پارت سوم 🤗 سزارین

بعد اوردنش کنارم صورت ماهشو گذاشتن کنار صورتم خیلی نرم و گرم بود و بعد چند ثانیه گفت دخترتو دیدی ببریم نشون پدرش بدیم گفتم ببر یه امپول زدن داخل سرم خوابم برد بعد چشم باز کردم دیدم دارن پارچه رو برمیدارن بردنم اتاق ریکاوری .. اونجا اومدن ماساژ رحمی دادن چون به دکترم گفتم تا بی حسم ماساژ انجام بشه بعد بی حسی نه دخترمو آوردن مراحل شیردادن نشونم دادن و بعد رفتیم اتاق گفتن تا ده شب چیزی نخورم ساعت ده اومد گفت نسکافه بخور که باید راه بری بعد خوردن نسکافه پرستاراومد یه آمپول زد بازوم یه آمپولم زد کنار نافم که به شدت درد داشت و تا یک ماه نافم درد داشت بعد زدن امپول مامانم و پرستار اومدن بلندم کردن از روی تخت تا پامو خواستم بزارم زمین به شدت درد داشتم قبلشم دوتا شیاف گذاشته بودم احساس میکردم شکمم نیست به شدت جاش درد میکرد نفس برام نمیومد نمیتونستم حرف بزنم فقط قفسه سینمو فشارمیدادم تا نفس بیاد پرستار تندتند قفسه سینمو فشار میداد کمرم خم میکردم نمیتونستم وایسم با هزار گریه و داد وبیداد بردنم داخل سرویس مامانم اومد عوضم کرد شستم و دوباره با پرستار گذاشتنم روی تخت گفت تا صبح چند بار میام راه برو گفتم نمیخام راه برم گفت نمیشه تا صبح چند بار همین کارو کردن مامانمم پا به پام گریه میکرد میگفت نمیتونم گریه تو ببینم حالم اصلا خوب نبود خیلی درد داشتم تا روز بعد ساعت 3مرخصم کردن و بازم نمیتونستم راه برم همسرم ویلچر آورد تا کنار ماشین بردم همش ترس ماشین...

اقدام  بارداری  بچه  شیر خشک بی بی چک

تصویر
۲ پاسخ

منم سزارین بودم دو دفعه با کمک پاشدم بعدش خودم میومدم پایین میرفتم سرویس راه میرفتم

منم سزارین بودنم ولی همون صبح روزه بعد عمل خودم بلند شدم راه رفتم برای شما خیلی سخت بوده .بعد اون امپول دور ناف برای چی بود

