پارت ۹
حتی اجازه نمیدادن چند ساعتی برم خونه که بتونم درست استراحت کنم
میگفتن اینجا بچه ی بدحال داریم اگه حالش بد بشه نمیتونیم به بچه ی تو برسیم کم کم سوند و از پارسا جدا کردن و دکتر اجازه داد از سینه شیر بخوره اما انگار شیرم خیلی کم شده بود اخه نه میتونستم استراحت کنم اونجا نه به تغذیم برسم حرص و غصه هم که میخوردم یادمه یه بار که داشتم با سرنگ بهش شیرخشک میدادم(اجازه استفاده از شیشه رو نمیدادن) کمرم خیلی درد گرفته بود و چون می ترسیدم بپره تو گلوش خیلی آروم آروم میدادم برا همین خیلی طول میکشید از یه پرستار کمک خواستم برگشت گفت تو باید به یه بچه برسی ما چندتا بچه اینجا داریم ما از تو خسته تریم تو دلم گفتم‌ اخه لامصب من هنوز ۳ ۴ روزه زایمان کردم چطوری همچین مقایسه ای میکنی؛ من ادم کینه ای نیستم اما چندتا از اون پرستارا رو هرگز حلال نمیکنم چون انقد با حرفاشون خون به دلم کردن که تا مدتها از یادآوریش حالم بد میشد

۵ پاسخ

خدا نگذره ازشون که انقد خاطرات تلخ درست میکنن واسه ادم
خودشونم زنن بهتر باید درک کنن

واقعا پرستاری روحیه قوی میخواد ولی الان متاسفانه هر درپیتی می‌ره سمت پرستاری واقعا اونم بخش اطفال ک‌واقعا حساسه نمیدونم چرا درست استخدام نمیکنن چهار تا روانی بجا پرستار استخدام میکنن منم تجربه بدی از پرستارا دارم ک حتی تا درگیری داشت پیش می‌رفت ک چرا اعتراض داری که ب بچت رسیدگی نمیکنم

من موقع زایمان طبیعی خیلی درد کشیدم جیغ میزدم و گریه میکردم دوتا از پرستارا خیلی ناراحتم کردن که خجالت بکش و مگه داری چیکار میکنی خودت خواستی واقعا سخته و درست میکنم

بعضی ها واقعا رفتن شو بده

وای خیلی تلخ خیلی تلخ
منم روز دوم زایمانم بود تختم رو رو بالا داده بودم که تکیه بدم
پرستار مجبورم کرد تخت رو بخوابونم بزور تکیه بدم به دیوار تا دخترم رو شیر بدم
بعد که من آخ و اوخ می‌کردم بهم گفت خیلی خب حالا یه سزارین شدی دیگه 😐😐😐😐😐😐
هیچوقت نمی‌بخشمش

