خاطره زایمان 🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻

هرکاری کردم دکتر عوضیم سزارین قبول نکرد .
بعد از کلی معاینه آخرشم مهبد تو شکمم پیپی کرد و مجبور شد سزارین اورژانسی بشم .
ساعت ۱:۴۸ بامداد ۱۵ مرداد .
کیسه ابم پاره شد و دیدم سبزه . زنگ زدم ماما خصوصی گفت سریع بیا بیمارستان ، همینجوری که اب کیسه خالی میشد من قشنگ بچه رو حس میکردم . حالا فک کنید من چقدر استرس داشتم که بچه تو NICU بستری نشه ، دکتر بیشعورم زنگ زده بود که اگه پول بیمارستان و نریختن من اسنپو کنسل کنم ، اخه اینجا زایمان طبیعی اولین شکم رایگانه ماهم اندازه سزارین پول تو دستمون نبود، خلاصه من و با فشار ۲۱ بردن تو اتاق عمل ، تا دکتر اومد من داشتم با خنده بهش سلام میدادم که داد زد مگه من مسخره‌ی شوهرتم نصفه شبی انقدر منو معطل پول کرد. دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه انقد ترسیده بودم و استرس داشتم ، خدا لعنت کنه همچین دکترای پول پرستیو .
البته اونم چون زیر میزی نگرفته بود ولی مجبور شد سزازین کنه ، بهش فشار اومده بود 👍🏻

۱۶ پاسخ

امیدوارم که همه اون پولای مفتی ک میگیره خرج بدبختیاش کنه متنفرم ازین ادما

به این دکترا میگن لاشخور

وای دکترا خیلی عوضی شدن فکرشون فقط پوله

منم بچم مدفوع کرد اورژانسی سزشدم ۲مرداد دکتره خیلی باهام بدبرخورد کرد من ترسیده بودم ولی دکتره مث سگ باهام برخورد میکرد توی بخش هم اومد منو ۲تا خانوم دیگه بودیم اونا بهش پول داده بودن خیلی صمیمی بود باهاشون ولی بامن حرفم نزد دارو هم ننوشت واقعا همچین دکترای برن بمیرن

خوبه قسم خوردن که نجات بدن ادمو ولی تا پول نبینن دست نمیزنن به آدم ای خدا

الهی بگردم 🥺

دکتر منم خیلی بد بود... میخواست مجبورم کنه که طبیعی زایمان کنم. دهانه رحمم نه سانت باز شده بود سزارین دوم بودم وزن بچه هم تو سنوی آخر زیاد بود... اینقدر تو اتاق عمل باهام بحث کرد

پسر منم پونزده مرداد به دنیا اومد

اسم دکترتو بگو تا تجربه بشه بقیه نرن پیشش

منم مثل شما بودم ولی دکترم در کمال آرامش و بهترین حرفا بهم آرامش میداد و عمل رو انجام داد و رایگان بود برام همش شد ۶۰۰ هزار تومن

خب کاش دکترتو همون اول عوض میکردی

دکتر من وقتی دید دهانه رحمم باز نمیشه بعد از ده ساعت سزارین کرد اصلا هم پول نگرفت خیلی واقعا ادم منصف و خوبی بود.

من دکتر سزارین قبول کرد اختیاری 30تومنم زیر میزی گرفت چه دکتر بیشعوری بوده من بعد اینکه مرخص شدم پولشو دادم

چقدر گرفت ازت دکترمن اختیاری ۴۷ تومن میخواست اورژانسی که شدم ۵ گرفت بیمارستان

پ ن : اگه مدفوع وارد ریه بچه میشد عفونت میکرد و باید تو NICU با دستگاه اکسیژن نفس میکشید

