۶ پاسخ

عزیزم چقدر درد کشیدی البته فکر کنم خودتو برای زایمان طبیعی آماده نکرده بودی
چون منم دخترم ۳/۵۰۰ وزنش بود و طبیعی زایمان کردم بامامای همراه
تازه من با دردای خودم نرفتم دردام شروع نمیشد و داشت از تایم زایمانم میگذشت دکترم نامه بستری داد با آمپول فشار دردام شروع شد ولی راحت زایمان کردم
کمر درد و این چیزا رو اصلا تجربه نکردم

چقدر اذیت شدی😥
خداروشکر سزارین رو انتخاب کردم بخدا ک دردش فقط اولین بار راه رفتن بد بود بقیش بایه شیاف اوکی میشد

ای کاش جیغ نمیزدی و تنفس میداشتی درست حین زایمان تا انرژیت بمونه

وای نیروی خدماتی هم‌اومد‌کمک

وای یاعلی خداروشکر سزارین شدم دوتا بچمو

وای 🥲

سوال های مرتبط

مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۶ ماهگی
خاست معاینه کنه‌ خودمو جمع کردم نمیتونستم
کسایی که قضیه شب اول ازدواجمو خوندن میدونن چرا
پرستاره عصبانی شد و گفت چرا لگنتو میدی بالا وایسا معاینه کنم ببینم چند سانتی باید به دکترت زنگ بزنیم ولی من دست خودم نبود پرستاره عصبانی شد و رفت و یه پرستار دیگه اومد و خیلی اروم تر معاینه کرد بااین که باز نمیزاشتم و رفت
نشستم روی تخت شلوارمو پوشیدم و شروع کردم گریه کردن
منو بردن یه ازمایشی ازم گرفتن و گفتن دکترت گفته امپول فشار بهت بزنیم
منو بردن اتاق زایمان یه قرص گذاشتن زیر زبونم و گفتن قرص فشارتو بخور
فشارم رفته بودی روی شونزده😑
لباسای صورتی بیمارستانو پوشیدم و شوهرم رفت دنبال مادرم و مادرشوهرم
من رو تخت درازکشیده بودم و با رنگی پریده و فشار بالا و همش گریه میکردم
مادرومادرشوهرم اومدن و بهم دلداری میدادن شوهرم برام خرما و ابمیوه ایناخریده بود و داشتم میخوردم ساعت حدودای یازده شب بود که یهو پرستاره اومد گفت سری ع شلوارتو دربیار میخایم سوند برات وصل کنیم دکتر داره میاد سزارینت کنه....
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۶ ماهگی
شوهرمو فرستادن دنبال تشکیل پرونده و مم تو دلم تمام فهشایی که بلد بودم نثار تمام دکترای اونجا میکردم
من حالم بد بود بچم‌میلرزید ولی اونا به فکر کاغذ بازی خودشون بودن
شوهرم اومد و گفتن باید ازمایش بگیریم ولی نباید مادرش بیاد بردنش تو اتاقی دست و پاهاشو سوراخ سوراخ کردن من رفتم تو بچم کبود شده بود انقد جیغ زده بود منم گریه میکردم منو کردن بیرون میگفتن مادرش بیادتوازش نمیگیریم😭😭😭
کف بیمارستان نشسته بودم و مادرم هی گریه میکردم و دلداریم میداد ولی من فقط صدای جیغ بچم تو گوشم بود
بچه ای که تو پرقودبزرگش کرده بودم الان تمام دست و پاهاشودسوراخ سوراخ میکردن
بهش انژکت وصل کردن یه میله ای که مال اکسیژنه دادن و گفتن بگیرین جلوی دماغش تا اکسیژنش کم نشه
بچمم وحشتناک گریه میکرد به هیچ صراتی مستقیم نبود اخرش سرمو گفتیم در بیارن تا اول اروم بگیره
پدرم اومد بیمارستان با مادرم رفتن خونمون وسایلاشو بیارن قرار بود بستری بشه و من و شوهرم موندیم
بچم فقط جیغ میزد شوهرم رفت ازداروخانه براش پستونک خرید ولی فایده نداشت اخرش گرفتش بغل و انقد چرخوندش تو بیمارستان تا اروم گرفت منم هی دنبالشون بودم لرزش تموم شده بود
نمیتونستم سرپا وایسم هی مینشستم کف بیمارستان کل بیمارستان مارونگاه میکردن
پرستارع اومد ماروفرستاد طبقه ی بالا برای بستری
رفتیم بالا و دیدم سردر اتاقش زده بخش مغز و اعصاب😭😭😭
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين پارت دهم:
مسكن رو برام زدن خودمو براي يه درد عجيب اماده كرده بودم
به خودم ميگفتم همه مرحله هايي ك ميترسيدي تموم شد (سوند،فشاراي رحمي،امپولبي حسي)و از هر كدوم تو ذهنت غول ساختي ولي هيچكدوم سخت نبود!فقط يه كار بود ك بايد انجام ميدادم و از تخت بلند ميشدم و اولين قدم رو بر ميداشتم
هركي تجربش كرده بودازش خاطره خوبي نداشت….!
ديگه به خودم گفتم تمام ذوق و شوقي ك از احساس نكردن دردا داشتي تموم ميشه و درد ميشه خاطره بد امروزت🙈
كمكي بالا سرم بود بهم گفت هرجا نتونستي خودت بلند شي بگو كمكت كنم
تنها كاري ك كرد دمپايي هامو جلو پايه تحت گذاشت برام
دستمو گرفتم از تخت و پاهامو اويزون كردم
اصلا دردي نداشتم براي مسكن ها هيچي حس نميكردم
دمپايي هارو پام كردم و اروم بلند شدم و قدم برداشتم بدون هيچ كمكي!خودم باورم نميشد چند قدمي رفتم و گفت برو سرويس
خودم رفتم كمكي بهم گفت بيام داخل گفتم نه ميتونم
و اينجوري خودم راحت بلند شدم بعدش هم تو سالن چند باري راه رفتم و اومدم ،تنهايي از نرده كنار ديوار ميگرفتم و ميومدم اما بقيه مامانا اكثرا خم بودن و درد داشتن و همراهشون دستشونو گرفته بود…
خدارو شاكرم بخاطر سبكي دست دكترم و بدن خودم ك باهام همكاري كرد🥹و براي روز قشنگي رو ساخت ك هربار بهش فكر ميكنم خاطره خوبي برام موند بدون درد ….
فرداي عمل هم تا ظهر كاراي ترخيصم رو كردن و ارايش كردم و مرتب مرخص شدم😬🙈❤️
اين هم تجربه زايمان من❤️😍
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۹ ماهگی
پارت ۱۵



