تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️

تصویر
۵ پاسخ

ادامش بزار خب

اخ یاد خودم افتادم فقط من همش گریه میکردم😁🥰 امپول که میزد یه کم بهتر میشدم

😬اصلا سزارین تعریف نداره
خدا حفظش کنه

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم خواستین روبیکاپبام بدین
۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

خدا حفظش کنه عزیزم.
همه این حسارو منم داشتم😍

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت ششم6️⃣
عمل شروع شد
حال و هواي عجيبي داشتم
اخرين لحظاتي بود ك ني ني تو وجودم بود🥲براي من لحظه لحظه بارداري شيرين بود،باهاش صحبت ميكردم ،ميخوابيدم، تو بيداري براش اهنگ ميزاشتم و تكون ميخورد، وقتي ناراحت و غمگين بودم خودشو يه طرف جمع ميكرد:( همه اين حسا قرار بود ديگه تموم شه اما خوشحال بودم تو اين سفر ٩ ماهه سلامت بود،،،و قرار بود ببينمش🥲
نميدونم گيج بودم يا نه اما احساس كردم كل زايمانم ٥ دقيقه بيشتر نشد فقط صداي خانوم دكتر و همكاراشو ميشنيدم يه پرستار مهربون ك از اول هم تو اتاق بود اومد گفت خوبي گفتم اره كي تموم ميشه گفت تمومه رسيدن به بچه دارن درش ميارن🫣
خانم دكتر گفت يكي از بالا فشار بده همين خانم پرستار يهو از قفسه سينم محكم فشار ميداد ٢ تا دستشو مينداخت و فشار ميداد خانم دكتر گفت نه نشد بگين سريع يك اقا بياد
يهو يه پرستل مرد اومد و جوري خودشو انداخت رو قفسه سينم ك احساس كردم الان استخونام ميشكنه!نميدونم اين كار واسه چي بود اما هرچي بود براي خارج شدن بچه بود گفتم واي الان خفه ميشم خنديدن گفتن تموم شد و خانم دكتر سلام داد به سيد ما
سلااااام اقاااا برسام خوش اومدييي واي دماغ چاقشووو مامانش بايد ببره عمل كنه😂😂😂
هنوز صدا گريش نيومده بود
اما چند لحظه بعد صداي گريه ظريف و نازش هم اومد
وايييي چقدررررر قلبي بود اين لحظه😍🫠
چقدر اشكام مي ريخت🥹🥹🥹 بلند بلند گفتم جاااان مامان گريه نكن🥹🥹🥹پ
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت هشتم8️⃣
وارد ريكاوري شدم
كم كم بدنم داشت ميلرزيد
يه لرز و رعشه اي كه هر لحظه بيشتر ميشد
پرستار ميومد بهم تند تند سرم ميزدتا سرُم تموم ميشد يكي ديگه !!!
