۷ ماه پیش همچین شبی ساعت ۲:۱۰دقیقه شب تو به دنیا اومدی 🫠🥹
من ی بخش دیگه بودم و تو ی بخش دیگه
به خاطر سزارین نباید تکون میخوردم و نمیتونستم ببینمت نمیدونستم چجوری چه اندازه ای 😅
روزی که مرخص شدم اومدم بخش nicu وقتی دیدم اون دستگاه ها بهت وصله چشمات بستن تا صدای منو شنیدی گریه کردی فهمیدی من اومدم پیشت ولی نمیتونستم هیچ کاری برات کنم و باید اونجا میزاشتمت و مرام خونه عذاب وجدان منو داغون کرد کل مسیر گریه کردم
۷ ماه گذشته اما کل این شبا من صدای دستگاه های بخش تو گوشمه هنوزم با اون صداها خوابم میبره 🥲
تو بزرگ میشی مدرسه میری دوست پیدا میکنی ولی من اون روزا و شبایی که تو پیشم نبودی یادم نمیره چقدر سخت شمارو روز میکردم
لحظه ای ک با بغض از دکتر پرسیدم بچم میمونه یادم نمیره
ولی با ماما گفتنت با خندیدنت با بازی کردنات با صداهای که درمیاری با اون عشقی ک بهم نگاه میکنی میفهمم ارزش تو بیشتر از هرچیز دیگه ای پسر من💙🧿🥹
تو با ارزشترین چیزی بودی که از خدا خواستم و خدا بهم داد شکر وجودت شکر بزرگی خدا واسه بودن تو❤️🥹💙

تصویر
۱۲ پاسخ

ب هم تختی هام که بچه هاشون کنارشون بودن نگاه میکردم و بغض میکردم🥲🥲 خیلی بد بود خیلی

منم بچه م ان آی سی یو بود خودمم سزارین شدم بعد از اینکه ترخیص شدم برگشتم خونه یه دوش بگیرم دوباره برم بیمارستان پیشش، تو راه برگشت خونه کلی اشک ریختم که بچه م بیمارستان موندو من تنهایی مجبور بودم برگردم

خدا روشکر که الان سالم بغلته
منم دخترم چند شب بخاطر زردی ان آی سیو بود اما فرقش باشما اینه که من کلا بالا سرش بودم فقط یه بار اومدم خونه درحدیک ساعت بخیه های سزارینم روبشورم ولی واقعا حس اون لحظه که اومدم تو خونه دخترم نبود خیلی بد بود به شوهرم گفتم واقعا چه جوری طاقت میاری

عزیزم ماها ک ان ای سی بودن بچه هامون خیلی گناه داریم منک س ساعت فاصله بود با پسرم بعد سه روز دیدمش🤕🥺🥲
چن هفته بود من ۳۶هفته ۶روزوزنشم ۳۳۰۰شانس من بود

با متنت گریه کردم
دقیقا ۸ ماه پیش من همین بود چه روزهایی گذروندم و با درد میرفتم بیمارستان ساعت ها میشستم که بزارن فقط ۵ دقیقه ببینمش
انشالله همه نی نی ها سلامت باشن

عزیزم خداحفظش کنه برات دقیقا همچین شرایطی رو منم ۷ماه پیش داشتم سزارین،nicu،بدون بچه خونه رفتن ،درکت میکنم اصلا نمیتونم فراموش کنم اون روزا رو

بچه ی منم از لحضه زایمانم بردنش بستری کردن بخاطر زردی که دکتر گفت خطرناکه از لحضه زایمان زری داشته باشه آخه معمولا بعد سه روز نشون میده زردی خلاصه من بدون بچم رفتم خونه کارمم همش گریه بود چ روزای سختی بود واقعا بچه اول بودن و تجربه نداشتن مادر خیلی این روزا رو سخت تر می‌کنه ولی می ارزه

