تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️

تصویر
۵ پاسخ

ادامش بزار خب

اخ یاد خودم افتادم فقط من همش گریه میکردم😁🥰 امپول که میزد یه کم بهتر میشدم

😬اصلا سزارین تعریف نداره
خدا حفظش کنه

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم خواستین روبیکاپبام بدین
۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

خدا حفظش کنه عزیزم.
همه این حسارو منم داشتم😍

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت ششم6️⃣
عمل شروع شد
حال و هواي عجيبي داشتم
اخرين لحظاتي بود ك ني ني تو وجودم بود🥲براي من لحظه لحظه بارداري شيرين بود،باهاش صحبت ميكردم ،ميخوابيدم، تو بيداري براش اهنگ ميزاشتم و تكون ميخورد، وقتي ناراحت و غمگين بودم خودشو يه طرف جمع ميكرد:( همه اين حسا قرار بود ديگه تموم شه اما خوشحال بودم تو اين سفر ٩ ماهه سلامت بود،،،و قرار بود ببينمش🥲
نميدونم گيج بودم يا نه اما احساس كردم كل زايمانم ٥ دقيقه بيشتر نشد فقط صداي خانوم دكتر و همكاراشو ميشنيدم يه پرستار مهربون ك از اول هم تو اتاق بود اومد گفت خوبي گفتم اره كي تموم ميشه گفت تمومه رسيدن به بچه دارن درش ميارن🫣
خانم دكتر گفت يكي از بالا فشار بده همين خانم پرستار يهو از قفسه سينم محكم فشار ميداد ٢ تا دستشو مينداخت و فشار ميداد خانم دكتر گفت نه نشد بگين سريع يك اقا بياد
يهو يه پرستل مرد اومد و جوري خودشو انداخت رو قفسه سينم ك احساس كردم الان استخونام ميشكنه!نميدونم اين كار واسه چي بود اما هرچي بود براي خارج شدن بچه بود گفتم واي الان خفه ميشم خنديدن گفتن تموم شد و خانم دكتر سلام داد به سيد ما
سلااااام اقاااا برسام خوش اومدييي واي دماغ چاقشووو مامانش بايد ببره عمل كنه😂😂😂
هنوز صدا گريش نيومده بود
اما چند لحظه بعد صداي گريه ظريف و نازش هم اومد
وايييي چقدررررر قلبي بود اين لحظه😍🫠
چقدر اشكام مي ريخت🥹🥹🥹 بلند بلند گفتم جاااان مامان گريه نكن🥹🥹🥹پ
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت هشتم8️⃣
وارد ريكاوري شدم
كم كم بدنم داشت ميلرزيد
يه لرز و رعشه اي كه هر لحظه بيشتر ميشد
پرستار ميومد بهم تند تند سرم ميزدتا سرُم تموم ميشد يكي ديگه !!!
نزديك ٤٠ دقيقه تو ريكاوري بودم…
واي هيچ جاي عمل اذيت نشدم جز اين لرزشا حتي ميخواستم كسيو صدا كنم صدام ميلرزيد:( شونه هام تكون ميخورد و بدنم رو ويبره بود …
به معناي واقعييي ويبرههه…
!دندونام به هم ميخورد و دستم از لرزش واينميستاد:(
كلافه شده بودم ازين مدل رعشه رفتن
شونه هام درد ميكرد…
به خانم پرستار گفتم اذيتم گفت طبيعيه جفت از بدنت خارج شده، لرز واسه خارج شدن جفته و جدا شدن بچه از مادره.
🥹(بچه اي كه اين همه مدت تو وجودت بوده و الان جدا شده بدن واكنش لرز پيدا ميكنه 🥲)
ميدونستم هنوز بي حسم و از فشاراي رحمي وحشت داشتم ،هركي رد ميشد ميگفتم خانم ميشه منو فشار بدين😂
يكي فشار داد رفت ك هيچي نفهميدم😍
١٠ دقيقه بعد دوباره به يكي ديگه گفتم ك گفت من پرستارت نيستم نميتونم
همينجوري درگير و استرس داشتم براي فشارا
فك كنم به ٤.٥ نفر گفتم و هركي ميومد خواهش ميكردم فشارم بدن
خداروشكررررر ميكنم ك همه فشارايي ك دادن اندازه ٣.٤ بار بيشتر نبود و همش تو بي حسي و ذره اي حتي متوجه نشدم!
بهشون ميگفتم چندتا ديگه فشار مونده؟😂خيلي عجله داشتم واسش ك يه وقت بي حسيم نره🥹
يه خانومي گفت اكيه يه فشار ديگه قبل اينكه بري تو بخش ميدن ك بي حسي هنوز اگر نياز باشه تو بخش هم فشار ميدن🫣🫣🫣
ني ني منو تو تخت مخصوصش گذاشته بودن كنارم اما ازم فاصله داشت چند باري تو همون لرزشا و حال بد ،دستمو دراز كردم ك تختشو نزديك كنم نتونستم برسم به تختش:(
فقط نگاش كردم فقط ميتونستم ببينمش بدون اينكه لمسش كنم…
"عكس از روزهاي اخر بارداري"🤰
مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت دوم 🤗 سزارین

