دقیقا پارسال ۸ تیر بود که به خون ریزی افتادم و رفتم سونو گفته خانوم طول سرویکس توی ۲۳ هفته و ۴ روز زیر ۲۰عه فورا برید بیمارستان بستری بشید برای سرکلاژ البته فکر نکنم فایده ای هم داشته بشه هر بیمارستان خصوصی که میرفتم قبول نمیکردن میگفتن اگه به دنیا بیاد دستگاه نگه داریش رو نداریم فقط برید بیمارستان امام رضا ( بیمارستان که چه عرض کنم کشتارگاه ) منم مجبوری رفتم اونجا و پذیرش اونجا جواب سونوم رو که دید یه نگاه به من کرد یه نگاه به گریه ها و زجه هام گفت حالا چرا آنقدر ناراحتی چیزی نشده که تو هنوز خیلی جوونی فوقش یکی دیگه میاری حالا حالا ها وقت داری بابا منم مات و مبهوت مونده بودم چطور دلش میاد با من اینجوری حرف بزنهههه با این حالم روزم یه بند گریه میکردم فقط دکترشیفتم اومد گفت این چیزی که من میبینم بچه به دنیا میاد و اصلا خیلی درصد کمی ممکنه بچه زنده بمونه ، بمونه هم ازش یه بچه درست درمونی در نمیاد زیاد دلتو خوش نکن و من فقط بیشتر و بیشتر میشکستم خلاصه من چهار ماه سختی و استراحت و یه عالمه دارو و شیاف و آمپول تحمل کردم و خدا خواست و تیام به موقع به دنیا اومد و الان یکسال از اون روز میگذره و من هنوز باورم نمیشه پسرم عشقم قشنگم اینجا کنارمه
من بعد این ماجرا واقعا به اون جمله ای که میگن تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته ایمان آوردم🫀
مامانایی که باردارید اگه همچین شرایطی دارید فقط تحمل کنید میگذره روزای خوبم میاد ❤️

کولیک رفلاکس پوشک بی خوابی بی قراری مولتی ویتامین

تصویر
۱۳ پاسخ

عزیززززم ،خداروشکر که الان بغلت داریش🥺🫶

ای جونم خدا حفظش کنه برات این گل نازو

ای جونم تیام جون قشنگمون

عزیزم درکت میکنم منم دوسال پیش همین جریان برام پیش اومد دوقلو باردار بودم تو شش ماه بچه هام به زور دنیا اومدن نزاشتن تو دستگاه یک سال افسردگی گرفتم چقدر مشاوره رفتیم با شوهرم بعد از شش‌ماه دیگه خدا بهم دلوین قشنگمو داد خیلی سختی کشیدم سر دلوین دیگه فقط خصوصی بودم سرکلاژ شدم درد زیادی کشیدم ولی الان با یه لبخندش کل دردهام یادم میره

انشاالله ک توی تمام مراحل زندگیش خدانگهدارش باشه🌹

الهی😍😍😍😍🧿

دقیقن منم پارسال ۱۷تیردرگیراین مشکلات بودم ب منم میگفتن بچت نمیمونه خیلی وضعت حاده بچه توکانال زایمان🙂منم چارماهه تمام خوابیدم استراحت مطلق مطلق تاگل پسرم ب دنیااومد تاخدانخواد برگ ازدرخت نمیوفته روزای سختی بود وقتی حتی واس دسشویی رفتن استرس داشتی انقد ک خوابیده بودم پهلوهام دردمیکرد پاهام نابود شد ولی گذشت الان ک ب صورت پسرم نگاه میکنم فقط میگم خدایاشکرت
و واقن خدانگذره ازپرسنلی ک تودل ادموخالی میکنن

منم شرایط شمارو داشتم الان با وجود پسرم هزاران بار خدا رو شکر میکنم
خدا هم پسر شمارو حفظ کنه

الهی، درکت میکنم، بنظرم تومان بارداری آدم بیشتر حضور خدارو درک میکنه

چقدر زر مفت می‌زدن لعنت بهشون

گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه رو در بغل سنگ نگه میدارد🙏🏼👌

خدا مرگ بده پرسنل بیمارستانای دولتی رو تو دل ادمو خالی میکنن عنترا

عزیزم خدا حفظ کنه گل پسرتو❤️
منم دقیقا توی ۲۳ هفته دهانه رحمم یکسانت باز شد و اورژانسی سرکلاژ شدم🥺

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۱۲ ماهگی
من قبل از به دنیا اومدن پارسا جون یه خیاط خوش ذوق بودم که برای آتلیه های نوزاد و کودک لباس و اکسسوری میدوختم❤️
حتی لباس شب و عروس❤️
خدا به من یه نی نی با گریه های فراوون و بی قراری های زیاد داد ، یه نی نی که نه شب میخوابید نه روز..‌‌.
افسردگی گرفته بودم جوری که هر شب تا صبح یا از خدا مرگمو میخواستم یا فقط اشک میریختم. یه پنجره بالای تختم تو اتاق هست ، بارها و بارها خودم رو تصور کردم وقتی از اون پنجره خودم رو پرت میکنم پایین و تمام... یه دل سیر استراحت میکنم برای همیشه!
یه روز چرخ های خیاطیم رو فروختم و با دوختن خداحافظی کردم💔
ولی خب این مادر خسته خدا رو داشت. یه همسر همراه داشت و یه عالمه مامان هم درد تو گهواره که بهش امید میدادن.
پسرکم شکر خدا آروم تر شد و من مدیون بهترین تراپیست دنیا، امام مهربانی ها ، امام رضا هستم که پسرمو دعوت کرد به مشهد و دست کشید رو سرش...
من آدم خیلی مذهبی نیستم ولی به این چیزا معتقدم ❤️
اینم عکس یکی از لباسای خوشگلی که برای آتلیه دوخته بودم ❤️

حساسیت به پروتئین گاوی ، بد خوابی ، بی قراری ، آلرژی ، رفلاکس💔
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان دوتا کاکول پسر مامان دوتا کاکول پسر ۹ ماهگی
سلام دخترا دیروز خیلی داغون بودم قرار شد که نو این تایپ بهتون توضیح بدم تو این دنیا انقد آدمای بیشعور زندگی میکنن که آدم دلش نمیخواد تو این دنیا نفس بکشه جمعه تولد پسرم بود خالش براش کیف باشگاهی خرید چون یه ماهه داره میره باشگاه و هی میگفت مامان برام کیف باشگاهی بخرم باشگاه هم روبه روی خونمونه بخدا خالش پیش من یه تومن بر کیفش داد دیروز پسرم باشگاه داشت پسرمو آماده کردم خیلی هم ذوق داشت که با اون کیف بره باشگاه بردمش گفت مامان زوده هنوز در رو باز نکردن گفتم مامان جان بشین اینجا که در رو باز کنن صدرا داره گریه میکنه برم پیشش گفت باشه مامان برو همیشه هم خودش میرفت چون روبه روی خونمونه بعد ۲و۳ دیقه که آمده بودم خونه دیدم گریه کنان امد خونه گفتم چیشده گفت مامان یه پسره با مامانش کیف منو گرفت از دستم مامانش کفشام رو از دوش برداشت داد به من کیفم رو برد منم دوییدم دیدم فرار کردن همسایمون میگه هر چقد دوییدم دنبالشون رفتن بچم انقد گریه کرد که احساس کردم آب داغ ریختن روم به خدا قسم به این ناراحت 😢 نیستم که به اون چقد پول دادیم من بازم بر پسرم بخدا همون لحظه باباباش رفتیم خریدیم به این ناراحتم انقدم گریه کردم که چرا تو این دنیا اینجور آدم ها زندگی به این ناراحتم مادری که به بچش از کوچیکی دوزدی یاد میده فردا روزی تو جامعه اون بچه چی میخواد بشه و اینکه به ذوق بچم ناراحت بودم وگرنه شعورشون نکشیده عجب مادر بی فرهنگی بوده به خدا از دیروز به این ناراحتم یعنی به آینده اون بچه ناراحتمکه پیش مادرش دوزی میکنه آیندش چی میخواد بشه به خدا من رفتم دیروز براش یکی دیگه ۱۵۰۰ خریدم گفتم اشکالی نداره از اون بهترشو برات میخرم ولی ناراحت نباش تو مامان متاسفم واقعا بر این آدما😭😭🥱😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پارت ۵
اگه قصد بچه دار شدن دارید یا باردارید توروخدا یه بیمارستان خوب برید سختیای من از اینجا بیشتر شد
پارسا رو اوردن بهش شیر دادم باورم نمیشد بچم راحت سینه گرفت و شیر خورد اما وقتی میخوابوندیمش ناله میکرد😭 من هنوزم صدای ناله ی اون موقع پارسا رو یادم میاد بغض خفم میکنه به پرستارا گفتیم این بچه ناله میکنه اومدن بردنش گفتن میبریمش چند ساعتی زیر اکسیژن چیزی نیس نگران نباشید یکم بعد یه پرستار اومد تا با سرنگ برای بچم شیر ببره خیلی سریع توضیح دادم به مامانم که پیشم بود که اینطوری شیر بدوش سرنگ و داد به مامانم و چون مامانم چشاش یکم ضعیفه قطره های کوچیک شیر رو درست نمی دید و می ریخت پایین
پرستار با بداخلاقی گفت خانم چیکار میکنی داری شیرشو حروم میکنی چرا درست انجام نمیدی و برگشت به من گفت زنگ بزن یه همراه دیگه بیاد من اونجا بشدت دلم واسه مامانم سوخت💔💔
من خیلی درد داشتم و ناله میکردم پرستارا رفتاراشون جالب نبود همش میگفتن چقد ناله میکنی زاییدی دیگه درد داره تحمل کن مسکن زیاد نمیتونیم بزنیم....
مامان سام مامان سام ۱۷ ماهگی
سامِ من...
الان خوابی، و من دوباره نشستم کنار تختت، زل زدم به صورت آرومت و دارم با خودم فکر می‌کنم...
چطور این‌همه زود گذشت؟
هفت ماه... فقط هفت ماه، ولی برام به اندازه‌ی یه عمر خاطره و عشق گذشته.

یادمه اون روزای اول، هر صدای کوچیکی ازت منو می‌ترسوند،
ولی حالا، صدای خنده‌ت شده قشنگ‌ترین موسیقی دنیا برای من.
یادمه اون دستای کوچولوت به سختی می‌تونستن انگشتامو بگیرن،
ولی حالا با همون دستا دنیا رو کشف می‌کنی، و من فقط نگاهت می‌کنم و بغضمو قورت می‌دم.

دارم یاد می‌گیرم که "بزرگ شدنِ تو" یعنی "گذشتنِ من از لحظه‌هایی که دلم نمی‌خواست تموم شن"...
هر روز یه‌کم از نوزادی‌ت دور می‌شی و من هر روز یه‌کم بیشتر عاشق اون پسربچه‌ای می‌شم که داری می‌شی 💫

سامِ من، تو خوابیدی، ولی دلم با دیدن هر نفسِ آرومت پر از حرف می‌شه...
می‌خوام بدونی، حتی وقتی بزرگ شدی، حتی وقتی رفتی دنبال دنیای خودت،
یه گوشه‌ی دلِ من همیشه همون مامانی می‌مونه که نصف شب بشینه کنارت، موهات رو نوازش کنه و زیر لب بگه:
«بخواب پسرم... فقط بخواب، که تا همیشه دوستت دارم» 🤍


●ساعت۰۱:۴۰
●وقتی که خواب بودی تو بغلم
مامان ماهلین و نیلا مامان ماهلین و نیلا ۱ سالگی
مشکلات بارداری و اقدام به بارداری من پارت دوم .
خلاصه من چند ماه رفتم پیش این دکتر و همسایه ممون هم رفت پیشش ، ولی اون خدا روشکر باردار شد چون مشکلی نداشت ، حالا به اون بنده خدا آمپول داده بود که برای کبد مضر بود که خب سر وقت باردار شد و خطر از بیخ گوشش رد شد . تو همون حوالی دکترش رو عوض کرد منم دیگه پیش اون نمی‌رفتم.
رفت‌پیش دکتر لیلا قربانی ، به منم معرفی کرد و منم تقریبا فروردین ۴۰۲ رفتم پیشش . اینم بگم که تو این بین دانشگاه ها باز شد و من هفته ای ۴ روز خونه نبودم که اصلا بخوام رابطه منظم داشته باشم .
خلاصه من فروردین رفتم و عکس برام نوشت ، عکس رنگی رحم انجام دادم
سونوگرافی آزمایش و اینا ، اصلا بهم دارو نداد .
اول اردیبهشت با جواب همه شون رفتم پیشش ، بهم گفت سالمی فقط تنبلی تخمدان داری و اضافه وزن و pco, همین ، من دارو میدم اینا حل بشه بعدا برای بارداری اقدام میکنیم و بهت تقویتی میدم . برام تشکیل پرونده داد .
در صورتی که دکتر قبلی اصلا پرونده سازی نکرد ، و حتی یادش میرفت خودم از اول بهش باید توضیح می‌دادم خیر نبینه .
خلاصه من رفتم کربلا اومدم ، دانشگاه هم همچنان میرفتم ، یکی دوبار کیستم ترکید که چیز خاص و خطرناکی نبود ، تا آذر ماه ۴۰۲ ، که ما خونمون رو فروختیم . تو این فاصله من سر خیلی چیزا استرس داشتم ، از طرف یه سری از فامیلا اذیت شدم . فقط همسرم کنارم بود خدا خیرش بده .
استرس دانشگاه یه طرف ، فکرم تو خونه زندگیم بود یه طرف .
مسائل فامیل یه طرف ، یعنی اونقدری استرس داشتم که نگو .
پارت بعدی
مامان نی نی مامان نی نی ۸ ماهگی
شاید این حرف هایی که میگم خنده دار باشه ولی خب من بعضی وقتا خیلی بابتش ناراحت میشم
من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم که بیمارستان خصوصی نداره یه بیمارستان دولتی داره و یه بیمارستان نیمه خصوصی
من قصد داشتم بیام مرکز استان برای زایمان و سزارین بشم نامه سزارین گرفته بودم دکترم برای ۳۸ هفته ۵ روز بهش نامه داد ولی خب من یه هفته زودتر کیسه آبم پاره شد و رفتم بیمارستان شهر خودم که دولتی بود بیمارستان نیمه خصوصی هم باید دکتر خودم بود عمل می‌کرد که دکترم نبود چون دکترم فقط دو روز در هفته شهر خودم هست بقیه روزا مرکز استان
در آخر من مجبور شدم شهر خودم بیمارستان دولتی بعد از ۱۰ ساعت درد کشیدن طبیعی بچمو به دنیا بیارم
چون کیسه آبم پاره شد بود گفتن ۲ ساعت راه تا مرکز استان ممکنه بچه به خشکی بیفته و ضربات قلبش افت کنه اینجور چیزا
منم قبول کردم همون بیمارستان زایمان کنم و خطری بچه رو تهدید نکنه
از زایمان طبیعی اصلا خوشم نمیومد و اصلا آمادگی نداشتم بع همین دلیل ۱۰ ساعت درد کشیدم
حالا همش میگم کاش رفته بودم مرکز استان
کاش نامه رو برای ۳۸ هفته گرفته بودم اينجوری چند روز زودتر میرفتم شهری که میخواستم سزارین بشم و زمانی کیسه آبم پاره میشد اونجا بودم مجبور به زایمان طبیعی نمی‌شدم
اطرافیانم همشون سزارین شدن من حس می‌کنم به خودم ظلم کردم بعد از زایمان خیلی اذیت شدم مامانم همش میگفت بهت گفتم نامه زایمان برای ۳۸ هفته بگیر نگرفتی اينجوری اذیت شدی

شدم عین کسایی که مراسم عروسی نمیگیرن بعد عروسی میبین حسرت میخورن منم میبینم کسی سزارین کرده حسرت میخورم 😂😂😂