تجربه سزارين:
پارت هشتم8️⃣
وارد ريكاوري شدم
كم كم بدنم داشت ميلرزيد
يه لرز و رعشه اي كه هر لحظه بيشتر ميشد
پرستار ميومد بهم تند تند سرم ميزدتا سرُم تموم ميشد يكي ديگه !!!
نزديك ٤٠ دقيقه تو ريكاوري بودم…
واي هيچ جاي عمل اذيت نشدم جز اين لرزشا حتي ميخواستم كسيو صدا كنم صدام ميلرزيد:( شونه هام تكون ميخورد و بدنم رو ويبره بود …
به معناي واقعييي ويبرههه…
!دندونام به هم ميخورد و دستم از لرزش واينميستاد:(
كلافه شده بودم ازين مدل رعشه رفتن
شونه هام درد ميكرد…
به خانم پرستار گفتم اذيتم گفت طبيعيه جفت از بدنت خارج شده، لرز واسه خارج شدن جفته و جدا شدن بچه از مادره.
🥹(بچه اي كه اين همه مدت تو وجودت بوده و الان جدا شده بدن واكنش لرز پيدا ميكنه 🥲)
ميدونستم هنوز بي حسم و از فشاراي رحمي وحشت داشتم ،هركي رد ميشد ميگفتم خانم ميشه منو فشار بدين😂
يكي فشار داد رفت ك هيچي نفهميدم😍
١٠ دقيقه بعد دوباره به يكي ديگه گفتم ك گفت من پرستارت نيستم نميتونم
همينجوري درگير و استرس داشتم براي فشارا
فك كنم به ٤.٥ نفر گفتم و هركي ميومد خواهش ميكردم فشارم بدن
خداروشكررررر ميكنم ك همه فشارايي ك دادن اندازه ٣.٤ بار بيشتر نبود و همش تو بي حسي و ذره اي حتي متوجه نشدم!
بهشون ميگفتم چندتا ديگه فشار مونده؟😂خيلي عجله داشتم واسش ك يه وقت بي حسيم نره🥹
يه خانومي گفت اكيه يه فشار ديگه قبل اينكه بري تو بخش ميدن ك بي حسي هنوز اگر نياز باشه تو بخش هم فشار ميدن🫣🫣🫣
ني ني منو تو تخت مخصوصش گذاشته بودن كنارم اما ازم فاصله داشت چند باري تو همون لرزشا و حال بد ،دستمو دراز كردم ك تختشو نزديك كنم نتونستم برسم به تختش:(
فقط نگاش كردم فقط ميتونستم ببينمش بدون اينكه لمسش كنم…
"عكس از روزهاي اخر بارداري"🤰

تصویر
۹ پاسخ

یجوری نوشتی که همه لحظه هارو تصور کردم🥲

همه ی لحظه هایی ک نوشتی رو تصور کردم و اشک ریختم🥹😭

منم پیلرزیدم خیلی سردم بود

منو اصلا فشار ندادن همون تو عمل یه فشارایی دادن همون بود

منو فقط ی بار فشار دادن گفتن نیاز نداری دیگه

وااای من نمیدونستم اون لرز ها برا چیه...
من طبیعی بودم هر دو رو ولی بعد ب دنیا اومدن بچه و ... منم یک لرزی میکردم ب پرستارا میگفتم بهم پتو میدین دارم یخ میزنم 🥹
الان ک دلیلشو گفتی بغضی شدم

من نزاشتم فشار بدن الان شکمم بزرگه

ای جونم یادخودم افتادم ......