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت دوم 🤗 سزارین

ساعت 5بیدارشدیم مامانم زیر قران ردمون کرد و راهی اسلامشهر شدیم بیمارستان امام زمان سه تا داداش هام خونه بودن بابامم سرکار .. رفتیم همسرم کارهای اداری انجام داد و رفتیم طبقه بالا منو بردن داخل لباس دادن عوض کردم برام سوند گذاشتن و خیلیا گفتن سوند درد داره اما اصلا درد نداره فقط حس سوزش کمی داشتم و بعد اون انگار مثانه ام داشت تند تند خالی میشد و به پرستارا گفتم این سوند اینجوریه و گفتن طبیعیه باید مثانه ات کلا خالی بشه و بلاخره منو گذاشتن رو ویلچر مامان و همسرم پیشانیمو بوسیدن و رفتم داخل فک کنم 7ونیم یا 8بود بعد سرم زدن فشار ضربان قلبمو گرفتن و یه اقایی اومد برای زدن آمپول بی حسی بااینکه قبلا سابقه آمپول بی حسی داشتم حدودا 12سالم بود برای کیست مو بشدت ترس و لرز رفته بود تو بدنم دکترم اومد سریع دستمو گرفت گفت چرا میلرزی گفتم نمیدونم از زایمان یا از اتاق عمل میترسم گفت مهم اینه میخای دخترتو ببینی سرمو خم کردم تا حدودی که باید نافمو ببینم بعد آمپول زد بین مهره های پشتم و سریع گفت درازش کنین خیلی تند دراز کشیدم و بدنم شروع به مور مور شدن کرد امدن شکممو ضد عفونی کردن دست زدم شکمم گفتم توروخدانکنین هنوز حس دارم اومدن دستامو بستن بعد پارچه سبز گذاشتن جلوم بعد چند ثانیه دیگه دستشونو روی شکمم حس نمیکردم فقط تخت تکون میخورد و همش گریه میکردم بیقراربودم و تندتند حالم بهم میخورد پرستار پارچه گذاشت زیرگردنم گفت حالت بدشد بگو بعد بهش گفتم آمپول زد داخل سرم و بعد چندثانیه صدای گریه دخترمو شنیدم واشک هام بیشترشد درهمون حین همشون میگفتن ماشاالله چقدر موداره مامان چی خوردی بچت پرموعه گفتم من فکر کردم بچم کچله چون معدم سوزش نداشت ... اقدام بارداری شیر خشک بچه بیبی چک
مامان آیهان مامان آیهان ۱۵ ماهگی
ایهانم به دنیا اومد وقتی دیدمش هنوز باورم نمیشد نیمه جونم و دارم با چشمام میبینم سر عمل هم یه چیز مهم و فهمیدن که من رحمم تک شاخ بوده احتمال حاملگیم خیلی کم بود و اینکه احتمال زایمان زودرس هم داشتم ولی من کل بارداریم همه جا میگشتم و یه جا بند نبودم کلا که خدا رحم کرد چیزی نشد دست دکترمم درد نکنه انقدر کوچولو برش داده بود که باورم نمیشد بچه از اون یه تیکه چجوری دراومده و بخیه تمیز دیگه منو بردن ریکاوری ولی من بی حسیم خیلی زود رفت ب ایهانو اوردن شیر دادم سه بار چون پسرم تنها بچه ای بود که تو بیمارستان از شکمویی فروان گریه میکرد و شیر میخواست بیمارستان و گذاشته بود رو سرش نیم وجبی مامان بعد بردنم بخش البته من اتاق خصوصی گرفته بودم که خیلی توصیه میکنم چون ادم واقعا راحت تره من خیلی افتضاح درد داشتم با وجود پمپ درد داشتم میمردم از درد پرستار اومد ماساژ رحمی داد که اشک همسرم و مادرم در اومد من انقدر درد داشتم سه بار این کار اومدن انجام دادن بعد دیگه شب اودن گفتن میتونی مایعات بخوری من نسکافه کاپوچینو خوردم که اثر بی حسی سریع تر بره و اینکه بالش زیر سرتون نذارید حرف نزنید سرتون و خیلی نچرخونید بعد پرستار اومد گفت باید سعی کنی یکم راه بری یکم پمپ درد و فشار میدادم بعد اروم اروم راه رفتم یکم فقط سعی کنید صاف بایستید چون سریعتر خوب میشین و راحت تر میشه من فشارم افتاد پرستار چند بار اومد کمک کرد تا بالاخره تونستم راه برم دیگه شب خوابیدم فرداش اومدن اموزش های لازم و دادن من کپوت (گلابی و انجیر حتما )و اب میوه اینا خوردم تا شکمم کار کنه که نهایت شد و غروب مرخص شدیم با پسته پسرم اومدیم خونه من راضی بودم مخصوصا از بیمارستان و
مامان برسام مامان برسام ۱۳ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت پنجم5️⃣
رفتم اتاق عمل
با كمكي از ويلچر بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم،
تختي باريك ك هر لحظه فكر ميكردي از يه طرفش ميفتي!
كم كم دستياراي دكترم اومدن و هركدوم خودشونو معرفي ميكردن
اصلا استرس نداشتم
تسليم بودم،
به نيروي منو مقاوم كرده بود! چجوري انقدر راحت و رها بودم؟!
همينجوري ك دراز كشيده بودم و نگاهم به سقف بود يه خانمي اومد ك دستيار دكتر بود گان پوشيده و شيلد زده گفت: ميخواد بدنمو كامل بتادين بزنه
كل بدنمو با پنبه بتادين زد از پاها تا زير گردن
بعدش دكتر ميرزايي متخصص بيهوشي اومد سلام كرد و خوش برخورد بود و براي امپول بي حسي از كمر خواست بشينم
بهم گفت :سرمو به پايين خم كنم و گفت :نفس عميق بكش امپول رو زد اصلا نفهميدم!درد انژكت دستم از دردامپول كمر بيشتر بود حتي سوزش هم حس نكردم بعد گفت :تكون نخور ميخوام داروتو بزنم ،گفت دراز بكش!گفتم تموم شد ؟!گفت اره!خيلييي خوب بود🥹
بي حسي شروع شد!تا دراز كشيدم بدون اينكه پاهام سنگين يا مورمور شه داشتم بي حس ميشدم! فقط تا دراز كشيدم يه حسي داشتم مثل سرگيجه و تهوع احساس ميكردم مثل خفگيه! نميدونم همون ١٠.١٥ ثانيه بود اين حالت !
ميفهميدم داره يه چيزي ميشه اما نميفهميدم چمه!به خانم پرستار ك گفت خوبي گفتم خوبم اما تهوع دارم يجوريم !حتي نميتونستم سرفه كنم گفت طبيعيه واسه دارو بي حسي ، سرتو بچرخون به چپ الان امپول ميزنم تو سرُم خوب ميشي…
امپولو ك زد همه حال بدم تموم شد!
خانم دكتراومدو سلام كرديم و حال ني ني رو پرسيدو بهش گفتم سيد كوچولو منو به سلامتي به دنيا بيارين 🥹پرده بالا سرمو فيكس كردن و من ديگه چيزي متوجه نشدم😍❤️
عمل شروع شده بود🥹❤️
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 6️⃣

