۱۱ پاسخ

@labasforoshi02
خانمای گل لینک کانالمه .روبیکا عضو بشید برای دیدن مدل لباس هام،خیلی ازمحصولات تخفیف خوردن..ازتولیدی به مصرف ...تکی به قیمت عمده خرید کنید🌹😘
این هم شماره مه09168947617

خداروشکر که گذشت که پارسای قشنگتو داری

عزیزم🥲 احساس میکنم ما صبور تر میشیم…
پسر منم ۳۴ هفته و ۶ روزش بود. ۸ روز ان ای سیو بستری بود. ریه هاش و قبلشو … همه مشکل داشتن و بدنشوعفونت گرفته بود. قبلیکه بدنیا بیادم من ۵ روز بستری قرنطینه بودم و هیچکسوندیدم. حتی همسرم نمیتونست بیاد تو اتاقم. در نهایت هم مجبور شدم طبیعی زایمان کنم ( فوبیا داشتم و قرار بود سزارین بشم) همه ی اینا بکناربعدیکه دنیا اومد منو پدرش مردیم و زنده شدیم. دکترا ازش قطع امید کرده بودن و میگفتن شرایطش تغییر نمیکنه و …. خدا برای هیچ مادر پدری نیاره خیلی روزای وحشتناکی بود برام تروما شده هنوز هروقت یادم میفته گریه میکنم. ولی الان هرکار میکنه هر جور اذیت میشم میگم ناز شصتت همینکه الان سالمی و تو بغلمون میخندی کافیه.خستگی دیگه به چشمم نمیاد. شیطونا گربه رو دم حجله کشتن برامون😅

خیلی درکت میکنم خیلی سخته من حتی بعدعمل خیلی خیلی دردداشتم مثل خودت که همزمان به من میگفتن بایدبری اکوچون فشارم بالارفته بودبخاطراینکه مشکلی نباشه التماس میکردم من نمیتونم بیام پایین میگفتم نمیتونم توروخدامنوول کنیدبذاریدیکم بهتربشم ببریداصلاگوش نمیدادن تازه اونجام نمیتونستم روتخت درازبکشم خدمه کمک نمیکردخودم ازش خواهش کردم دستشوبگیرم بااکراه کمکم کرددکترقلب هم میگفت ادا درنزارمگه سزارین چیه .واقعادکتروپرستارشدن اول فرهنگشومیخواد

منم 33 هفته زایمان کردم
پسرم یه هفته بستری بود 🥺

اره واقعا سخته نیکان منم زردی گرفت۱۷روزم ادامه داشت بیمارستان کسری کرج یه دفتر داشتن بخش نوزادان از اول تا اخر هرروز فقط اسم نیکان بود انگاری کرج به این بزرگی هیچکس زردی نداشت بجز نیکان

پسرمنم ۳۵هفته بدنیااومدولی دستگاه نرفت امامنم اینروزاروکشیدم رفتاربدپرستارابامادرم که نمیذاشتن همراهم باشه وماغریب بودیم تواون شهر مادرمم سوادنداشت بفرستمش هتلی جایی شوهرمم بخاطرکارش چندروزنبودکه همراهیش کنه خیلی خیلی بداخلاقی میکردن وجدی بودن اصلاانعطاف نداشتن ومن بستری بودم فشارم بالابوداصلادرک نداشتن انقدرحرص دادن شب فشارم رفت بالاوپایین نیومدمجبورشدم اورژانسی سزارین کنم واقعاپرستارابعضیاشون خیلی احمقن کاش هیچوقت این شغلوانتخاب نمیکردن وقتی نمیتونستن تحمل کنن

عزیزم انشالا بزرگ میشه بسلامتی وانقدر بهش افتخار کنی که اونروزا رو باغرور تعریف کنی🥰