منو اصلا فشار ندادن😐
چرا فشار میدن؟

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت ششم6️⃣
عمل شروع شد
حال و هواي عجيبي داشتم
اخرين لحظاتي بود ك ني ني تو وجودم بود🥲براي من لحظه لحظه بارداري شيرين بود،باهاش صحبت ميكردم ،ميخوابيدم، تو بيداري براش اهنگ ميزاشتم و تكون ميخورد، وقتي ناراحت و غمگين بودم خودشو يه طرف جمع ميكرد:( همه اين حسا قرار بود ديگه تموم شه اما خوشحال بودم تو اين سفر ٩ ماهه سلامت بود،،،و قرار بود ببينمش🥲
نميدونم گيج بودم يا نه اما احساس كردم كل زايمانم ٥ دقيقه بيشتر نشد فقط صداي خانوم دكتر و همكاراشو ميشنيدم يه پرستار مهربون ك از اول هم تو اتاق بود اومد گفت خوبي گفتم اره كي تموم ميشه گفت تمومه رسيدن به بچه دارن درش ميارن🫣
خانم دكتر گفت يكي از بالا فشار بده همين خانم پرستار يهو از قفسه سينم محكم فشار ميداد ٢ تا دستشو مينداخت و فشار ميداد خانم دكتر گفت نه نشد بگين سريع يك اقا بياد
يهو يه پرستل مرد اومد و جوري خودشو انداخت رو قفسه سينم ك احساس كردم الان استخونام ميشكنه!نميدونم اين كار واسه چي بود اما هرچي بود براي خارج شدن بچه بود گفتم واي الان خفه ميشم خنديدن گفتن تموم شد و خانم دكتر سلام داد به سيد ما
سلااااام اقاااا برسام خوش اومدييي واي دماغ چاقشووو مامانش بايد ببره عمل كنه😂😂😂
هنوز صدا گريش نيومده بود
اما چند لحظه بعد صداي گريه ظريف و نازش هم اومد
وايييي چقدررررر قلبي بود اين لحظه😍🫠
چقدر اشكام مي ريخت🥹🥹🥹 بلند بلند گفتم جاااان مامان گريه نكن🥹🥹🥹پ
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت 9️⃣
از ريكاوري ميخواستن ببرن تو بخش ،چند نفري از زيراندازم گرفتن و با ١.٢.٣ منو روي يه تخت ديگه گذاشتن.
باورم نميشد تموم شد؟!!!
"من ،همون ادم ترسو تونسته بودم بچمو بيارم ب اين دنيا و براش از تن و جونم فداكاري كرده بودم
از اين بابت خوشحال بودم انگار يه باري از دوشم برداشته شده بود ،ماه ها تصور اين روز و دردارو داشتم.
خدارو تو تمام لحظات اون روز حس ميكردم
ميفهميدم باز هم تو شرايط سخت كنارمه🥹
اميد داشتم بهش (چيزي كه اون روزا خيلي كمرنگ شده بود برام)🫶

