پارت ۵
اگه قصد بچه دار شدن دارید یا باردارید توروخدا یه بیمارستان خوب برید سختیای من از اینجا بیشتر شد
پارسا رو اوردن بهش شیر دادم باورم نمیشد بچم راحت سینه گرفت و شیر خورد اما وقتی میخوابوندیمش ناله میکرد😭 من هنوزم صدای ناله ی اون موقع پارسا رو یادم میاد بغض خفم میکنه به پرستارا گفتیم این بچه ناله میکنه اومدن بردنش گفتن میبریمش چند ساعتی زیر اکسیژن چیزی نیس نگران نباشید یکم بعد یه پرستار اومد تا با سرنگ برای بچم شیر ببره خیلی سریع توضیح دادم به مامانم که پیشم بود که اینطوری شیر بدوش سرنگ و داد به مامانم و چون مامانم چشاش یکم ضعیفه قطره های کوچیک شیر رو درست نمی دید و می ریخت پایین
پرستار با بداخلاقی گفت خانم چیکار میکنی داری شیرشو حروم میکنی چرا درست انجام نمیدی و برگشت به من گفت زنگ بزن یه همراه دیگه بیاد من اونجا بشدت دلم واسه مامانم سوخت💔💔
من خیلی درد داشتم و ناله میکردم پرستارا رفتاراشون جالب نبود همش میگفتن چقد ناله میکنی زاییدی دیگه درد داره تحمل کن مسکن زیاد نمیتونیم بزنیم....

۷ پاسخ

واقعا حرفت درسته عزیزم این پول که چیکار ها نمیکنه من زایمان اولم طبیعی بود تو یه بیمارستان دولتی ینی سگ بودن خیلی اذیت شدم البته از گدایی همسر اولم بود که منو برد اونجا بعد سر این بچم که از ازدواج دووم هست همسرم منو برد بیمارستان خصوصی بهش گفتم زایمان طبیعی نمیتونم سخته بنده خدا هزینه کردی کلی بیمارستان خصوصی بردتم ینی میگم پول چه ها نمیکنه اینقد پرستارا مهربون خوش اخلاق چه قد هوامو داشتن اصلا اجازه نمیدادن مامانم زیرمو دست بزنه خودش پوشک میزاشتن عوض میکردنم حتی دشویی هم بردنم منو کلیم به خاطر دردم بهم مسکن زدن واقعا همه جا پول حرف اول میزنه هر چند این پول به سختی برام جور کرد ولی صدشو گذاشت برام ازش ممنونم

بیمارستانی که من رفتمم افتضاح بود
به شدت بد اخلاق بودن و غرغرو
به من انقد گشنگی دادن و اجازه هم نمی‌دادن مامانم بره از خونه برام کاچی بیاره که وسط بیمارستان از حال رفتم

من اولی تو تهران خصوصی منو به مرگ کشوندن بهم هپارین نزدن
دومی هم تو خصوصی چون بیمه بودیم
این دومی بهتر بودددد
اولی به ای سی یو رسیدم

@labasforoshi02
خانمای گل لینک کانالمه .روبیکا عضو بشید برای دیدن مدل لباس هام،خیلی ازمحصولات تخفیف خوردن..ازتولیدی به مصرف ...تکی به قیمت عمده خرید کنید🌹😘
این هم شماره مه09168947617

عزیزمممم
چقدر بد بودند

هووووف میفهممت،خدا نگذره ازشون

مث بیمارستان فاطمیه همدان

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
پارت ۷
مادرشوهر و پدر شوهرم از یه شهر دیگه اومده بودن ولی من اصلا حوصله نداشتم میخواستم تنها باشم میخواستم فقط مامانم و همسرم پیشم باشن و متاسفانه چون تخت داخل پذیرایی بود من درست نمیتونستم استراحت کنم نیم خیز مبخوابیدم با یه عالمه بالش و پتو دور و برم که بتونم یکم درازکش بشم مادرشوهرمم هی گیر میداد درست دراز بکش بعدا کمر درد میشی حالا من هی قسم که بابا بخدا نمیتونم بخیه هام درد میگیره شب دوم یکم تونستم بخوابم فرداش رفتم دیدن پارسا یه بچه کوچولو با یه عالمه سیم و دستگاه و لوله
خدایا میخوام گریه کنم اما بخیه هام نمیذاشت نفسم از بغض و درد میگرفت
چند ساعتی پیش پارسا بودم و برگشتم خونه به زور یکم شیر می دوشیدم و واسش میفرستادم دوباره رفتم بهش سر زدم گفتن اینجا اتاق مادران داره بیا اینجا پیشش بمون گفتم من هنوز واسه بلند شدن به کمک نیاز دارم گفتن خب همراه بیار اون شب با مامانم داخل اتاق مادران ان ای سیو موندیم پارسا با سوند شیر خشک میخورد چون من هنوز زیاد شیر نداشتم و چون اکسیژن میگرفت دکتر اجازه نداده بود که سینه بگیره بهم گفتن کارای پارسا با خودته خودت بیا پوشک شو عوض کن خودت بیا داخل سوند شیر بریز و....
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
پارت۶
کم کم باید از تخت پایین می اومدم و راه می رفتم یه پرستار اومد و هول هولکی کارامو انجام داد و رفت رفتم دستشویی
باورتون میشه سیفون توالت فرنگی شون خراب بود؟!!؟😑
آب رو که باز میکردم خودمو بشورم می اومد بالا نزدیک بدنم
یعنی من شانس اوردم اون شب عفونت نگرفتم
به خدمه گفتیم سیفون خرابه گفت آبو با فشار بگیرید تخلیه میشه 😑😑😑😑😑
من اون شب تا صبح از درد اصلا خوابم نبرد پارسا رو برده بودن ان ای سیو چون ریه هاش نارس بود💔💔💔
نزدیک ظهر مرخص شدم بهم گفتن برو بخش ان ای سیو برای بچت با شیردوش برقی شیر بدوش بعد برو خونه
من رفتم اما دریغ از یه قطره شیر
انگار شیرم از درد و بیخوابی خشک شده بود💔
رفتم خونه مجبور شدیم تخت رو توی پذیرایی بذاریم چون من اصلا نمیتونستم روی زمین دراز بکشم دلم برای پارسا تنگ شده بود حتی درست نتونسته بودم ببینمش
دردای من همچنان ادامه داشت و اطرافیانم انگار ترسیده بودن که چرا من بهتر نمیشم به شوهرم وصیت کردم که مراقب بچمون باشه چون فکر میکردم دیگه می میرم😅😅🤦‍♀️
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۳۹