وارد اتاق عمل که شدم و اون پارچه های سبز رنگو دیدم از سرماش کل وجودم یخ کرد دستام شروع کردن به لرزیدم پاهامو اصلا حس نمیکردم حس میکردم الانه که بالا بیارم
پرستارا کلی باهام حرف زدن آرومم کردن و دراز کشیدم رو تخت دکتر بیحسی اومد و گفت بلند شو امپولتو بزنم وقتی بهت گفتم فوری دراز بکش آمپولو زد ولی اصلا دردی حس نکردم اینقد که میگفتن امپول بی حسی درد داره

دوباره دراز کشیدم و بالاخره دکترم اومد باهام حرف زد و گفت اگه مشکلی نداشته باشی ادمینم ازت فیلم بگیره از لحظه درآوردن بچه و حستو بگو و اینا منم گفتم اگه برا خودمم میفرستین باشه 😂😂
خلاصه ادمینه اومد و باهام مصاحبه کرد در اون حین پرده جلومو نصب کردن و دکترم گفت شروع میکنیم سیما خوبی و اینا گفتن اره خوبم بعدش پرستار بالا سرم شروع کرد باهام حرف زدن تا اینکه دکتر گفت رسیدیم به نینی سیما

اونجا دیگه اوج استرسم بود یه دکتر رفت روی یه چارپایه و از زیر قفسه سینم هی فشار میداد به سمت پایین هر لحظه منتظرم بودم استخونام بشکنن😂😂
تخت تکون میخورد و داشتم از تهوع میمردم که یهو صدای گریه اومد
تا صداشو شنیدم منم گریم گرفت هی میپرسیدم خانوم دکتر مو داره؟😂 میگفت اره پرسیدم موهاش مشکیه ؟ ( اواخر حاملگی توهم زده بودم که نکنه زال باشه موهاش) خندید گفت دختر یدونه هلو زاییدی خییلی خوشگله 🥹🥹🥹
بالاخره پتو پیچش کردن اوردن کنارم و چسبوندنش به صورتم نگام میکرد و من دلم میرفت براش هی میگفتم جانم عمرم جانم مامان خوش اومدی و گریه میکردم بردنش و دکترم شروع کرد بخیه هامو زد بهم گفت هرم های شکمیت خیلی خوبم ورزش کنی شکم نمیمونه برات ( که هنوزم قراره شروع کنم ورزشو)
# سزارین
# زایمان طبیعی
# شیرخشک
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 7️⃣

تموم شد و دو تا آقا اومدن و یک دو سه گفتن و با زیر انداز منو گذاشتن رو ی تخت دیگه و بردن ریکاوری دخترم رو به روم بود ولی نمیدیدمش داشتم میلرزیدم انگار داخل وان پر یخ بودم دندونام میخورد به همدیگه پرستارم اومد بهش گفتم حالت تهوع دارم گفت سرتو خم کن بالا بیار
ولی هیچی نبود فقط حسشو داشتم
دو بار اومد ماساژ رحمی داد بهم گفت یه بارشو هم تو بخش میدم گفتم نه توروخدا اونجا دردم میگیره گفت نترس قبل اینکه بیحسیت باز شده انجام میدم
موقع عوض کردن لباسام یه تاپ کش مانند تنم کرده بودن دخترمو آوردن و گذاشتنش زیر اون وای نگم از اون حس تنش که به تنم خورد کل استرسم کل حال بدیم همش رفت انگار رو ابرا بودم بهترین حس زندگیمو داشتم تجربه میکردم فقط میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت
یه پرستار اومد گفت احمدی آمادست ؟ بابا همسرش و مامانش دارن میمیرن از نگرانی زود باشین ببرمش
بالاخره منو با دخترم که بغلم بود سوار اسانسورمون کردن و رفتیم بخش در آسانسور که باز شد همسرم دویید سمتون اول حالمو پرسید پیشونیمو بوسید و بعد تازه دخترمونو دید که زیر لباسمه😂
بعدش باز پرستارا با یک دو سه منو گذاشتن رو تختم و بچه رو برداشتن از روم یکیش لباسای بچه رو تنش کرد و یکیش به مامانم گفت یه شورت و پوشک بدم من شورت یکبار مصرف برده بودم گفتن نه شورت نخی بده دادیم با نوار بهداشتی بزرگ که گفت نمیشه همسرمو فرستاد پوشک گرفت کارامو کردن و رفتن بعدش همسرم گلمو اورد و وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم اخرای تایم ملاقات دیگه بی حسیم باز شده بود و دردام شروع شد رسما داشتم گریع میکردم اومدن و برام شیاف زدن شب شد و شد وقت اولین راه رفتن