نزديك ٤٠ دقيقه تو ريكاوري بودم…
واي هيچ جاي عمل اذيت نشدم جز اين لرزشا حتي ميخواستم كسيو صدا كنم صدام ميلرزيد:( شونه هام تكون ميخورد و بدنم رو ويبره بود …
به معناي واقعييي ويبرههه…
!دندونام به هم ميخورد و دستم از لرزش واينميستاد:(
كلافه شده بودم ازين مدل رعشه رفتن
شونه هام درد ميكرد…
به خانم پرستار گفتم اذيتم گفت طبيعيه جفت از بدنت خارج شده، لرز واسه خارج شدن جفته و جدا شدن بچه از مادره.
🥹(بچه اي كه اين همه مدت تو وجودت بوده و الان جدا شده بدن واكنش لرز پيدا ميكنه 🥲)
ميدونستم هنوز بي حسم و از فشاراي رحمي وحشت داشتم ،هركي رد ميشد ميگفتم خانم ميشه منو فشار بدين😂
يكي فشار داد رفت ك هيچي نفهميدم😍
١٠ دقيقه بعد دوباره به يكي ديگه گفتم ك گفت من پرستارت نيستم نميتونم
همينجوري درگير و استرس داشتم براي فشارا
فك كنم به ٤.٥ نفر گفتم و هركي ميومد خواهش ميكردم فشارم بدن
خداروشكررررر ميكنم ك همه فشارايي ك دادن اندازه ٣.٤ بار بيشتر نبود و همش تو بي حسي و ذره اي حتي متوجه نشدم!
بهشون ميگفتم چندتا ديگه فشار مونده؟😂خيلي عجله داشتم واسش ك يه وقت بي حسيم نره🥹
يه خانومي گفت اكيه يه فشار ديگه قبل اينكه بري تو بخش ميدن ك بي حسي هنوز اگر نياز باشه تو بخش هم فشار ميدن🫣🫣🫣
ني ني منو تو تخت مخصوصش گذاشته بودن كنارم اما ازم فاصله داشت چند باري تو همون لرزشا و حال بد ،دستمو دراز كردم ك تختشو نزديك كنم نتونستم برسم به تختش:(
فقط نگاش كردم فقط ميتونستم ببينمش بدون اينكه لمسش كنم…
"عكس از روزهاي اخر بارداري"🤰
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت 9️⃣
از ريكاوري ميخواستن ببرن تو بخش ،چند نفري از زيراندازم گرفتن و با ١.٢.٣ منو روي يه تخت ديگه گذاشتن.
باورم نميشد تموم شد؟!!!
"من ،همون ادم ترسو تونسته بودم بچمو بيارم ب اين دنيا و براش از تن و جونم فداكاري كرده بودم
از اين بابت خوشحال بودم انگار يه باري از دوشم برداشته شده بود ،ماه ها تصور اين روز و دردارو داشتم.
خدارو تو تمام لحظات اون روز حس ميكردم
ميفهميدم باز هم تو شرايط سخت كنارمه🥹
اميد داشتم بهش (چيزي كه اون روزا خيلي كمرنگ شده بود برام)🫶