کلی گریه کردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.
گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.


دورهمی
مامان یوتاب و اتوسا مامان یوتاب و اتوسا ۱ سالگی
سلام خانوما شبتون بخیر امیدوارم حالتون خیلی خیلییییییی خوب باشه چند روز بود مریض بودم اتوسا هم از من گرفته بود دیشب حالش آنقدر بد شد ک حد نداره تبش هیچ جوری قطع نمیشد صبح بردمش دکتر براش دارو نوشت گفتم سرمم بنویس بعد درمانگاه سرم واسه اتوسا نزدن گفتن دارو بده تا تبش بند بشه اومدم خونه ابمیوه دادم دارو دادم هرکار کردم تب بچه پایین نیومد بردم یه دکتر دیگه گفت خوب میشه داروهاشو بده فقط سرمم تو دستم هیچ کسم واسش نمیزد شوهرم نوبت چکاپ واسه فشارش داشت منم باهاش رفتم تا رفتم تو اتاقب دکتر گفتم میشه دخترمم چک کنی گفت بله سرمم نشونش دادم گفتم بچم داره میسوزه کسی هم نمیزنه واسش سریع یه نسخه داد ب شوهرم ۲تا امپول دیگه گرفت و خودش واسش سرم رو وصل کرد نگم ک با چ بدبختی تحمل کرد ولی خدا خیرش بده تب بچه اومد پایین و حالا الهی شکر خیلی بهتر شد اینا رو گفتم ک اگر خدایی نکرده مشکل منو پیدا کردید دل نزنید واسه سرم و حتما بزنید تا بچه آروم باشه انشالله همیشه تن خودتون و بچه هاتون سلامت