سلام چ جالب اسم بچه منم مهبده ۷ماهشه

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
دوران حاملگی من مشکل خاصی نداشت و همه چیز طبیعی بود پارسا بریچ بود و دکترم گفت سونوی آخر بده که اگه باز نچرخیده بود تاریخ عمل برات بزنم داخل ۳۶ هفته بودم و خوشحال که قرار نیس طبیعی زایمان کنم چون بشدت از زایمان طبیعی میترسیدم و چون یه بیمارستان فقط تو شهرمون داشتیم سزارین قبول نمیکردن فقط یه دکتر با زیرمیزی زیاد سزارین انجام میداد که اونم دکتر من نبود روز چهارشنبه سونو رو انجام دادم و پارسا سفت و سخت سرجاش مونده بود😅
قرار بود شنبه برم نوبت عمل برام بزنند
شنبه صبح من بیدار شدم صبحانه خوردم و دوباره دراز کشیدم و سرم تو گوشی بود که یه چیزی شبیه حباب داخل شکمم انگار ترکید و بعد حجم خیلییییی زیادی آب ازم خارج شد من شوکه شدم و فقط گفتم یا امام حسین خیلی ترسیده بود تنها بود همسرم سرکار بود چند لحظه خشکم زد و بعد زنگ زدم به همسرم که کیسه آبم پاره شد فقط زود برسون خودتوووو
برگشت گفت از کجا میدونی پاره شده؟ شوخی میکنی؟😑😑😑😑
فقط داد زدم بیااااااا
بعدم زنگ زدم به مامانم گفت نترس طوری نیس منم همین طوری شدم سر تو و داداشت مامانم راهش یکم دور بود من سریع پا شدم اما همچنان ازم آب میریخت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
یه تیشرت گذاشتم داخل لباس زیرم 😅😅😅 و سریع آماده شدم و ساک مو برداشتم و رفتم بیرون تا شوهرم برسه یکم بعد همسرم اومد و راهی بیمارستان شدیدم و من از ترس و استرس یهویی شدن زایمان گریه میکردم رسیدم بیمارستان و من رفتم بخش زایمان دیگه همسرمو راه ندادن پرونده مو دادم بهشون و خیلی ریلکس داشتن بررسی میکردن و من اروم اشک می ریختم گفتن چته سن بارداریت که خوبه گفتم اخه بچه بریچه
گفتن چییییی😳 پاشو بریم اتاق عمل اول معاینم کردن و گفتن بچه پاشنه ی پاش حس میشه🤦‍♀️😅
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين اگر داشتيد بگيد چجوري بود براتون🥹
تجربه خودم:
پارت اول1️⃣
من به شدت ادم ترسويي ام
بخاطر ترس از زايمان دلم نميخواست بچه دار شم…
سومين سالي بود كه خونه خودمون رفته بوديم و كم كم همه ميگفتن چرا بچه نميارين و جواب من هميشه اين بود ميترسم از عمل ،از زايمان ،از امپول،من حتي سرما خورده هم ميشدم امپول نميزدم و يه سرما خوردگي منو روزها درگير ميكرد،خلاصه باردار شدم و از اولين روز سرسختانه ميخواستم حتماا سزارين شم،رفتم مطب دكتر ايدا پناهنده و اصلا راضي نبودم عوض كردم دكترم رو رفتم مطب دكتر مرضيه مهاجري كه چند تا از دوستام خيلي راضي بودن ،تحت نظر بودم تا اينكه رفتن خارج از كشور و مشخص شد تايم عملم نيستن.
دوباره رفتم دكتر ماندانا كلالي تحت نظر و از اول هم گفتم سزارين ميخوام
اما خوب با وجود تلاش ها و امادگي خانم دكتر براي سزارين بخاطر اينكه بيمارستان بنت الهدي نامه فوبيا رو قبول نميكرد و فقط علت ديسك و عمل كمر و اينها رو قبول ميكرد راهي دكتر متخصص ستون فقرات تاييد شده بيمارستان الهدي براي ديسك شدم كه اونجا هم رد شد و گفتن نامه نميدن،پس سزارين با خانم دكتر كلالي هم به بن بست خورد،نااميد از همه جا و حرفهاي اطرافيان كه قسمتت زايمان طبيعيه وقتي اين همه دكتر رفتي سزارين قبول نكردن طبيعي انجام بده منو بيشتر واداشت تا هرجور شده دكتري پيداكنم براي سزارين🥹اونم تو ماه ٨
خيلييييي سخت بود تو ماهي كه بايد استراحت ميكردم ازين دكتر به اون دكتر براي بدني كه خودم هم نميتونستم تصميم بگيرم كه چجوري بچمو به دنيا بيارم…
تا اينكه خيلي شانسى با خانوم دكتر شكوفه حسيني تونستم وقت بگيرم و گفتم اخرين تلاشم رو بكنم براي سزارين
رفتم مطب خانوم دكتر 😍🤰
مامان مهــدیار🐣💛 مامان مهــدیار🐣💛 ۱ سالگی
بیاین از خاطره خوب و بد زایمانتون بگین
منکه درسته بهترین لحظه هر زنی لحظه تولد بچشه ولی من خیلی اذیت شدم و خاطره خوبی برام نشد
سه روز من درد داشتم و نمیدونستم درد زایمانه روز سوم شدید شد رفتم بیمارستان و تقریبا شیش سانت شده بودم و انصافا خیلی خوب پیشرفت کردمو یک ساعته فول شدم ولی دکتر شیفت تشخیص داد که نمیتونم طبیعی زایمان کنم و منو بردن سزارین بماند که بیمارستان و رو سرم گذاشتم از درد سزارینم چون خونریزی زیادی کردم و چون سه روز بود درد میکشیدم رحمم کش اومده بود کلی با دارو تونستن خوبم کنم و یه واحد خون گرفتم چون خیلی خونریزی حین عمل داشتم تا دوروزم منو نگه داشتن و خب درد سزارینم از یه طرف دیگه که خودتون بهتر میدونین چقدر بده من تا ده روز از درد گریه میکردم و بعد چهارده روز از زایمانم چون پسرم عفونت ادرار گرفت ده روزم بستری شد من با اون وضعم تو بیمارستان بودم و خدا میدونه چی به من گذششت در کل روزای اول خیلی حالم بد بود بماند که دیگران درک نمیکردن و همش خونمون میومدن و من نیاز به استراحت داشتم ولی نکردم و الان عوارضش و دارم میکشم 😔
شما هم بیان تعریف کنین سرگرم شین هم تجدید خاطره شه❤️
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی