تو تمام طول بارداری از وقتی که فهمیدم باردارم از تمام حس هام و اتفاقات برای پسرم نوشتم
اما مهمترین اتفاق که روز زایمان و احساسات بعدش و ... رو ننوشتم
همش میگم این هفته مینویسم اما ۸ ماه شد و ننوشتم
میترسم جزئیات فراموشم بشه اینقدر که دست دست میکنم
خیلی تنبل شدم
روز زایمان خیلی روز خوبی بود برام هر چند فکر نمیکردم زایمان طبیعی اینقدر درد داشته باشه🥴
اما باز خوب از پسش براومدم😀
اما نمیدونم اون افسردگی زایمان چی بود که بعدش بهش دچار شدم و ی ماهی با خودم هی تو مبارزه بودم و احساسات متفاوتی رو تجربه کردم و یادآوری اونا باعث میشه احساس ضعیف بودن کنم اما میخوام برم ی دفتر بگیرم مثل ۹ ماه بارداریم
این ۸ ماه رو هم وقایع مهم و ... رو براش بنویسم
این عکس رو بلافاصله بعد اینکه منو آوردن تو اتاق و گوشی اومد دستم گرفتم انگار نه انگار که قبلش چه دردی رو تحمل کردم
ذوق داشتم سریع با پسرم اولین سلفیمون رو بگیرم😆
کیا خاطرات زایمان و بارداریشون رو نوشتن؟

تصویر
۱۶ پاسخ

خدارحمت کنه مادرتو عزیزم، فقط 1خواهر داری؟

من بااحتیاط کارانجام میدادم، من اصلا دوس ندارم کارامو ب کسی بگم، بچه رو بلدنبودم، صفر بودم و شدیدا ترسو😂مامانم 2هفته بزور موند، رفتنی هق هق میزدم😔همینکه رفت، ساکمو بستم رفتم خونه مادرشوهرم، اونجاخواهرشوهرم خدایی خیییلی بهم رسیدگی کرد، بعد بامادرشوهرم اومدم خونمون، نمیتونستم تنها بمونم، همش گریه میکردم، از افسردگی میترسیدم، اماخداروشکر تاالان مادرشوهرم همراهی کرد و الان دیگه okشدم

اره، هرروزم نشد، چندروز یبار بنویس عزیزم🙂

سزارین شدم، اماخییییلی راضی ام، برگردم عقب، بازم سزارین انتخابمه، یسریا خودشونو میندازن، من پاشدم، قشنگ صاف راه رفتم، خیییلی ریلکس🙂من بابخیه آشگزی میکردم، جاروبرقی کشیدم، دوس ندارم کارمو کسی انجام بده، مامانم کلا ب دخترم میرسید، من اشپزی میکردم

خدا رو شکر روزهای سخت تموم شد

من ازروی ک رفتم دکترم و اقدام کردم نوشتم تاروززایمانم دقیق😍بعدش هم خلاصه وارمینویسم الان🙂وااای فیلم زایمانمو ک میبینم، بخاطرگریه هام خیییلی پشیمونم😞انگار مند میخواستن بکشن، انقد ک ترس داشتم از اتاق عمل، دکترابهم میخندیدن😥😂😂😂امااون لحظه ک آمپل میزنه و بی حس میشه کمرم خییییلی باااحاااااله😂 اون لحظه رو دوسدارم دوباره تجربه کنم،،،،

من اولین عکسی که گرفتم اینه واسه باباش فرستادم انقدر که از شیردادن ذوق کرده بودم😅😂

تصویر

فدات عزیزم همچنین

ت ۳۱ هفته دنیا اومد

ن من استراحت مطلق بودم کیسع ابم پارع شد بدون ورزش هیچی

من نیم ساعت زایمانم طول کشید با بخیه همه چی دوساعت

عزیزم 😍 چه خوب که می‌نویسی خاطراتو
من نتونستم که عکس دوتایی بگیرم تو بیمارستان

خوش بحالت من نشد باهاش عکس بگیرم سریع بستری شد دوهفته بعدش اومد خونه خداروشکر گذشت الان کنارمه