#سزارین
#زایمان طبیعی
#شیرخشک
مامان آراز مامان آراز ۸ ماهگی
پارت۴۶
نزدیک مدرسه پسرانه بودمو،وقتی این اتفاق افتاد،همه پسرا جمع شدن دورم و هی آبجی آبجی میگفتن🤣منم که از درد داشتم غزل خداحافظی رو میخوندم،ینی شتتتتتتت،من چقد درد کشیدممم،خدایا تاوان کدوم گناه بود..‌‌.بعد از اومدن آمبولانس شماره سعیدو دادم و خبرش کردن بیاد بیمارستان،فقط داد میزدم و میگفتم ماماااااان بیا،به مامانم بگید بیااااد🤣رسیدیم بیمارستانو،سعیدم هم زمان رسید،من گریه میکردم،اونم گریه و فحش به موتوری و دیگه داشت کفر میگفت رسمن.....بعد از عکسبرداری،گفتن انگشتای پام دچار شکستگی و جابه جایی شده که باید برم اتاق عمل،مچ پامم،در رفته بود،پام به یه بغل بود رو آسفالت که اینجوری شد....از دردش نگم،با اینکه تو آمبولانس بهم آرامبخش زدن ولی از درد فقط زوزه میکشیدم😅نفهمیدم کی بردنم اتاق عمل از شدت منگی،بعد از اومدن از اتاق عمل دوباره دردام شروع میشدو،هی مسکنای قوی،از شدت دردو حالت تهوع ،سرمو میکوبیدم به تخت،بعد خبردار شدن همه مادرم،احسان،صمد،همه اومدن پیشمو،برام خوراکی میاوردن،احسان رسمن سوپریو خالی کرده بود
آخه یکی نیست بگه مگه با بچه طرفین🤭
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۱ ماهگی
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان پسته پسر 🩵 مامان پسته پسر 🩵 ۱۵ ماهگی
دارم دیوونه میشم
حالم خرابه
اومدیم خونه برادرشوهرم اینا
پسرم و ساعت ۱۱و نیم خوابوندم تا یک ۳ بار بیدار شد بعد دیگ نخوابید ولی هی بی قراری می‌کرد و بی حوصله بود مشخص بود خوابش میاد
منم سینمو میزاشتم دهنش شیر نمی‌خورد بعد شروع کرد گریه کردن یه ربع ۲۰ دیقه فقط گریه میکرد جیغ میکشبد مادرشوهرم بغلش کزد یکم آروم شد دوباره شروع کرد بعد براش غذا گرم کرد نخورد فقط گریه گریه
شیر خشک درست کردم یکم خورد بازم گریه میکرد فهمیدم دلش درد میکنه آخه تو ماشینم خوب میخوابه ولی شبا تا صبح خیلی بیدار میشه
گذاشتیم تو پتو تکون دادیم آروم شد خوابید زمین میزاشتیم بیدار میشد
دیگ ننو دختربرادرشوهرمو آوردیم گذاشتیم توش خوابیده
خودم قیمه بادمجان خوردم
ممکنه دل دردش بخاطر شیر خودم باشه که لپه خوردم؟؟؟؟
دکتر بردم گفتم شبا خیلی بیدار میشه
گفت شاخ دندانش تو سرشه
نفخ و دل درد هم داره
ولی فکر میکنم بیشتر بخاطر دل درد و نفخ شبای ک اذیته صبحش خیلی باد میده بیرون
چی بخورم چی نخورم؟؟؟؟ تا الان هیچی رعایت نکردم
چکار کنم خوب بشه دل درد و نفخش؟؟؟
حالم خیلی براش بده گناه داره بچم😢😭