جانِ شیرین مادر!
امروز برای اولین بعد ۸ ماه ازت دور شدم تورو با بابا فرستادم خونه مامانجون تا هم من یکمی استراحت کنم هم تو یکمی از اضطراب جداییت کم شه اما نه صبر کن اولین جدایی ما ۸ ماه پیش دقیق همین روز بود چندساعت دیگ قرار بود از میوه دلم تبدیل شی به سنجاق سینم قرار بود نه ماه باهم بودنمون تموم شه و بیای تو بغلم🫠 چه روزی بود این ساعتا با بابایی باهم ورزش میکردیمو میخندیدیم و میرقصیدیم تا توبیای و انگار توام عجله داشتی واسه این دیدار که پرستارو دکتر میگفت تا صبح اومدنت طول میکشه و ولی چند ساعت بعدش تو بغلم بودی🥹
اما نه میشه گفت سومین جداییمونه چون دومیش درست فردای واکسن چهارماهگیت بود شبش برای اخرین بار روسینم خوابیدی و از بعد اون نمیدونم بخاطر رفلاکس بود یا چی که حتی تو بغلم شیرم نخوردی ومن چقدر خوشحال بودم که به حرف بقیه گوش ندادم و ۴ ماه تموم خشک شدن تا صبح رو به جون خریدم و تو روسینم همیشه خوابیدی ❤️
امیدوارم از این به بعد هم جدایی هامون دلیلش شادی و موفقیت باشه..دلم از الان برات خیلی تنگ شده سنجاق سینم🫀
پوشک شیرمادر شیرخشک دندان اسباب بازی

تصویر
۲۱ پاسخ

عزیزم تا دوسالگی اضراب جدایی دارن اتفاقا باید کنارشون بود تااحساس امنیت کنن جدانکن❤

خیلی قشنگ بود اقاااا
سنجاق سینه🥹

چقدر قشنگ نوشتی

چقدر بغضی شدم 🥺 چقدر دوست داشتم ماهلینم اینجوری رو سینم بخوابه ولی نخوابید 🥲خدا برات حفظش کنه 🧿

بغضی شدم .🥺

بغضی شدم🥹خیلی قشنگ بود

بمونی واسش😘

الهی که جدایی های بعدی برای مدرسه رفتن و بعد دانشگاه رفتن و بعد عروس آوردن باشه گلم. خدا حفظتون کنه برای هم 🥰🥰😍😍

عزیزدلم الهی بگردم🥹
منم دلم تنگ شد برای موقعی که کوچولوتر بود رو سینه م می‌خوابیدددد🥹🥺

دلم گرفت چرا 🥲 یه روزی درس میخونن آقا میشن ازدواج میکنن بابا میشن واسه بغل کردنمون خم میشن 😭❤️❤️❤️❤️

بچها از ۶ ماهگی همشون اضطراب جدایی دارن عزیزم اینجوری بدتر اذییت میشه راه حل دیگه پیدا میکردی

بعد از ۴ ماهگی چزا جدا شدین ؟ متوجه نشدم ؟

اوخی بالام🥲 میدونم برات سخته و دلت پیششه ولی برای ما مامانا هم استراحت لازمه
تا با انرژی بیشتر با کوچولو هامون ادامه بدیم

زری نویسنده چقدر قشنگ مینویسی چقد ذهنت خلاقه😍😍 بغض کردم با تک تک کلماتت.🥹

الهی ک همیشه پایدار باشید و سایت بالاسر راستین جان مستدام خدابراتون حفظش کنه

ای خدا چه قشنگ نوشتی.خدا برات حفظش کنه عزیزم.انشالله همیشه سلامت باشه

سنجاق سینت خیلی میدرخشهههه 🤩

خدا برای هم شمارو حفظ کنه عزیزممم❤️

الهی
خدا برای هم حفظتون کنه

چقدر قشنگ نوشتی🥺🥺
بغضی شدم

ای جانم🩷 چراغ دلت باشه

خدا جونممم😍😍🥹🥹 قشنگترین سنجاق سینه هستن

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت ششم6️⃣
عمل شروع شد
حال و هواي عجيبي داشتم
اخرين لحظاتي بود ك ني ني تو وجودم بود🥲براي من لحظه لحظه بارداري شيرين بود،باهاش صحبت ميكردم ،ميخوابيدم، تو بيداري براش اهنگ ميزاشتم و تكون ميخورد، وقتي ناراحت و غمگين بودم خودشو يه طرف جمع ميكرد:( همه اين حسا قرار بود ديگه تموم شه اما خوشحال بودم تو اين سفر ٩ ماهه سلامت بود،،،و قرار بود ببينمش🥲
نميدونم گيج بودم يا نه اما احساس كردم كل زايمانم ٥ دقيقه بيشتر نشد فقط صداي خانوم دكتر و همكاراشو ميشنيدم يه پرستار مهربون ك از اول هم تو اتاق بود اومد گفت خوبي گفتم اره كي تموم ميشه گفت تمومه رسيدن به بچه دارن درش ميارن🫣
خانم دكتر گفت يكي از بالا فشار بده همين خانم پرستار يهو از قفسه سينم محكم فشار ميداد ٢ تا دستشو مينداخت و فشار ميداد خانم دكتر گفت نه نشد بگين سريع يك اقا بياد
يهو يه پرستل مرد اومد و جوري خودشو انداخت رو قفسه سينم ك احساس كردم الان استخونام ميشكنه!نميدونم اين كار واسه چي بود اما هرچي بود براي خارج شدن بچه بود گفتم واي الان خفه ميشم خنديدن گفتن تموم شد و خانم دكتر سلام داد به سيد ما
سلااااام اقاااا برسام خوش اومدييي واي دماغ چاقشووو مامانش بايد ببره عمل كنه😂😂😂
هنوز صدا گريش نيومده بود
اما چند لحظه بعد صداي گريه ظريف و نازش هم اومد
وايييي چقدررررر قلبي بود اين لحظه😍🫠
چقدر اشكام مي ريخت🥹🥹🥹 بلند بلند گفتم جاااان مامان گريه نكن🥹🥹🥹پ
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۶ ماهگی
تو تمام طول بارداری از وقتی که فهمیدم باردارم از تمام حس هام و اتفاقات برای پسرم نوشتم
اما مهمترین اتفاق که روز زایمان و احساسات بعدش و ... رو ننوشتم
همش میگم این هفته مینویسم اما ۸ ماه شد و ننوشتم
میترسم جزئیات فراموشم بشه اینقدر که دست دست میکنم
خیلی تنبل شدم
روز زایمان خیلی روز خوبی بود برام هر چند فکر نمیکردم زایمان طبیعی اینقدر درد داشته باشه🥴
اما باز خوب از پسش براومدم😀
اما نمیدونم اون افسردگی زایمان چی بود که بعدش بهش دچار شدم و ی ماهی با خودم هی تو مبارزه بودم و احساسات متفاوتی رو تجربه کردم و یادآوری اونا باعث میشه احساس ضعیف بودن کنم اما میخوام برم ی دفتر بگیرم مثل ۹ ماه بارداریم
این ۸ ماه رو هم وقایع مهم و ... رو براش بنویسم
این عکس رو بلافاصله بعد اینکه منو آوردن تو اتاق و گوشی اومد دستم گرفتم انگار نه انگار که قبلش چه دردی رو تحمل کردم
ذوق داشتم سریع با پسرم اولین سلفیمون رو بگیرم😆
کیا خاطرات زایمان و بارداریشون رو نوشتن؟