد داد رفتم داروخونه بگیرم که از بنده خدا پرسیدم پماد برای چیه گفت برای حساسیت پوستی ولی اطراف چشمت نزن ، گفتم برای من نیست برای دخترمه دو ماه داره ، گفت خانوممم اندازه نوک سوزن از این پماد بره داخل چشم بچت بچت کور میشه کدوم دکتر احمقی این پمادو داده برای اگزمای صورت نوزاد ؟! دیگه بنده خدا خودش یه پماد داد که بزنم و خدایی هم خیلی بهتر شد بعد دفعه بعدش باز تب کرد

مریض بود تب داشت ولی هیچ علائم دیگه ای نداشت من اینجا بردم بیمارستان دکتر عمومی دکتره نمیدونم سرش شلوغ بود عجله داشت چه مشکلی داشت اصلا بچه رو معاینه نکرد گفت مشکل چیه گفتم تب میکنه گفت باشه دارو زد تو سیستم و یه کد داد به من و سریع رفت بیرون
من رفتم داروخونه داروهارو بگیرم طبق عادتی که دارم همیشه میگم نسخه برای نوزاده و همه دارو هارو دونه دونه میپرسم که چی هستن و برای چی هستن
بنده خدا دکتر داروساز نسخه رو دید یه نگاه به من کرد رفت دارو هارو اورد یکی رو جدا گذاشت گفت این برای خودتون گفتم من که دارو نداشتم گفتم این چرک خشک کنیکه دکتر نوشته برای عفونت مثانه برای خانوم های بالای ۴۰ سال ادامه تاپیک بعد
مامان فاطمه نورا🦢🦋 مامان فاطمه نورا🦢🦋 ۱۱ ماهگی
نه ماهه شدی عشقِ جونِ مامان…🥹💗
نه ماهه که نفس‌هام بوی تو رو گرفته،
نه ماهه که قلبم با هر خنده‌ت هزار تیکه آب میشه و دوباره فقط به اسم تو می‌تپه…🌸🕊️
دخترِ نازِ مامان،
تو اومدی و دنیا یه دفعه مهربون‌تر شد،
صبح‌هام روشن‌تر، شب‌هام آروم‌تر،
و من فهمیدم عشق یعنی قدِ یه قلب کوچولو که توی بغل جا میشه ولی یه دنیا احساس داره… 👧🏻🤍
نه ماهه که با یه نگاهت دلم می‌لرزه،
با یه اخمت نگران میشم،
و با یه لبخندت حاضرم همه‌ی دنیا رو بغل کنم…😍💖
الهی قربون اون دستای کوچولوت برم که قشنگ ترین مینیاتوری دنیایی♥️✨
قربون چشمات که قصه‌ی بهشتو بلدن،
قربون نفس کشیدنت که معنی زندگی منه…💞🦢
🎀دخترم،
تو معجزه‌ای که من هر روز بغلش می‌کنم،
فرشته‌ای که خدا گذاشت توی آغوشم تا بفهمم عشق یعنی چی… 🌸💗
تا همیشه مالِ من بمون،
مالِ قلبی که با اسم تو می‌تپه…
مامانت عاشقته تا بی‌نهایت و هفت دنیا بیشتر!..🤍♾️🌷
بمونه به یادگار: ۱۴۰۵/۰۲/۲۲ 🎀🌿✨
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امروز یه پیام دیدم که تا چند دقیقه فقط بهش خیره مونده بودم... نوشته بود از این هفته ممکنه بچه‌ها اضطراب جدایی رو تجربه کنن؛ چون بیشتر از هر زمان دیگه‌ای به آغوش مادرشون نیاز دارن...
همین چند خط برای بقیه شاید فقط یه مطلب آموزشی باشه، اما برای من... انگار یکی دست گذاشت روی عمیق‌ترین زخم دلم.
تمام روز با خودم فکر می‌کنم... نکنه وقتی بی‌قرار میشی، دلت فقط مامانت رو بخواد... نکنه با چشمات بین آدم‌ها دنبالم بگردی... نکنه شب‌ها قبل از خوابت جای خالی یه آغوش رو حس کنی...
دخترم... من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز برسه که آرزوم فقط این باشه که صدای گریه‌ات رو از نزدیک بشنوم و بتونم آرومت کنم.
بدترین درد این روزهای من، سوزن‌ها، دیالیز، داروها یا بیمارستان نیست... بدترین درد اینه که شاید تو الان به من احتیاج داشته باشی و من نتونم حتی یه قدم به سمتت بردارم.
هر روز از خودم می‌پرسم... وقتی دوباره بغلت کنم، منو همون‌قدر می‌شناسی؟ وقتی صدات بزنم، مثل قبل لبخند می‌زنی؟ یا این دوری، از من یه غریبه ساخته؟
من برای زنده موندن نمی‌جنگم... من برای برگشتن پیش تو می‌جنگم. برای روزی که دوباره سرت رو روی شونه‌هام بذاری و من با خیال راحت بگم: «مامان دیگه اومده... دیگه لازم نیست هیچ ترسی از دوری داشته باشی.» 🤍