مامانا یه سوال 👀💛
تا حالا شده برای غذا خوردن نی‌نی‌ت به دردسر بیفتی یا حس کنی برنامه‌اش اونجوری که باید اصولی نیست؟ 😔🍽️
اینجا قراره یه نفس راحت بکشی 😍👇
فرقی نداره کوچولوت:
✨ بدغذا باشه یا هر لقمه بهونه بگیره
✨ تازه شروع کرده غذای کمکی
✨ یا دنبال ایده‌های جدید و خوشمزه‌ای
حتی اگه درگیر اینا هستی:
💛 یبوست
💛 رفلاکس
💛 حساسیت‌های غذایی
من کنارت هستم تا یه برنامه ساده، خوشمزه و کاملاً اصولی برای کوچولوت داشته باشی 🥣🍌
🎁 یه سورپرایز هم برات دارم:
«مشاوره رایگان + برنامه یک‌روزه رایگان غذایی» 😍
اگه خواستی فقط کافیه 👇
👉 پیام بدی: @Atena_0422
👉 یا وارد کانال بشی: @ninifoodartam
✨ فقط بنویس: «برنامه رایگان»

وای منم مثل شما بودم سی و شش هفته زایمان اورژانسی شدم پسرم رو ۱۸ روز نگه داشتن خدا ازشون نگذره الکی‌نگهش داشتن نتونستم شیرخودم رو‌بدم همش‌ ببن خونه‌و بیمارستان و اناق مادران با شکم پاره تو‌سرما

انشاالله هیچ وقت دیگه تجربه اش نکنی و کنار بچت همیشه شاد باشی
اونقدر شاد باشی که همه اون روزها تو ذهنت محو بشه