ساعت 5بیدارشدیم مامانم زیر قران ردمون کرد و راهی اسلامشهر شدیم بیمارستان امام زمان سه تا داداش هام خونه بودن بابامم سرکار .. رفتیم همسرم کارهای اداری انجام داد و رفتیم طبقه بالا منو بردن داخل لباس دادن عوض کردم برام سوند گذاشتن و خیلیا گفتن سوند درد داره اما اصلا درد نداره فقط حس سوزش کمی داشتم و بعد اون انگار مثانه ام داشت تند تند خالی میشد و به پرستارا گفتم این سوند اینجوریه و گفتن طبیعیه باید مثانه ات کلا خالی بشه و بلاخره منو گذاشتن رو ویلچر مامان و همسرم پیشانیمو بوسیدن و رفتم داخل فک کنم 7ونیم یا 8بود بعد سرم زدن فشار ضربان قلبمو گرفتن و یه اقایی اومد برای زدن آمپول بی حسی بااینکه قبلا سابقه آمپول بی حسی داشتم حدودا 12سالم بود برای کیست مو بشدت ترس و لرز رفته بود تو بدنم دکترم اومد سریع دستمو گرفت گفت چرا میلرزی گفتم نمیدونم از زایمان یا از اتاق عمل میترسم گفت مهم اینه میخای دخترتو ببینی سرمو خم کردم تا حدودی که باید نافمو ببینم بعد آمپول زد بین مهره های پشتم و سریع گفت درازش کنین خیلی تند دراز کشیدم و بدنم شروع به مور مور شدن کرد امدن شکممو ضد عفونی کردن دست زدم شکمم گفتم توروخدانکنین هنوز حس دارم اومدن دستامو بستن بعد پارچه سبز گذاشتن جلوم بعد چند ثانیه دیگه دستشونو روی شکمم حس نمیکردم فقط تخت تکون میخورد و همش گریه میکردم بیقراربودم و تندتند حالم بهم میخورد پرستار پارچه گذاشت زیرگردنم گفت حالت بدشد بگو بعد بهش گفتم آمپول زد داخل سرم و بعد چندثانیه صدای گریه دخترمو شنیدم واشک هام بیشترشد درهمون حین همشون میگفتن ماشاالله چقدر موداره مامان چی خوردی بچت پرموعه گفتم من فکر کردم بچم کچله چون معدم سوزش نداشت ... اقدام بارداری شیر خشک بچه بیبی چک
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت 9️⃣
از ريكاوري ميخواستن ببرن تو بخش ،چند نفري از زيراندازم گرفتن و با ١.٢.٣ منو روي يه تخت ديگه گذاشتن.
باورم نميشد تموم شد؟!!!
"من ،همون ادم ترسو تونسته بودم بچمو بيارم ب اين دنيا و براش از تن و جونم فداكاري كرده بودم
از اين بابت خوشحال بودم انگار يه باري از دوشم برداشته شده بود ،ماه ها تصور اين روز و دردارو داشتم.
خدارو تو تمام لحظات اون روز حس ميكردم
ميفهميدم باز هم تو شرايط سخت كنارمه🥹
اميد داشتم بهش (چيزي كه اون روزا خيلي كمرنگ شده بود برام)🫶

يه خانمي اومد بالاسرم ك شكممو فشار بده ،پتو رو زد كنار بهش گفتم توروخدا اروم فشار بدين ميترسم گفت هنوز بي حسي و اخريشه شكمت خوبه ديگه فشار نميدن و محكم ماساژ داد و باز هم نفهميدم 🙈و بعدش با اسانسور منو بردن پايين و تو راهرو به ايستگاه پرستاري گفتن به همراه رياحي بگين بيان اتاقش…
اتاقم خصوصي بود قراربود مامانم و مادر شوهرم شبو كنارم بمونن
هنوز ني ني رو يه دل سير نگاش نكرده بودم،🥹همراهام اومدن،
همسرم اومد كنارم از قبل بهش گفته بودم اول بايد بياي بالاسر من بعد بچه😏😂(اگر اول حواست به من نباشه ناراحت ميشم)😂اول اومد كنارمو دوتايي ذوق ترين بوديم🫂 يه عالمه موقعي كه تو اتاق عمل بودم روي گوشيم بهم پيام داده بود و ويس و گريه خوشحالي و حرفاي خوب ك قرار بود شب همشو گوش كنم🫣🫠🥹 گفتم گلم كوووو😂گفت اجازه ندادن بياره داخل تو نگهباني گذاشته و من غصه خوردم گفتم ببر خونه :( 😂اما كادومو داد😍
با اينكه خيلي بهم گفتن حرف نزن و سرتو تكون نده من يه سره در حال ور ور بودم😂😂😂و هي بهم غر ميزدن اما گوش نميدادم و همه چيو براشون تعريف ميكردم…
مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت سوم 🤗 سزارین

