پارت۴۶
نزدیک مدرسه پسرانه بودمو،وقتی این اتفاق افتاد،همه پسرا جمع شدن دورم و هی آبجی آبجی میگفتن🤣منم که از درد داشتم غزل خداحافظی رو میخوندم،ینی شتتتتتتت،من چقد درد کشیدممم،خدایا تاوان کدوم گناه بود..‌‌.بعد از اومدن آمبولانس شماره سعیدو دادم و خبرش کردن بیاد بیمارستان،فقط داد میزدم و میگفتم ماماااااان بیا،به مامانم بگید بیااااد🤣رسیدیم بیمارستانو،سعیدم هم زمان رسید،من گریه میکردم،اونم گریه و فحش به موتوری و دیگه داشت کفر میگفت رسمن.....بعد از عکسبرداری،گفتن انگشتای پام دچار شکستگی و جابه جایی شده که باید برم اتاق عمل،مچ پامم،در رفته بود،پام به یه بغل بود رو آسفالت که اینجوری شد....از دردش نگم،با اینکه تو آمبولانس بهم آرامبخش زدن ولی از درد فقط زوزه میکشیدم😅نفهمیدم کی بردنم اتاق عمل از شدت منگی،بعد از اومدن از اتاق عمل دوباره دردام شروع میشدو،هی مسکنای قوی،از شدت دردو حالت تهوع ،سرمو میکوبیدم به تخت،بعد خبردار شدن همه مادرم،احسان،صمد،همه اومدن پیشمو،برام خوراکی میاوردن،احسان رسمن سوپریو خالی کرده بود
آخه یکی نیست بگه مگه با بچه طرفین🤭

۱۸ پاسخ

بیستوپنج

تصویر

بیستوسه

تصویر

بیستودو

تصویر

بیستویک

تصویر

بیستتتت

تصویر

نوزده

تصویر

بچها همکاری کنید پارتایی که ندارنو بفرستین برا دوستان

پارتتتتتتتتتت

تصویر

پارتتتتتتتتتت

تصویر

پارتتتتتتتتتت

تصویر

پارتتتتتتتتتت

تصویر

از پارت ۱۳ رفت رو ۱۷ از ۱۷ رف رو ۲۴ از ۳۰ رفت رو ۳۵ از ۴۰ رفت ۴۵ شما که زحمت میکشین لطفا پارت های حذف شده رو هم بذارین

عزیزم ۴۱ و ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ بزار لطفا😘

کجا میری یهو غیبت میزنه بقیشو بگو

کجا رفتی دختر
بیا بثیشو بگو دیگ 😬😬😬😬😬

کجای دختر خوابیدی

🥲خبببببببببببببببب

تا اینجا داشته باشین من برم شام بده به پسرا

سوال های مرتبط

مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۹ ماهگی
پارت ۲
الان که فک میکنم میبینم همچینم مختصر نبوده😂😂شاید چون سزارین بودم
بعد که اومدم بیرون از اتاق عمل جا عوض کردن بچه شروع شد شیر دادن منم شروع شد من شیر نداشتم نوک سینه هام زخم شد مادرشوهرمم همش با شیردوش میخاستم شیر منو بیاره شیر من بعد پنج روز اومد روز های اول آقوز بود ولی بازم مقدار شیرم کم بود مادرشوهرم همون بیمارستان فرستاد برام شیر خشک گرفت همسرم بماند که کادرش اجازه نمیدن
پرستارا خیلی خوب رسیدگی میکردن من اون شب تا صب همراهم که زنداداشم بود برام اب پرتقال میگرفت تو خونه با خودم اب ماهیچه برده بودم اونو خوردم چون غذای بیمارستان پسندم نیست
کم کم همه اومدن عیادتم شیرینی و گل و کیک وسایل پذیرایی مادرشوهرم برداشته بود میوه اینا توصیه میکنم پک پذیرایی بگیرین که خیلی عالی میشه😍 من نمیدونستم اون موقع اتاق کناریم دیدم
درد چندانی نداشتم فقط حالم خوب نبود یکمیش به خاطر نداشتن شیر بود و حرفایی که مادرشوهر میگفت بهم🥲والا دست خودم که نبود شیر به چیز خدادادیه
اتاقم کوچیک بود همه سریع دیدن رفتن بعد اینکه رفتن ساعت ۴ رفتن اومدن سوندمو باز کردن پد هارو عوض کردن لباسامو عوض کردن گفتم همه برن بیرون نمیخاستم کسی ببینه خیلی چندشم میشد از این حجم خونریزی مادرم دستش درد نکنه همش شکممو ماساژ میداد قبلش حس میکردم خون ها تخلیه میشن
مادرشوهرم دلش نمیومد از اتاق بره بابا من دوست ندارم ببینه کسی منو اه🤦🏻‍♀️
خلاصه اعصابم خرد شد این حجم از کثیف کاری رو نمیتونستم ببینم
خداروشکر بلند شدم از تخت اومدم پایین چیزی نفهمیدم
چارپایه گذاشته بودن یهو رفتم بالا اون نبود بهتر بود
مامان آیان مامان آیان ۱۵ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۱ ماهگی
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید
مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۹ ماهگی
پارت ۱

خانما همه اینجا از خاطره زایمان میگم من همش فک میکنم خاطره خاصی ندارم😂❤️
بخام مختصر بگم ساعت ۳ صبح پاشدم 🥹بیمارستانم نور نجات بود تا ۴ رسیدیم قرار بود تا ۶ که دکتر میاد کارهامو انجام بدن از تشکیل پرونده تا چک ضربان قلب جنین
مادرشوهرو مادرمم بودن اومدن همراهم
من یه ارایش مختصری کرده بودم که وقتی نشستم رو ویلچر و رفتم اتاق عمل به پهنای صورت اشک ریختم و ریملام پخش شد زیر چشم و من متوجه نشده بودم و هیچ کسم نمیگفت اینقدر درگیر بچه بودن🥴🥲
تو اتاق عمل یه تیم کاملا خوش اخلاق دکترم خیلی خوش اخلاق بود 😍فداش بشم
من از سردی و ترس و استرس میلرزیدم مخصوصا پاهام و اقاهه سعی میکرد امپول بی حسی رو بزنه
این امپولو که زد تا استخون کمرم حس کردم 🤦🏻‍♀️😂
بعدش خابیدم پاهام گرم شد کم کم فک کنم هیتر گذاشتن زیر پاهام که گرم شد
کادر بیهوشی همش ازم سوال میپرسیدن یه پسر جذابم اونجا بود 😂خلاصه پرده رو کشیدن و خانوم دکتر بچه رو دراورد و گریه اشو شنیدم تکون خودم بدنمو حس میکردم فقط درد نداشتم اب دهنم خشک شده بود از پشت سریم که داشت با گوشی ور میرفت اب خاستم که اب مقطر چند قطره داد (همش میخاستم بگم یه فیلم بگیره ازم🥹) وقتی بچه رو گذاشتن رو صورتم از شدن احساس کم مونده بود سر به بیابون بزارم اخه من خیلی بی احساسم 🥴 کذاشتن زیر تاپم بچه رو😂تختو عوض کردن و فرستادن بالا وقتی بیرون اومدم همسرم جلو اتاق عمل وایستاده بود
اینم بگم من اجازه ندادم سوند بزارن گفتم بعد بی حسی بزارن دکترم یادش رفت منم یادش ننداختم وسط کار فک کنم گذاشت و بهم تذکرشو داد🥲