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت ۵
اگه قصد بچه دار شدن دارید یا باردارید توروخدا یه بیمارستان خوب برید سختیای من از اینجا بیشتر شد
پارسا رو اوردن بهش شیر دادم باورم نمیشد بچم راحت سینه گرفت و شیر خورد اما وقتی میخوابوندیمش ناله میکرد😭 من هنوزم صدای ناله ی اون موقع پارسا رو یادم میاد بغض خفم میکنه به پرستارا گفتیم این بچه ناله میکنه اومدن بردنش گفتن میبریمش چند ساعتی زیر اکسیژن چیزی نیس نگران نباشید یکم بعد یه پرستار اومد تا با سرنگ برای بچم شیر ببره خیلی سریع توضیح دادم به مامانم که پیشم بود که اینطوری شیر بدوش سرنگ و داد به مامانم و چون مامانم چشاش یکم ضعیفه قطره های کوچیک شیر رو درست نمی دید و می ریخت پایین
پرستار با بداخلاقی گفت خانم چیکار میکنی داری شیرشو حروم میکنی چرا درست انجام نمیدی و برگشت به من گفت زنگ بزن یه همراه دیگه بیاد من اونجا بشدت دلم واسه مامانم سوخت💔💔
من خیلی درد داشتم و ناله میکردم پرستارا رفتاراشون جالب نبود همش میگفتن چقد ناله میکنی زاییدی دیگه درد داره تحمل کن مسکن زیاد نمیتونیم بزنیم....
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت ۷
مادرشوهر و پدر شوهرم از یه شهر دیگه اومده بودن ولی من اصلا حوصله نداشتم میخواستم تنها باشم میخواستم فقط مامانم و همسرم پیشم باشن و متاسفانه چون تخت داخل پذیرایی بود من درست نمیتونستم استراحت کنم نیم خیز مبخوابیدم با یه عالمه بالش و پتو دور و برم که بتونم یکم درازکش بشم مادرشوهرمم هی گیر میداد درست دراز بکش بعدا کمر درد میشی حالا من هی قسم که بابا بخدا نمیتونم بخیه هام درد میگیره شب دوم یکم تونستم بخوابم فرداش رفتم دیدن پارسا یه بچه کوچولو با یه عالمه سیم و دستگاه و لوله
خدایا میخوام گریه کنم اما بخیه هام نمیذاشت نفسم از بغض و درد میگرفت
چند ساعتی پیش پارسا بودم و برگشتم خونه به زور یکم شیر می دوشیدم و واسش میفرستادم دوباره رفتم بهش سر زدم گفتن اینجا اتاق مادران داره بیا اینجا پیشش بمون گفتم من هنوز واسه بلند شدن به کمک نیاز دارم گفتن خب همراه بیار اون شب با مامانم داخل اتاق مادران ان ای سیو موندیم پارسا با سوند شیر خشک میخورد چون من هنوز زیاد شیر نداشتم و چون اکسیژن میگرفت دکتر اجازه نداده بود که سینه بگیره بهم گفتن کارای پارسا با خودته خودت بیا پوشک شو عوض کن خودت بیا داخل سوند شیر بریز و....
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.
مامان محمدراستین🩵 مامان محمدراستین🩵 ۱۱ ماهگی
جانِ شیرین مادر!
امروز برای اولین بعد ۸ ماه ازت دور شدم تورو با بابا فرستادم خونه مامانجون تا هم من یکمی استراحت کنم هم تو یکمی از اضطراب جداییت کم شه اما نه صبر کن اولین جدایی ما ۸ ماه پیش دقیق همین روز بود چندساعت دیگ قرار بود از میوه دلم تبدیل شی به سنجاق سینم قرار بود نه ماه باهم بودنمون تموم شه و بیای تو بغلم🫠 چه روزی بود این ساعتا با بابایی باهم ورزش میکردیمو میخندیدیم و میرقصیدیم تا توبیای و انگار توام عجله داشتی واسه این دیدار که پرستارو دکتر میگفت تا صبح اومدنت طول میکشه و ولی چند ساعت بعدش تو بغلم بودی🥹
اما نه میشه گفت سومین جداییمونه چون دومیش درست فردای واکسن چهارماهگیت بود شبش برای اخرین بار روسینم خوابیدی و از بعد اون نمیدونم بخاطر رفلاکس بود یا چی که حتی تو بغلم شیرم نخوردی ومن چقدر خوشحال بودم که به حرف بقیه گوش ندادم و ۴ ماه تموم خشک شدن تا صبح رو به جون خریدم و تو روسینم همیشه خوابیدی ❤️
امیدوارم از این به بعد هم جدایی هامون دلیلش شادی و موفقیت باشه..دلم از الان برات خیلی تنگ شده سنجاق سینم🫀
پوشک شیرمادر شیرخشک دندان اسباب بازی
مامان مغز بادوم💚 مامان مغز بادوم💚 ۱۰ ماهگی
خانما من یه مشکلی دارم که فکر کنم مشکل خیلیا باشه ولی فقط تروخدا بگید چکار کنم دلم اروم بشه لااقل😭
پسر من تا ۵ ماهگی فقط شیر خودمو خورد، از ۵ ماهگی شیرخشک رو به اصرار شوهرم که میگفت برای راحتی خودت بده شروع کردم، با این که شیرم خوب و کافی بود، از وقتی دادیم پسرم هردو رو میخورد، شیرخشک رو تو بعضی شرایط میدادیم، به مرور وقتایی که شیرم کم بود یا بچم بی قرار بود شوهرم سریع میپرید درست میکرد که فقط ساکت بشه، به مرور هی بیشتر دادیم، ولی بازم هردو میخورد، از وقتی غذا بهش میدم و شیر کمتر میخوره دیگه اصلا سینمو نمیخواد، شیشه شده جایگزین سینه.، دیگه سه وعده غذا میخوره و وقت شیر هم کلشو میچرخونه و گریه میکنه تا شیشه بدم😭😭😭 من ارزوم بود بچم وابسته سینم و شیر خودم باشه😭 خیلی این وضع حالمو بد میکنه😭
سینم شیر داره، ولی دیگه داره روز به روز کمتر میشه😭
شوهرم میگه کاری کن شیرت خیلی زیاد باشه که تا میک میزنه مثل شیشه سریع بخوره، اخه چکار کنم؟
میشه هرچقد گریه کرد شیشه ندم تا مجبور بشه بخوره ؟
بنظرتون امیدی هست که برگرده به سینه؟
بچم هنوز ۸ ماهشه😭😭😭😭😭
باید دوسال شیرمو بخوره😭😭😭😭😭
شوهرم اصلا درک نمیکنه حالمو، تقصیر اون بود که اینجوری شد😭😭😭
بدبختیم اینه که چجوری جواب بقیه رو بدم؟ اخه من شیر داشتم😭😭😭
مامان میعاد جان مامان میعاد جان ۱ سالگی