تجربه سزارين پارت دهم:
مسكن رو برام زدن خودمو براي يه درد عجيب اماده كرده بودم
به خودم ميگفتم همه مرحله هايي ك ميترسيدي تموم شد (سوند،فشاراي رحمي،امپولبي حسي)و از هر كدوم تو ذهنت غول ساختي ولي هيچكدوم سخت نبود!فقط يه كار بود ك بايد انجام ميدادم و از تخت بلند ميشدم و اولين قدم رو بر ميداشتم
هركي تجربش كرده بودازش خاطره خوبي نداشت….!
ديگه به خودم گفتم تمام ذوق و شوقي ك از احساس نكردن دردا داشتي تموم ميشه و درد ميشه خاطره بد امروزت🙈
كمكي بالا سرم بود بهم گفت هرجا نتونستي خودت بلند شي بگو كمكت كنم
تنها كاري ك كرد دمپايي هامو جلو پايه تحت گذاشت برام
دستمو گرفتم از تخت و پاهامو اويزون كردم
اصلا دردي نداشتم براي مسكن ها هيچي حس نميكردم
دمپايي هارو پام كردم و اروم بلند شدم و قدم برداشتم بدون هيچ كمكي!خودم باورم نميشد چند قدمي رفتم و گفت برو سرويس
خودم رفتم كمكي بهم گفت بيام داخل گفتم نه ميتونم
و اينجوري خودم راحت بلند شدم بعدش هم تو سالن چند باري راه رفتم و اومدم ،تنهايي از نرده كنار ديوار ميگرفتم و ميومدم اما بقيه مامانا اكثرا خم بودن و درد داشتن و همراهشون دستشونو گرفته بود…
خدارو شاكرم بخاطر سبكي دست دكترم و بدن خودم ك باهام همكاري كرد🥹و براي روز قشنگي رو ساخت ك هربار بهش فكر ميكنم خاطره خوبي برام موند بدون درد ….
فرداي عمل هم تا ظهر كاراي ترخيصم رو كردن و ارايش كردم و مرتب مرخص شدم😬🙈❤️
اين هم تجربه زايمان من❤️😍

تصویر
۲ پاسخ

شما پمپ درد هم داشتین؟

شمارو‌چندبار شکمتونو فشاردادن؟

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۶ ماهگی
تو تمام طول بارداری از وقتی که فهمیدم باردارم از تمام حس هام و اتفاقات برای پسرم نوشتم
اما مهمترین اتفاق که روز زایمان و احساسات بعدش و ... رو ننوشتم
همش میگم این هفته مینویسم اما ۸ ماه شد و ننوشتم
میترسم جزئیات فراموشم بشه اینقدر که دست دست میکنم
خیلی تنبل شدم
روز زایمان خیلی روز خوبی بود برام هر چند فکر نمیکردم زایمان طبیعی اینقدر درد داشته باشه🥴
اما باز خوب از پسش براومدم😀
اما نمیدونم اون افسردگی زایمان چی بود که بعدش بهش دچار شدم و ی ماهی با خودم هی تو مبارزه بودم و احساسات متفاوتی رو تجربه کردم و یادآوری اونا باعث میشه احساس ضعیف بودن کنم اما میخوام برم ی دفتر بگیرم مثل ۹ ماه بارداریم
این ۸ ماه رو هم وقایع مهم و ... رو براش بنویسم
این عکس رو بلافاصله بعد اینکه منو آوردن تو اتاق و گوشی اومد دستم گرفتم انگار نه انگار که قبلش چه دردی رو تحمل کردم
ذوق داشتم سریع با پسرم اولین سلفیمون رو بگیرم😆
کیا خاطرات زایمان و بارداریشون رو نوشتن؟
مامان گل پسر مامان گل پسر ۱۳ ماهگی
مادر شوهرم امشب دعوتی گرفته منو اصلا نگفته
بعد با شوهرم دعوا کردم ک اینا تقصیر توعه اگه تو هم مث داداشت خط قرمزت زنت بود الان اینجوری مامان جرعت نداشت رفتار کنه دعوامون شد گفت برو طلاق بگیر و مسدودم. کرده الان سرکاره چیکار کنم از دست این خانواده خسته شدم از دست شوهرم مادرش خسته شدم دلم برا بچم میسوزه چیکار کنم 😭😭
همیشه دعوتی گرفتم یا مریض شد بهترین چیزا رو براش بردم فقط دوشب پیش مامانم و داداشم چون از تهران اومده بود دعوت کردم رستوران اینجوری شده ک چرا منو نگفتید من ب شوهرم گفتم ک خونه مهمونی بگیریم خونوادتم بگم گفت نه حوصله ندارم بچه بگیرم تا تو کارا تو بکنی
خسته شدم بخدا از بس عصبی شدم از دیروز پسرمم بی قراره بخاطر دندون یه سره سر پسرم داد میزنم عصبی میشم بچم خیلی ترسید چیکار کنم 😭😭😭الان دارم میمیرم. از عذاب وجدان دیروز ب خودم قول دادم دیگه دعواش نکنم اما دست خودم نیست 😭😭😭😭😭😭😭از دست این خانواده روانی شدم 😭😭😭
شیرخشک
فرزند پروری رفلاکس بچه