بعد اوردنش کنارم صورت ماهشو گذاشتن کنار صورتم خیلی نرم و گرم بود و بعد چند ثانیه گفت دخترتو دیدی ببریم نشون پدرش بدیم گفتم ببر یه امپول زدن داخل سرم خوابم برد بعد چشم باز کردم دیدم دارن پارچه رو برمیدارن بردنم اتاق ریکاوری .. اونجا اومدن ماساژ رحمی دادن چون به دکترم گفتم تا بی حسم ماساژ انجام بشه بعد بی حسی نه دخترمو آوردن مراحل شیردادن نشونم دادن و بعد رفتیم اتاق گفتن تا ده شب چیزی نخورم ساعت ده اومد گفت نسکافه بخور که باید راه بری بعد خوردن نسکافه پرستاراومد یه آمپول زد بازوم یه آمپولم زد کنار نافم که به شدت درد داشت و تا یک ماه نافم درد داشت بعد زدن امپول مامانم و پرستار اومدن بلندم کردن از روی تخت تا پامو خواستم بزارم زمین به شدت درد داشتم قبلشم دوتا شیاف گذاشته بودم احساس میکردم شکمم نیست به شدت جاش درد میکرد نفس برام نمیومد نمیتونستم حرف بزنم فقط قفسه سینمو فشارمیدادم تا نفس بیاد پرستار تندتند قفسه سینمو فشار میداد کمرم خم میکردم نمیتونستم وایسم با هزار گریه و داد وبیداد بردنم داخل سرویس مامانم اومد عوضم کرد شستم و دوباره با پرستار گذاشتنم روی تخت گفت تا صبح چند بار میام راه برو گفتم نمیخام راه برم گفت نمیشه تا صبح چند بار همین کارو کردن مامانمم پا به پام گریه میکرد میگفت نمیتونم گریه تو ببینم حالم اصلا خوب نبود خیلی درد داشتم تا روز بعد ساعت 3مرخصم کردن و بازم نمیتونستم راه برم همسرم ویلچر آورد تا کنار ماشین بردم همش ترس ماشین...

اقدام  بارداری  بچه  شیر خشک بی بی چک
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۲ سالگی
از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 هفته سی‌وششم بارداری
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه سزارين پارت دهم:
مسكن رو برام زدن خودمو براي يه درد عجيب اماده كرده بودم
به خودم ميگفتم همه مرحله هايي ك ميترسيدي تموم شد (سوند،فشاراي رحمي،امپولبي حسي)و از هر كدوم تو ذهنت غول ساختي ولي هيچكدوم سخت نبود!فقط يه كار بود ك بايد انجام ميدادم و از تخت بلند ميشدم و اولين قدم رو بر ميداشتم
هركي تجربش كرده بودازش خاطره خوبي نداشت….!
ديگه به خودم گفتم تمام ذوق و شوقي ك از احساس نكردن دردا داشتي تموم ميشه و درد ميشه خاطره بد امروزت🙈
كمكي بالا سرم بود بهم گفت هرجا نتونستي خودت بلند شي بگو كمكت كنم
تنها كاري ك كرد دمپايي هامو جلو پايه تحت گذاشت برام
دستمو گرفتم از تخت و پاهامو اويزون كردم
اصلا دردي نداشتم براي مسكن ها هيچي حس نميكردم
دمپايي هارو پام كردم و اروم بلند شدم و قدم برداشتم بدون هيچ كمكي!خودم باورم نميشد چند قدمي رفتم و گفت برو سرويس
خودم رفتم كمكي بهم گفت بيام داخل گفتم نه ميتونم
و اينجوري خودم راحت بلند شدم بعدش هم تو سالن چند باري راه رفتم و اومدم ،تنهايي از نرده كنار ديوار ميگرفتم و ميومدم اما بقيه مامانا اكثرا خم بودن و درد داشتن و همراهشون دستشونو گرفته بود…
خدارو شاكرم بخاطر سبكي دست دكترم و بدن خودم ك باهام همكاري كرد🥹و براي روز قشنگي رو ساخت ك هربار بهش فكر ميكنم خاطره خوبي برام موند بدون درد ….
فرداي عمل هم تا ظهر كاراي ترخيصم رو كردن و ارايش كردم و مرتب مرخص شدم😬🙈❤️
اين هم تجربه زايمان من❤️😍