۱۶ پاسخ

اییی منم همین طور هیچ رقمه زردیش پایین نمی اومد.تا ختنش کردیم بعداون باز نزدیک یکماهگیش زردی برگشت😑احساس میکنم از اون روزا من افسردگی گرفتم.بیمارستان راهن بودیم مامانا جمع شده بودیم تو سالن هار هار گریه میکردیم بعد پرستار اومد گفت چخبره روزه گرفتین🤣عکسای نوزادیشو میبینم قلبمو فشار میدن هیچ لذتی نبردم اون روزا😖

ایشالا تنش سالم باشه دیگه هیچ وقت درد و مریضی سراغش نیاد

بچه منم بخاطرزردی خیلی اذیت شد ۴۳روز طول کشید تا زردی ش خوب شد

اوف منم همینطور دخترم زردیش بالا بود دستگاه آوردم خونه هیچ وقت دوست ندارم به اون دوران برگردم یادمه شب تا صبح کنار دستگاش مینشستم که یوقت چشم بند از رو چشاش نره بخاطر کولر بچه رو بردم داخل اتاق مامانم همرام بود ولی انقدر خسته میشد تا دراز میکشید خوابش میبرد چقد بد بود اون دوران خدا نگهشون داره واسمون 🥲

عزیزم هشتگرد قدیم هستی یا شهرجدید؟؟

عزیزم خدا حفظش کنه براتون 💕💕محیط بیمارستان کلأ غم انگیزه و انرژی منفی داره ☹️☹️

من هم سر زردی آرین خیلی مکافات کشیدم اصلا دلم نمیخواد تجدید خاطره کنم

منم دو ماه اول هر روزم گریه بود هیچ وقت یادم نمیره
ازین دکتر به اون دکتر
شوهرم پیشم نبود میگفت گریه نکن یبار دعواش کردم گفتم نبودی ندیدی دکتر تو چشات زل بزنه هر کدوم یچی بگن نتونی رو پاهات وایسی
ولی روزی که فوق تخصص رفتیم توضیح که داد دیگه اشکام خشک شد فهمیدم الان دیگه وقت قوی بودن نه زاری کردن

عزیزم درخواست میدی ؟ من پرم

دقیقا من ۱۰روز بخاطر زردی بیمارستان بودم با یه عالمه زخم، همه زخمام بازشدن افسردگی گرفتم

منم ده روز بیمارستان بودم وقتی اومدم خونه ناف پسرم افتاده بود خودم بخیه هامو باز کردم اومدم خونه همه میگفتن عمل نکردی ک اینجوری سر پایی

وای خیلی روزای سختی بود منم ۵روز با شکم پاره موندم بیمارستان بچم زردی داشت به خاطر زردی بستری کرده بودن قرار شد ۲روزه مرخص کنن لعنتیا نگو دستگاهی که پسرم خوابیده بوده خراب بوده زردیش پایین نمیاورد ۳روز هم الکی موندیم اگه دستگاه سالم بود اونقدر طول نمیکشید

پسر من زردیش تا دوماه طول کشید دیگه واقعا بریده بودم هم هم شوهرم پدرمون درآومد

چه اسم خاصی !😍معنیش چی میشه عزیزم؟

منم سه روز بعد زایمانم دخترم بیمارستان بستری شد بخاطر زردی بالا با شکم بخیه خورده خودم تک و تنها بچمو نگه داشتم🥲اولین بچم بود سنی هم ندارم مردم و زنده شدم باز اومد پایین دوباره وسطای جنگ زردی گرفت ما تو جنگ دنبال دستگاه زردی بودم نگممم برات چ داستانی داشتیم 🥲💔

آخی عزیزدلم خدا برات حفظش کنه
منم چن روزی بخاطر زردی نورادرگیربودیم فقط کارم گریه بود
از بچه عزیزتر هیچی نیس بنظرم هییییچی
خدا بچه هامون رو حفظ کنه 🫠