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پارت۶
کم کم باید از تخت پایین می اومدم و راه می رفتم یه پرستار اومد و هول هولکی کارامو انجام داد و رفت رفتم دستشویی
باورتون میشه سیفون توالت فرنگی شون خراب بود؟!!؟😑
آب رو که باز میکردم خودمو بشورم می اومد بالا نزدیک بدنم
یعنی من شانس اوردم اون شب عفونت نگرفتم
به خدمه گفتیم سیفون خرابه گفت آبو با فشار بگیرید تخلیه میشه 😑😑😑😑😑
من اون شب تا صبح از درد اصلا خوابم نبرد پارسا رو برده بودن ان ای سیو چون ریه هاش نارس بود💔💔💔
نزدیک ظهر مرخص شدم بهم گفتن برو بخش ان ای سیو برای بچت با شیردوش برقی شیر بدوش بعد برو خونه
من رفتم اما دریغ از یه قطره شیر
انگار شیرم از درد و بیخوابی خشک شده بود💔
رفتم خونه مجبور شدیم تخت رو توی پذیرایی بذاریم چون من اصلا نمیتونستم روی زمین دراز بکشم دلم برای پارسا تنگ شده بود حتی درست نتونسته بودم ببینمش
دردای من همچنان ادامه داشت و اطرافیانم انگار ترسیده بودن که چرا من بهتر نمیشم به شوهرم وصیت کردم که مراقب بچمون باشه چون فکر میکردم دیگه می میرم😅😅🤦‍♀️
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پارت ۷
مادرشوهر و پدر شوهرم از یه شهر دیگه اومده بودن ولی من اصلا حوصله نداشتم میخواستم تنها باشم میخواستم فقط مامانم و همسرم پیشم باشن و متاسفانه چون تخت داخل پذیرایی بود من درست نمیتونستم استراحت کنم نیم خیز مبخوابیدم با یه عالمه بالش و پتو دور و برم که بتونم یکم درازکش بشم مادرشوهرمم هی گیر میداد درست دراز بکش بعدا کمر درد میشی حالا من هی قسم که بابا بخدا نمیتونم بخیه هام درد میگیره شب دوم یکم تونستم بخوابم فرداش رفتم دیدن پارسا یه بچه کوچولو با یه عالمه سیم و دستگاه و لوله
خدایا میخوام گریه کنم اما بخیه هام نمیذاشت نفسم از بغض و درد میگرفت
چند ساعتی پیش پارسا بودم و برگشتم خونه به زور یکم شیر می دوشیدم و واسش میفرستادم دوباره رفتم بهش سر زدم گفتن اینجا اتاق مادران داره بیا اینجا پیشش بمون گفتم من هنوز واسه بلند شدن به کمک نیاز دارم گفتن خب همراه بیار اون شب با مامانم داخل اتاق مادران ان ای سیو موندیم پارسا با سوند شیر خشک میخورد چون من هنوز زیاد شیر نداشتم و چون اکسیژن میگرفت دکتر اجازه نداده بود که سینه بگیره بهم گفتن کارای پارسا با خودته خودت بیا پوشک شو عوض کن خودت بیا داخل سوند شیر بریز و....
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پارت ۴
خیلی سریع کارای قبل عمل انجام شد و من راهی اتاق عمل شدم امپولی که همه میگفتن درد زیادی داره دردش قابل تحمل بود گذاشتن سوند هم وحشتناک نبود واقعا دکترمم خودشو سریع رسونده بود تا منو دید گفت چرا نیومدی نوبت عمل بزنم گفتم شما گفتید تو این هفته بیا
دیگه چیزی حس نکردم پرستارای اتاق عمل واقعا مهربون بودن پارسا رو از شکمم اوردن بیرون و گذاشتن روی سینم از خوشحالی اشک می ریختم و قربون صدقش میرفتم اما پارسا اصلا گریه نکرد من شنیده بودم بچه موقع بدنیا اومدن اگه گریه کنه نشونه ی خوبیه گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن نترس انقد حالا حالا برات گریه کنه🤦‍♀️😅
پارسا رو بردن و بقیه کارای منم انجام شد و بردنم ریکاوری و دردام شروع شد از چیزی که فکر میکردم خیلییی سخت تر بود وقتی بردنم بیرون همسرم و مامانم و داداشم و خالم و یکی از خواهر شوهرام اومده بودن بردنم بخش و من خیلییی درد داشتم حس میکردم دارم می میرم شاید برای بعضیا راحت تر باشه اما برای من دردش وحشتناک بود برام شیاف گذاشتن اینو بهتون بگم شیاف برای بعضیا دلپیچه میاره اینو من بعدا فهمیدم اون موقع نمیدونستم و وقتی باد توی شکمم می پیچید دردام وحشتناک تر میشد در واقع شیاف برای من بجای اینکه آرومم کنه بدترم میکرد
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان آریو 🧸✨🥥 مامان آریو 🧸✨🥥 ۹ ماهگی
پارت 2 از زایمانم ❤️✨
برای سزارین بنظرم باید خوب استراحت کنید که زخمتون خوب جوش بخوره ( طبیعی هم قطعا همینه من تجربه خودمو میگم) من خودم یک هفته خونمون بودم ومادرم و خواهرم پیشم بودن
همسرم منو میبرد سرویس بهداشتی فرنگی مینشستم و اون دستمو می‌گرفت بهش تکیه مبدادم که فشار وزنم به بخیه هام نیاد، چون چار پنج روز اول سخته فقط
موقع شیردهی هم فقط از بالشت شیردهی استفاده میکردم و اگر اذیت میشدم فورا میدادم بغل خواهرم و دراز می‌کشیدم و اون شیرخشک میداد (من صادقانه برای راحتی خودم از تو بیمارستان شیرخشک کمکی رو شروع کردم و نان دادم ) و بعد یک هفته رفتم خونه بابام و تا حموم چهل روزگی آریو اونجا استراحت میکردم...شیفت شب من کنار آریو بودم و شیفت صبح تا ظهر مامان بابام و من می‌خوابیدم...حتی یه بالش بلند نکردم اون روزا ، وقتی خواستم برگردم خونه با استرس و گریه برگشتم چون قبلش خیلی خوش گذشته بود😂😂ولی خب چون حالم دیگه خوب بود خداروشکر خوب از پسش برواومدم تنهایی و تا الان کنار خودمه کلا❤️ خلاصه میخوام بگم استراحت خیلی مهمه خیلییییییی، تا بعدا توان بدنی خوبی داشته باشین
خیلی خلاصه بود 😄
پ.ن: ۶ ساعت بعد به دنیا اومدن توله شیر ، پی پی کرد و لباساشو کثیف کرد عوض کردیم 🤭
مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه