پارت ۷
مادرشوهر و پدر شوهرم از یه شهر دیگه اومده بودن ولی من اصلا حوصله نداشتم میخواستم تنها باشم میخواستم فقط مامانم و همسرم پیشم باشن و متاسفانه چون تخت داخل پذیرایی بود من درست نمیتونستم استراحت کنم نیم خیز مبخوابیدم با یه عالمه بالش و پتو دور و برم که بتونم یکم درازکش بشم مادرشوهرمم هی گیر میداد درست دراز بکش بعدا کمر درد میشی حالا من هی قسم که بابا بخدا نمیتونم بخیه هام درد میگیره شب دوم یکم تونستم بخوابم فرداش رفتم دیدن پارسا یه بچه کوچولو با یه عالمه سیم و دستگاه و لوله
خدایا میخوام گریه کنم اما بخیه هام نمیذاشت نفسم از بغض و درد میگرفت
چند ساعتی پیش پارسا بودم و برگشتم خونه به زور یکم شیر می دوشیدم و واسش میفرستادم دوباره رفتم بهش سر زدم گفتن اینجا اتاق مادران داره بیا اینجا پیشش بمون گفتم من هنوز واسه بلند شدن به کمک نیاز دارم گفتن خب همراه بیار اون شب با مامانم داخل اتاق مادران ان ای سیو موندیم پارسا با سوند شیر خشک میخورد چون من هنوز زیاد شیر نداشتم و چون اکسیژن میگرفت دکتر اجازه نداده بود که سینه بگیره بهم گفتن کارای پارسا با خودته خودت بیا پوشک شو عوض کن خودت بیا داخل سوند شیر بریز و....

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت۶
کم کم باید از تخت پایین می اومدم و راه می رفتم یه پرستار اومد و هول هولکی کارامو انجام داد و رفت رفتم دستشویی
باورتون میشه سیفون توالت فرنگی شون خراب بود؟!!؟😑
آب رو که باز میکردم خودمو بشورم می اومد بالا نزدیک بدنم
یعنی من شانس اوردم اون شب عفونت نگرفتم
به خدمه گفتیم سیفون خرابه گفت آبو با فشار بگیرید تخلیه میشه 😑😑😑😑😑
من اون شب تا صبح از درد اصلا خوابم نبرد پارسا رو برده بودن ان ای سیو چون ریه هاش نارس بود💔💔💔
نزدیک ظهر مرخص شدم بهم گفتن برو بخش ان ای سیو برای بچت با شیردوش برقی شیر بدوش بعد برو خونه
من رفتم اما دریغ از یه قطره شیر
انگار شیرم از درد و بیخوابی خشک شده بود💔
رفتم خونه مجبور شدیم تخت رو توی پذیرایی بذاریم چون من اصلا نمیتونستم روی زمین دراز بکشم دلم برای پارسا تنگ شده بود حتی درست نتونسته بودم ببینمش
دردای من همچنان ادامه داشت و اطرافیانم انگار ترسیده بودن که چرا من بهتر نمیشم به شوهرم وصیت کردم که مراقب بچمون باشه چون فکر میکردم دیگه می میرم😅😅🤦‍♀️
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت ۵
اگه قصد بچه دار شدن دارید یا باردارید توروخدا یه بیمارستان خوب برید سختیای من از اینجا بیشتر شد
پارسا رو اوردن بهش شیر دادم باورم نمیشد بچم راحت سینه گرفت و شیر خورد اما وقتی میخوابوندیمش ناله میکرد😭 من هنوزم صدای ناله ی اون موقع پارسا رو یادم میاد بغض خفم میکنه به پرستارا گفتیم این بچه ناله میکنه اومدن بردنش گفتن میبریمش چند ساعتی زیر اکسیژن چیزی نیس نگران نباشید یکم بعد یه پرستار اومد تا با سرنگ برای بچم شیر ببره خیلی سریع توضیح دادم به مامانم که پیشم بود که اینطوری شیر بدوش سرنگ و داد به مامانم و چون مامانم چشاش یکم ضعیفه قطره های کوچیک شیر رو درست نمی دید و می ریخت پایین
پرستار با بداخلاقی گفت خانم چیکار میکنی داری شیرشو حروم میکنی چرا درست انجام نمیدی و برگشت به من گفت زنگ بزن یه همراه دیگه بیاد من اونجا بشدت دلم واسه مامانم سوخت💔💔
من خیلی درد داشتم و ناله میکردم پرستارا رفتاراشون جالب نبود همش میگفتن چقد ناله میکنی زاییدی دیگه درد داره تحمل کن مسکن زیاد نمیتونیم بزنیم....