سوال های مرتبط

مامان پناه🧸 مامان پناه🧸 ۱ سالگی
سلام مامانا
آمدم درد و دل کنم 🥲
تقریبا پناه ۵ ماهو ۲۰ روز داشت باهم رو تخت دراز کشیده بودیم بعد من پاشدم برم درو واسه شوهرم بزنم چند دقیقه وایستادم تا بیاد تو خونه اصلا فکرشو نمیکردم ک بخواد پناه بیدار شع ولی در عرض همین چند دقیقه پشت سر من بیدار شه و غلط بزنه بیاد بیوفته از رو تخت رو سرامیک چیزی کف اتاقم پهن تبود یعنی اون لحظه نمیدونین چ حالی داشتم فقط میزدم تو سر خودم دیوونه شده بودم بعد ما بیمارستان یا دکتر نبردیم گفتن اگر بالا بیاره یا بیحال شه خطرناکه ک خداروشکر هیچ کدومو نداشت و معجزه شده بود ولی من تا یک هفته شبانه روز کارم گریه بود خواب نداشتم فقط به خودم فوش میدادم ک من مادر خوبی نبودم بچم این شکلی شد و تو اون سن کم افتاده از رو تخت
ولی خب همش میگم شاید خدا می‌خواسته بگه ک تو کاره ای نیستی اون منم ک مراقبم اخه من خیلی رو پناه حساس بودم نمیزاشتم کسی نزدیکش بشه خیلی وسواس داشتم هنوزم دارم ولی شاید ده درصد بهتر شده باشم و دارم رو خودم کار میکنم ک بهتر شم
الان دو ماه از اون قضیه میگذره خداروشکر بخیر گذشته ولی بازم بهش فکر میکنم بغض گلومو خفه می‌کنه و میزنم زیر گریه و به خودم فوش میدم چکار کنم اون عذاب وجدان کوفتی ولم کنه 🥲
ولی خب گر نگهدار من آن است می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
خدا نگهدار همه نینی کوچولوها باشه 😍
مامان ماهرخ🌜 مامان ماهرخ🌜 ۱۱ ماهگی
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۰ ماهگی
پارت بیست و سوم

فکر کردم عادیه،حامد دوباره اومد مرخصی
همون عصر نزدیکی‌داشتیم و شب باید میرفت دوباره پادگان
اون شب درد زیادی داشتم
اول فکر کردم شاید بخاطر نزدیکیه
به لکه بینی افتادم
همش به‌خودم‌میگفتم شاید بواسیری چیزیه
زنگ زدم‌دکترم گفت شیاف بذار استراحت کن
اون شب تا صبح درد کشیدم
دردش خیلی شدید بود
دوتا‌مسکن خوردم ولی اروم نمیشدم
مشت میزدم‌تو دیوار اون شب صبح نمیشد
تا مامانم رو‌بیدار کردم نصف شب رفتیم بیمارستان
فرداش رفتم سونو
تشخیص بارداری خارج رحم منو از همه رویاهام و اینده مبهم کشید بیرون
همون روز با اضطراب و گریه نشسته بودم
نمیدونستم خارج رحم چیه ولی میدونستم بچه دیگه‌نمیمونه
توی بیمارستان که رفتم سونو
منتظر بودم تو اتاق تا دکتر بیاد
یه خانوم از همکارای پرستارا اومد و اصرار داشت خارج نوبت صدای قلب بچشو بشنوه
من تو اون حالی‌که بودم، بد کسی رو نخواستم اما با صدای قلب بچش مردمو زنده شدم
قرار شد برم بستری بشم
چون عدد بتا پایین بود و شک داشتن باید چند روز میموندم که مطمئن بشن چیزی تو رحم قرار نیست بوجود بیاد
۳-۴ روزی بیمارستان بودم
زجه میزدم و از خدا میخواستم معجزشو بهم نشون بده
تو اتاقی که‌ چندروز بستری شدم یه خانومی بود که تازه سزارین کرده‌بود
جز شوهرش که نمیذاشتن شب بمونه هیچکسیو نداشت
بچش نصف شب گریه میکردو نمیتونست بلند شه
کسی تو حال من باشه میفهمه چقدر سخته توی اون وضعیت بلند شدنو بچشو دستش دادن

بارداری،زایمان