۴ پاسخ

عزیزم خداروشکر که قدر شناسی😘😘😘خدا مراقبتون باشه خودت و پسرت واقعا سزارین هم عالیه من بعد از عمل بلند شدم

نفهمیدم اون قسمت رو، چرا وقتی دکتر گفت وزنش سه و چهارصده ، گفتی خدااا چه غلطی کردم؟؟؟

چرا کسی نبود پیشت موقع زایمانت🥺🥺🥺🥺🥺🥺

دقیقا طبیعی کمردرد و دیکه کلا داری خیلی بده
خداروشکر بخیر گذشت الکی نگفتن که بهشت زیر پای مادراست

سوال های مرتبط

مامان پارمیس و پاشا مامان پارمیس و پاشا ۱۶ ماهگی
یادمه پارسال این موقع چقد ناراحت بودم سونو بهم گفتن توی سر پسرم سه تا کیسته و تیغه بینی کوتاه برای آزمایش سلفری هم خیلی دور بود و من رو با سرکلاژ چقد فرستادن این دکتر اون دکتر اکو قلب و دکتر طب مادر و جنین و سونو و من هر شب کارم گریه بود
گفتن سه تا کیست زیاده دماغش هم هست میشه دو فاکتور
من با کلی تحقیق رفتم دوباره جای دیگه سونو یه بار انامولی دادم
دکتر آخری گفت تیغه بینی بچت خوبه بینیش کوچیکه کلا ولی کیست ها ۳تا با سایز بزرگ هست
و من روز شبم یکی بود چقد سخت بود بارداریم هر هفته سونو میدادم روزام با استرس بود دکترم عوض کردم چون به شدت بهم استرس وارد میکرد
دکتر جدیدم گف کاری از دستت بر نمیاد باید زایمان کنی یا بچت سالمه یا نه و من موندم یه دنیا غم نمیدونستم به بچه سالم قراره دنیا بیارم یا بچه ای که قراره زجر بکشم
مدام همسرم دلداریم میداد که چه بچه سالم باشه یا نه من بچم رو با تمام وجود دوست دارم و منی که نمی‌خواستم بپذیرم این اتفاق ها رو آزمایش غربالگری و کاملا خوب بود تا ۳۱هفته که رفتم سونو و گفت هنوز کیست ها هستن و من مدام درد و انقباض داشتم و ۳۳هفته زایمان کردم بچم دستگاه بود با هزار استرس رفتم آن آی سیو که ببینم بچم در چه حالیه وقتی دکتر گف خانم بچت سالمه و اصلا یدونه کیستم ندارن تو سرش و از سالم هم سالم تره دنیا رو بهم دادن
چقدر نذر نمک دادم و به بقیه کمک کردم
و اگر باردار بشم هیچوقت دیگه انامولی نمیرم
خدا رو هزار بار شکر بابت وجود بچه هام
اینو نوشتم تا تجربه شه برا بقیه
مامان هانا مامان هانا ۱۱ ماهگی
مامان یوتاب و اتوسا مامان یوتاب و اتوسا ۱ سالگی
سلام خانوما شبتون بخیر امیدوارم حالتون خیلی خیلییییییی خوب باشه چند روز بود مریض بودم اتوسا هم از من گرفته بود دیشب حالش آنقدر بد شد ک حد نداره تبش هیچ جوری قطع نمیشد صبح بردمش دکتر براش دارو نوشت گفتم سرمم بنویس بعد درمانگاه سرم واسه اتوسا نزدن گفتن دارو بده تا تبش بند بشه اومدم خونه ابمیوه دادم دارو دادم هرکار کردم تب بچه پایین نیومد بردم یه دکتر دیگه گفت خوب میشه داروهاشو بده فقط سرمم تو دستم هیچ کسم واسش نمیزد شوهرم نوبت چکاپ واسه فشارش داشت منم باهاش رفتم تا رفتم تو اتاقب دکتر گفتم میشه دخترمم چک کنی گفت بله سرمم نشونش دادم گفتم بچم داره میسوزه کسی هم نمیزنه واسش سریع یه نسخه داد ب شوهرم ۲تا امپول دیگه گرفت و خودش واسش سرم رو وصل کرد نگم ک با چ بدبختی تحمل کرد ولی خدا خیرش بده تب بچه اومد پایین و حالا الهی شکر خیلی بهتر شد اینا رو گفتم ک اگر خدایی نکرده مشکل منو پیدا کردید دل نزنید واسه سرم و حتما بزنید تا بچه آروم باشه انشالله همیشه تن خودتون و بچه هاتون سلامت
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين پارت دهم:
مسكن رو برام زدن خودمو براي يه درد عجيب اماده كرده بودم
به خودم ميگفتم همه مرحله هايي ك ميترسيدي تموم شد (سوند،فشاراي رحمي،امپولبي حسي)و از هر كدوم تو ذهنت غول ساختي ولي هيچكدوم سخت نبود!فقط يه كار بود ك بايد انجام ميدادم و از تخت بلند ميشدم و اولين قدم رو بر ميداشتم
هركي تجربش كرده بودازش خاطره خوبي نداشت….!
ديگه به خودم گفتم تمام ذوق و شوقي ك از احساس نكردن دردا داشتي تموم ميشه و درد ميشه خاطره بد امروزت🙈
كمكي بالا سرم بود بهم گفت هرجا نتونستي خودت بلند شي بگو كمكت كنم
تنها كاري ك كرد دمپايي هامو جلو پايه تحت گذاشت برام
دستمو گرفتم از تخت و پاهامو اويزون كردم
اصلا دردي نداشتم براي مسكن ها هيچي حس نميكردم
دمپايي هارو پام كردم و اروم بلند شدم و قدم برداشتم بدون هيچ كمكي!خودم باورم نميشد چند قدمي رفتم و گفت برو سرويس
خودم رفتم كمكي بهم گفت بيام داخل گفتم نه ميتونم
و اينجوري خودم راحت بلند شدم بعدش هم تو سالن چند باري راه رفتم و اومدم ،تنهايي از نرده كنار ديوار ميگرفتم و ميومدم اما بقيه مامانا اكثرا خم بودن و درد داشتن و همراهشون دستشونو گرفته بود…
خدارو شاكرم بخاطر سبكي دست دكترم و بدن خودم ك باهام همكاري كرد🥹و براي روز قشنگي رو ساخت ك هربار بهش فكر ميكنم خاطره خوبي برام موند بدون درد ….
فرداي عمل هم تا ظهر كاراي ترخيصم رو كردن و ارايش كردم و مرتب مرخص شدم😬🙈❤️
اين هم تجربه زايمان من❤️😍