يه خانمي اومد بالاسرم ك شكممو فشار بده ،پتو رو زد كنار بهش گفتم توروخدا اروم فشار بدين ميترسم گفت هنوز بي حسي و اخريشه شكمت خوبه ديگه فشار نميدن و محكم ماساژ داد و باز هم نفهميدم 🙈و بعدش با اسانسور منو بردن پايين و تو راهرو به ايستگاه پرستاري گفتن به همراه رياحي بگين بيان اتاقش…
اتاقم خصوصي بود قراربود مامانم و مادر شوهرم شبو كنارم بمونن
هنوز ني ني رو يه دل سير نگاش نكرده بودم،🥹همراهام اومدن،
همسرم اومد كنارم از قبل بهش گفته بودم اول بايد بياي بالاسر من بعد بچه😏😂(اگر اول حواست به من نباشه ناراحت ميشم)😂اول اومد كنارمو دوتايي ذوق ترين بوديم🫂 يه عالمه موقعي كه تو اتاق عمل بودم روي گوشيم بهم پيام داده بود و ويس و گريه خوشحالي و حرفاي خوب ك قرار بود شب همشو گوش كنم🫣🫠🥹 گفتم گلم كوووو😂گفت اجازه ندادن بياره داخل تو نگهباني گذاشته و من غصه خوردم گفتم ببر خونه :( 😂اما كادومو داد😍
با اينكه خيلي بهم گفتن حرف نزن و سرتو تكون نده من يه سره در حال ور ور بودم😂😂😂و هي بهم غر ميزدن اما گوش نميدادم و همه چيو براشون تعريف ميكردم…
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۲ سالگی
از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين پارت دهم:
مسكن رو برام زدن خودمو براي يه درد عجيب اماده كرده بودم
به خودم ميگفتم همه مرحله هايي ك ميترسيدي تموم شد (سوند،فشاراي رحمي،امپولبي حسي)و از هر كدوم تو ذهنت غول ساختي ولي هيچكدوم سخت نبود!فقط يه كار بود ك بايد انجام ميدادم و از تخت بلند ميشدم و اولين قدم رو بر ميداشتم
هركي تجربش كرده بودازش خاطره خوبي نداشت….!
ديگه به خودم گفتم تمام ذوق و شوقي ك از احساس نكردن دردا داشتي تموم ميشه و درد ميشه خاطره بد امروزت🙈
كمكي بالا سرم بود بهم گفت هرجا نتونستي خودت بلند شي بگو كمكت كنم
تنها كاري ك كرد دمپايي هامو جلو پايه تحت گذاشت برام
دستمو گرفتم از تخت و پاهامو اويزون كردم
اصلا دردي نداشتم براي مسكن ها هيچي حس نميكردم
دمپايي هارو پام كردم و اروم بلند شدم و قدم برداشتم بدون هيچ كمكي!خودم باورم نميشد چند قدمي رفتم و گفت برو سرويس
خودم رفتم كمكي بهم گفت بيام داخل گفتم نه ميتونم
و اينجوري خودم راحت بلند شدم بعدش هم تو سالن چند باري راه رفتم و اومدم ،تنهايي از نرده كنار ديوار ميگرفتم و ميومدم اما بقيه مامانا اكثرا خم بودن و درد داشتن و همراهشون دستشونو گرفته بود…
خدارو شاكرم بخاطر سبكي دست دكترم و بدن خودم ك باهام همكاري كرد🥹و براي روز قشنگي رو ساخت ك هربار بهش فكر ميكنم خاطره خوبي برام موند بدون درد ….
فرداي عمل هم تا ظهر كاراي ترخيصم رو كردن و ارايش كردم و مرتب مرخص شدم😬🙈❤️
اين هم تجربه زايمان من❤️😍
مامان لیانا مامان لیانا ۱۰ ماهگی
سلام مامانا بیاین ماجرای تب کردن دخترمو تعریف کنم
تاپیک های قبل گفتم که دخترم تب می کنه و تبش پایین نمیاد روز اول رو با پاراکید بسر کردیم ساعت ۲ خوابید و صبح که بیدار شد یکم تب داشت ولی کلا خوب بود از شب ساعت ۸. باز تبش شروع شد. دیگه با تب سنج زیربغلی تبش ۳۸ به بالا اومد ساعت ۱ اینا بود با اینکه هر چهار ساعت پاراکید می دادیم فایده نداشت و بردیمش بیمارستان یه آمپول زدن اوردیم خونه تبش پایین اومد و خوابید.
فرداش بردیم دکتر. گفت از گوششه عفونت داره به دکتر گفتم دندوناشو هم یه نگا کن شاید از دندونه.... گفت نه لازم نیست از گوششه
اموکسی کلاو داد و ازمایش ادرار
عصری تبش پایین اومد دیگه گفتم خوب شده رفتیم کافه یه شیرموز بستنی زدیم بعد برگشتیم‌خونه.
شب از ساعتای ۹ اینا دوباره تبش برگشت این بار سریع شیاف گذاشتم و تبش پایین اومد و خوابید. منو همسرم هم هی بیدار می شدیم چک می کردیم تا ساعت ۳ نخوابیدیم...
روز سوم صبح که بیدار شد حالش خوب بود همسرم بستنی خریده بود گفت بدیم به بچه. دادیم یکم ظهر هم مامانم اومد طالبی براش اوردم یه قاشق اب طالبی دادیم به بچه. عصر خواهرام اومدن کلی با لیانا بازی کردن حالش خوب بود. بعد رفتن خواهرام بشدت گریه کرد بغل کردم گردوندنم خوب نشد دیدم باز داره بدنش داغ میشه.
شب شد جاریم اینا اومدن و بعدش مامانم اینا
بچه داغ داغ بود داشت می سوخت.عصری هم پوشک شو عوض کردنی دیدم چند تا لکه خون هست گفتم لابد بخاطر بستنیه