يه خانمي اومد بالاسرم ك شكممو فشار بده ،پتو رو زد كنار بهش گفتم توروخدا اروم فشار بدين ميترسم گفت هنوز بي حسي و اخريشه شكمت خوبه ديگه فشار نميدن و محكم ماساژ داد و باز هم نفهميدم 🙈و بعدش با اسانسور منو بردن پايين و تو راهرو به ايستگاه پرستاري گفتن به همراه رياحي بگين بيان اتاقش…
اتاقم خصوصي بود قراربود مامانم و مادر شوهرم شبو كنارم بمونن
هنوز ني ني رو يه دل سير نگاش نكرده بودم،🥹همراهام اومدن،
همسرم اومد كنارم از قبل بهش گفته بودم اول بايد بياي بالاسر من بعد بچه😏😂(اگر اول حواست به من نباشه ناراحت ميشم)😂اول اومد كنارمو دوتايي ذوق ترين بوديم🫂 يه عالمه موقعي كه تو اتاق عمل بودم روي گوشيم بهم پيام داده بود و ويس و گريه خوشحالي و حرفاي خوب ك قرار بود شب همشو گوش كنم🫣🫠🥹 گفتم گلم كوووو😂گفت اجازه ندادن بياره داخل تو نگهباني گذاشته و من غصه خوردم گفتم ببر خونه :( 😂اما كادومو داد😍
با اينكه خيلي بهم گفتن حرف نزن و سرتو تكون نده من يه سره در حال ور ور بودم😂😂😂و هي بهم غر ميزدن اما گوش نميدادم و همه چيو براشون تعريف ميكردم…
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان آیان مامان آیان ۱۵ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت 🔟
هنوز بي حس بودم ،گشنه و تشنه و اجازه خوردن هيچو نداشتم دلم لك ميزد واسه يه ليوان چاي ١٠ بار به مامانم گفتم توروخدا بهشون بگويه ذره اب بخورم هربار ميرفت ميگفت نه نميشه ازمايش داره تا ١٠ شب نبايد بخوره😭😭اينو ك گفتن دلم ميخواست گريه كنم
يعني "٢٤ ساعت بود ك هيچي نميخوردم!ميگفتن فقط ميتونين لباشو تر كنين ك همسرم كرد اما بازم بدتر تشنه ميشدم😔
ساعتاي ١٠:٣٠شب اومدن ازمايش خون ازم گرفتن ،حس پام داشت برميگشت و ميتونستم تكون بدم 😍
گفتن ميتوني با نسكافه يا چاي شروع كني مايعات بخوري
مامانم برام نسكافه گرفت و توش نبات انداخت و
ميتونم بگم بيشترين دردو از زمان زايمان اونجا داشتم "تو تغيير زاويه تخت براي نشستن از حالت درازكش يه سوزش شديدي منو گرفت! 🥵
انگار يكي يه فندك دااااغ گرفته رو شكمم ك گز گز ميكرد😔😔😔فقط اون لحظه اذيت شدم هرچي حس تشنگي بود جاشو به درد داد و اشكام شروع به ريختن كرد:( از سوزشش جوري اشكام ميريخت و ميگفتم ميسوزه و دستام ميلرزيد ليوان نسكافه تو دستم تكون ميخورد:(
و واي از اولين ليوان نسكافه كه مزه بهشت ميداد 🥲🥲و به رگ و جون و تن من مي نشست ، هنوز نرفته پايين يه ليوان ديگه ميخواستم ازش 😍٤.٥ ليواني خوردم و بعد كمپوت اناناس و يكم ابميوه تا عطشم تموم شد
فعلا مايعات مجاز بودبرام
بهم گفتن ميخوان سوندمو بكشن و بعدش بايدراه برم و شنيده بودم راه رفتن اول سخته و خودمو اماده يه دردشديد كرده بودم ، واسه همين زنگ بالا تختو زدم الكي به كمكي گفتم خيلي زياد درد دارم برام مسكن بزنين كه زدن و سوندمو كشيدن ،يه سوزش خيلي كم داشت و راحت بود و گفت ١٠ مين ديگه ك اثر كرد پاشو راه برو يا بگو بيايم بلندت كنيم…🙈🫠
"عكس مامان برسام "
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان پارسا مامان پارسا ۱۱ ماهگی
مامان لنا مامان لنا ۹ ماهگی
همیشه میگفتم میخوام دماغمو عمل کنم، حتی دکترمم پیدا کردم، تو یه قدمی بودم....
یه روز نگاه کردم دیدم، هرکاری کنی، هر تغییری رو جشمم انجام بدم چون طبیعی نیست یا به مشکل میخوره یا برمیگرده به حالت اولش....

فیلر لب و صورت زدم، کراتین کردم، شید لب کردم، ناخن کاشتم، مو رنگ کردم... بعد یه مدت همه ش برگشت مثل اول....
فکر کردم دماغمو عمل کنم، ممکنه مشکل برام‌پیش بیاد، هیچ چیزی مثل طبیعی نیست.... حتی سزارین باعث شد هفت لایه از شکمم پاره شه و یه قسمتی از بخیه م حس نداشته باشه... اگر طبیعی به دنیا میومد نه رد بخیه داشتم، نه شکمم بی حس بود...

فکر کردم به لنا شیرخشک دادم به جای شیر مادر، فقط خودم اذیت شدم... اگر شیر مادر میدادم لنا تپل تر بود، هرموقع میخواست در دسترس بود و شیرش کم یا زیاد نمیومد، چون به اندازه ای که میخواست میخورد...

خلاصه که دیدم فیلر لب و اینا جذب میشه و اگر خراب بشه میشه یه کاریش کرد، ولی اگر دماغمو خراب کنه دکتر، دیگه کاری نمیتونم کنم...

به این نتیجه رسیدم هیچی بهتر از چیزی که خدا به ادم‌میده نیست....
سر همین گفتم ولش کن :)

و خب از تصمیمم راضیم :)