وقتی خواهرم فرار کرد و رفت بچه‌اش ۱۰ ماهش بود و من ۱۵ سالم.
تمام مسئولیت این بچه رو به عهده گرفتم.
پسرش شیر مادر می‌خورد با رفتن نیارا خیلی بی‌قراری کرد اما چاره‌ای نبود.
یادمه چند شب تا صبح بیدار موندم تا بچه به شیر خشک عادت کرد.
تمام مسئولیت‌هاش از حموم بردنش تا خوابش و نگهداری و آروم کردنش همه چیزش با من بود پسر نیارا شده بود پسر من...
از شانس من دقیقاً همون زمان کرونا اومد ،
مدرسه‌ها آنلاین شد من که اون موقع اصلاً هیچ گوشی نداشتم و اجازه هم نداشتم گوشی داشته باشم مجبور بودم با گوشی مدل پایین مامانم که حافظه نداشت و اینترنتش ضعیف بود و همیشه هنگ میکرد، سر کلاس باشم.
وای از اون روزی که مامانم خونه نبود و کلاس‌های من شروع می‌شد ، دقیقاً اونجا بود که احساس کردم نمی‌تونم درسمو ادامه بدم چون این وضعیت واقعاً برام غیر قابل تحمل بود.
کلاس‌های آنلاین وقتی گوشی ندارم،
بچه‌ای که افتاده گردنم، خستم کرده بود...
یه روز خونه خالم بودیم که یکی تماس گرفت با مامانم گفت خواستگاره...
مامانم معمولا جواب همه خواستگارا رو یکی می‌داد، به همشون می‌گفت بچه ست ، داره درس می‌خونه.
اما اون شب بهشون گفت خبرتو می‌کنم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
سارا
پارت ۲۹

پلیس اومد و نسبت ما رو پرسید که گفتم پرستارشم.
به طالبی زنگ زدم، دعوام کرد...
بدش اومد، گفت چرا بدون اجازه من بردیدش دکتر؟
گفتم خب چیکار میکردم؟ صبر میکردم بچه بمیره؟ گفت اره!!!!
اونجا بود که فهمیدم این میخواسته بچه یه چیزیش بشه، بندازه گردن ما.
خودشم خلاص شه از دست بچه!!!
خلاصه اون بیمارستان قبولش نکردن و سریع انتقالش دادن تهران.
چون ما ساکن کاشان بودیم،مامانم همراه بچه رفت.طفل معصوم با اکسیژن نفس میکشید.
اونجا هم دکترها امیدی به موندن بچه نداشتن.
هرچی زنگ میزدم به مامانم که ترو خدا عکسش رو بفرست ببینمش، قبول نمیکرد.
میدونست دلش رو ندارم.
هرچی التماس میکردم بزار منم بیام پیشش میگفت خواهر و برادرت رو به کی بسپارم بعدم بیای که جون دادن بچه رو با چشمت ببینی؟ نمیزاشت که نمیزاشت...
دیگه به بدبختی از طالبی شماره زنش رو گرفتم.
زنگ زدم بهش، حال بچشو توضیح دادم،بهش گفتم داره میمیره تروخدا لجبازیتون رو بزار کنار و بیا دیدن بچه ت.
فقط گریه میکرد میگفت نمیتونم.
بعد توضیح داد که از یه قوم لر هستن.اختیارش دست پدر و برادرهاشه.
اونا هم چون هیز بازیای طالبی رو دیدن گفتن الا و بلا باید طلاقت رو بگیری اونم بدون بچه ت‌.
دیگه شماره زن طالبی رو دادم به مامانم.
کلی مامانم باهاش حرف زد، عکس و فیلم بچه رو فرستاد.اما میگفت اختیارش دست داداشهاش هستش.