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
در ادامه ی پارت اخر یکم از خوشی ها بنویسم
یک هفته از بدنیا اومدن پارسا گذشته بود و خداروشکر دیگه نیازی به اکسیژن نداشت و زردیش از بین رفته بود وقتی گفتن برو کارای ترخیص رو انجام بده انگار دنیا رو بهم داده بودن زنگ زدم به همسرم و سریع مرخصی گرفت و با یکی از خواهرشوهرام که خیلی مهربون و دلسوزه اومدن دنبالم با یه ساک پر از لباس سریع خودشونو رسوندن یه مامان دیگه هم بچش داشت مرخص میشد اما شوهرش هنوز نیومده بود بنده خدا دوباره زنگ زد به شوهرش که بابای یکی از بچها با یه ساک لباس واسه بچشون یه ساعته اینجا پشت در منتظره تو چرا نمیای لباس بیاری و کارای ترخیص رو انجام بدی😅😅😅
برای اولین بار به پارسا لباس پوشوندم همسرمو به حدی خوشحال و سر حال دیدم که تو ۶ سال زندگی مشترک ندیده بودم
پارسا کوچولوی ما اومد به خونه مون و زندگی ۳ نفره مون شروع شد عکس مربوط به لحظه مرخص شدنه همراه با یه نی نی دیگه اینم بگم پارسا لحظه آخر که داشتم پوشک شو عوض میکردم هم پی پی کرد هم جیش کرد هم بالا اورد تو بند و بساط بیمارستان شون😂😂😂
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت ۴
خیلی سریع کارای قبل عمل انجام شد و من راهی اتاق عمل شدم امپولی که همه میگفتن درد زیادی داره دردش قابل تحمل بود گذاشتن سوند هم وحشتناک نبود واقعا دکترمم خودشو سریع رسونده بود تا منو دید گفت چرا نیومدی نوبت عمل بزنم گفتم شما گفتید تو این هفته بیا
دیگه چیزی حس نکردم پرستارای اتاق عمل واقعا مهربون بودن پارسا رو از شکمم اوردن بیرون و گذاشتن روی سینم از خوشحالی اشک می ریختم و قربون صدقش میرفتم اما پارسا اصلا گریه نکرد من شنیده بودم بچه موقع بدنیا اومدن اگه گریه کنه نشونه ی خوبیه گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن نترس انقد حالا حالا برات گریه کنه🤦‍♀️😅
پارسا رو بردن و بقیه کارای منم انجام شد و بردنم ریکاوری و دردام شروع شد از چیزی که فکر میکردم خیلییی سخت تر بود وقتی بردنم بیرون همسرم و مامانم و داداشم و خالم و یکی از خواهر شوهرام اومده بودن بردنم بخش و من خیلییی درد داشتم حس میکردم دارم می میرم شاید برای بعضیا راحت تر باشه اما برای من دردش وحشتناک بود برام شیاف گذاشتن اینو بهتون بگم شیاف برای بعضیا دلپیچه میاره اینو من بعدا فهمیدم اون موقع نمیدونستم و وقتی باد توی شکمم می پیچید دردام وحشتناک تر میشد در واقع شیاف برای من بجای اینکه آرومم کنه بدترم میکرد
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان قلبم🩷🐣 مامان قلبم🩷🐣 ۷ ماهگی
مامانم اومده خونمون بعد صبحونه من داشتم ظرف میشستم دخترم گریه کرد خوابش میومد مامانم گفت تو بیا بخوابون من می‌شورم خلاصه شیر درست کردم آوردم دخترم داشت میخورد مامانم برگشته میگه شیر خشک میدی نمیدونی که کی بچه گشنس گشنه نیس منم گفتم مگ سینه دادنی آدم می‌فهمه گفت اره دیگ سریع در میاری می‌ندازی دهنش میخوره گفتم چه ربطی داره آخه همش همینو میگین مگه فلانی به بچش شیر نداد بزرگ نشد گفت ن من چیزی نمیگم که گفتم تو داری به یه مادر اینجوری میگی حرفت اصلا درست نیست گفت مگه چی گفتم منم گفتم داری حس عذاب وجدان میدی به من که شیر خودمو نمیخوره بچه مگه شما شیرخودتو دادی چیشد من اصلا دوست دارم شیرخشک بدم گفتم اصلا جایزه واسه شما که شیرخودتو دادی من نمی‌خوام به هیچکس هم ربطی ندارد دوست دارم شیرخشک بدم بعدشم بدون هیچ حرفی بلند شد رفت واقعا خسته شدم من خودم مادرم میفهمم از خدامه بچم شیر خودمو بخوره ولی نخورد چون شیری نداشتم که بخوره این حرف یعنی چی اون همه تلاش کردم هیچکس ندید اون روزا و یادشون رفته با گریه به بچم سینمو میخواستم بدم زرتی میرفتن شیرخشک درست میکردن که گریه بچرو در نیار الآنم از من طلب کارن فکر میکنن واسه من مهم نیست مگه میشه