انقدر زایمانم سخت وطولانی بود وبعدش از زایمان بدتر از اون که اصلا نمیخوام بهش فکر کنم دیگه چه برسه بخوام بنویسمش

واای دقیقا چقد تو منی 😂.. من خاطرات بارداریمو چون وقت بیشتر داشتم همرو سرموقع نوشتم ولی خاطرات زایمان وبعدش همین یکی دوهفته پیش نوشتم گفتم یادم میره اخرش😂
ولی خیلی خوبه دلم میخاد دخترم بزرگ که شد بدم بخونه بفهمه چقدر دوسش داشتم و دارم🥺🥺

واییییییییییی واقعا زایمان طبیعی خیلی سخته. هر دو زایمان سخته اما طبیعی بیشتر.
من خودم طبیعی بودم بعد ۱۲ ساعت درد وحشتناک و بلاهایی که سرم اومد تونستم زایمان کنم.
من خاطره زایمان رو نوشتم اما تو گوشی😐😐😐😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 ۸ ماهگی
ی صحنه های از روز بعد زایمان من یادم میاد هنوزم که هنوزه فریادم میاد☹️😤
من و ی دختر دیگه تو ی شب به فاصله نیم ساعت زایمان طبیعی کردیم به تفاوت اینکه من دکترم بالاسر زایمانم بود اما این بنده خدا نه
چرا؟چونکه ماماهمراهش رو با کسی قراردارد بست که دکترش معرفی نکرده بود و دکتر هم نیومد بالاسرش ...همینقدر بی وجدان...
خلاصه من زودتر زایمان کردم اما این بیچاره🙁
بچش مونده بود تو کانال زایمان و هرچی زور میزد نمیتونست بچه بیاد بیرون و به سختی با پارگی های زیاد بچه رو بیرون کشیدن بعدهم به دلیل کمبود اکسیژن بردنش بیمارستان کودکان بستری کردن...
صبح روز بعد که دکترش اومد برای معاینه وکارهای ترخیص پرستار ها بهش گفتن که ممکنه بقایای جفت تو رحم بیمار باقی مونده باشه...
این دکتر بی وجدان هم نکرد نامردی
دستش رو دستکش گذاشت
هرچی دختره زار زد جیغ زد با وحشیگری تمام شروع به معاینه رحم دختر کرد🥲😭
آخ من دلم غش رفت یعنی... اشکم در اومد...
فکر کن با وجود اونهمه بخیه و پارگی معاینه ات هم بکنن 😭😭
چجوری بعضی از دکترها انقد بی وجدانن؟



شیرخشک کولیک رفلاکس نوزاد
مامان آوا و آریا مامان آوا و آریا ۹ ماهگی
وقتی این عکسو درست کردم یه خدا رو شکر از ته قلبم گفتم🥹چون کسی که زایمان زودرس داره میفهمه چی میگم.وقتی آریا دنیا اومد منتظر هر اتفاقی بودم.کوچولوی نارس من ۳۴ هفته دنیا اومد حتی قیافشم مشخص بود نارسه.خیلی خیلی غصشو میخوردم میترسیدم به مروز بیماری و مشکلاتی واسش به وجود بیاد منتظر بودم رشدش با تاخیر باشه.آریا مژه نداشت تمام صورت و بدنش موهای جنینی داشت خیلی خیلی ضعیف و نحیف بود.اول خدای مهربونم و بعدش خودم بودم که از همه چی گذشتم تمام تلاشمو کردم بچم رشد خوبی داشته باشه خوب شیر بخوره دائم. غربالگری و چکاپ می رفتم تا ببینم کوچولوی قشنگم سالمه یا نه.کوچولوی جنگجوی من حتی دستگاه هم نرفت ولی به خاطر نارس بودن زردی طولانی گرفت...
اینقدر استرسشو داشتم که افسردگی بعد زایمان گرفتم ولی همه سختیایی که کشیدم ارزششو داشت❤️
الان وقتی میچسبه بهم وقتی میخنده همه سختیا یادم میره🥹آریا معجزه زیبای خداست که هدیه کرد بهم
خدا رو هزاران بار شکر برای وجودش🙏