سلامت باشه عزیزمممممم🥰🥰🥰🥰

خدارو هزاران مرتبه شکر

من بغضی شدم🥺
خدا الهی نگهدارش باشه🫀

واقعاً اولین شب بعد زایمان واقعا سخته بچت پیشت نباشه و بعد بدون بچه میری خونه از همه سختره خدا برای کافر پیش نیاره

اییی خدااا عزیزممم😍😍
انشاالله همیشه شادو سلامت باشه پسر قشنگت

سوال های مرتبط

مامان mehrsam🩵 مامان mehrsam🩵 ۷ ماهگی
پسرم، دیشب که خوابیدی، یه لحظه بهت نگاه کردم و باورم نشد...
هفت ماهه که اومدی و هفت ماهه که قلبم یه تیکه جداشده از خودش شده و اسمش «تو»ئه. هفت ماهه که هر صبح با خندههات دنیام رو روشن می‌کنی و هر شب با آرامشت، خستگی‌های روز رو از تنم بیرون می‌کنی.
هفت ماهه که دستای کوچیکت مسیر زندگی من رو عوض کرده و من فقط نظاره‌گرم که چقدر قشنگ داری بزرگ می‌شی. هنوز هم بوی تازگی و معصومیت می‌دی، ولی انگار همین دیروز بود که اولین نفست رو کشیدی...

کوچولوی من، نمیدونی که وقتی می‌خندی، من چقدر با تمام وجودم خدا رو شکر می‌کنم. نمیدونی که تو با هر روز بزرگ شدنت، باعث می‌شی من هم دوباره و دوباره متولد بشم.

هفت ماه از اون روزی که زندگی من با تو دوباره معنا پیدا کرد. تو هنوز خیلی کوچیکی برای فهمیدن، ولی این رو تو قلبت داشته باش:

مامان، همیشه و در هر شرایطی، عاشقته. نه فقط چون پسرم، بلکه چون تویی که اومدی و دنیای من رو کامل کردی.

هفت ماهگیت مبارک، عزیزترینم. ❤️🌙عشق مامان و باباش🩵
مامان آیان مامان آیان ۱۴ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان سام مامان سام ۱۶ ماهگی
سامِ من...
الان خوابی، و من دوباره نشستم کنار تختت، زل زدم به صورت آرومت و دارم با خودم فکر می‌کنم...
چطور این‌همه زود گذشت؟
هفت ماه... فقط هفت ماه، ولی برام به اندازه‌ی یه عمر خاطره و عشق گذشته.

یادمه اون روزای اول، هر صدای کوچیکی ازت منو می‌ترسوند،
ولی حالا، صدای خنده‌ت شده قشنگ‌ترین موسیقی دنیا برای من.
یادمه اون دستای کوچولوت به سختی می‌تونستن انگشتامو بگیرن،
ولی حالا با همون دستا دنیا رو کشف می‌کنی، و من فقط نگاهت می‌کنم و بغضمو قورت می‌دم.

دارم یاد می‌گیرم که "بزرگ شدنِ تو" یعنی "گذشتنِ من از لحظه‌هایی که دلم نمی‌خواست تموم شن"...
هر روز یه‌کم از نوزادی‌ت دور می‌شی و من هر روز یه‌کم بیشتر عاشق اون پسربچه‌ای می‌شم که داری می‌شی 💫

سامِ من، تو خوابیدی، ولی دلم با دیدن هر نفسِ آرومت پر از حرف می‌شه...
می‌خوام بدونی، حتی وقتی بزرگ شدی، حتی وقتی رفتی دنبال دنیای خودت،
یه گوشه‌ی دلِ من همیشه همون مامانی می‌مونه که نصف شب بشینه کنارت، موهات رو نوازش کنه و زیر لب بگه:
«بخواب پسرم... فقط بخواب، که تا همیشه دوستت دارم» 🤍


●ساعت۰۱:۴۰
●وقتی که خواب بودی تو بغلم