پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
پارت ۲
خلاصه اومدم خونه تا سه روز هیچ خبرییی نبود من بدجوری سرماخوردم به اشنامون گفتم حالم خیلی بده بهم دارو داد ولی هیچ تاثیری نکرد دوباره بهش زنگ زدم گفت بیا بیمارستان تا همینجا هم ان اس تی ازت بگیریم هم سرم بزنیم یه وقت شربان قلب بچه کند نشده باشه اخه خیلی حالم بد بود رفتم بیمارستان فرستادنم داخل زایشگاه اونجا خداروشکر ان اس تی خوب بود برام سرم زدن اومدم خونه دیگه کم کم بهتر شدم ولی طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر سودا بدنیا بیاد ببینمش گذشت تا اینکه ۱۵مهر من شبش رفتم دستشویی پاشدم داشتم دستامو میشستم یهو یه عالمه ازم ترشح رفت جوری ک لباس زیرم و شلوارم کامل خیس شد فک کردم کیسه ابمه اومدم بیرون خودمو تمیز کردم گفتم اگه ادامه داشت میرم بیمارستان ولی دیگه چیزی ازم نیومد فقط مثل همیشه ترشح های بارداری کم کم میرفت منم دیگه بیخیال شدم با خودم گفتم اگه کیسه اب باشه بازم میاد ولی چون نیومد منم پیگیر نشدم فرداش قشنگ چمدون خودمو بستم که اگه دردام شروع شد خواستم برم خونه مامانم همه چی اماده باشه حموم کردم چون اشنامون گفته بود تا اخر هفته احتمال زایمان داری منم بسیاار خوشحال کارامو میکردم چون قرار بود ۱۶ برم بیمارستان معاینه شم و‌احتمال زیاد بستری …..





فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی سیسمونی زایمان طبیعی سزارین
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۲ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم
مامان آیان مامان آیان ۱۴ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پارت ۵
اگه قصد بچه دار شدن دارید یا باردارید توروخدا یه بیمارستان خوب برید سختیای من از اینجا بیشتر شد
پارسا رو اوردن بهش شیر دادم باورم نمیشد بچم راحت سینه گرفت و شیر خورد اما وقتی میخوابوندیمش ناله میکرد😭 من هنوزم صدای ناله ی اون موقع پارسا رو یادم میاد بغض خفم میکنه به پرستارا گفتیم این بچه ناله میکنه اومدن بردنش گفتن میبریمش چند ساعتی زیر اکسیژن چیزی نیس نگران نباشید یکم بعد یه پرستار اومد تا با سرنگ برای بچم شیر ببره خیلی سریع توضیح دادم به مامانم که پیشم بود که اینطوری شیر بدوش سرنگ و داد به مامانم و چون مامانم چشاش یکم ضعیفه قطره های کوچیک شیر رو درست نمی دید و می ریخت پایین
پرستار با بداخلاقی گفت خانم چیکار میکنی داری شیرشو حروم میکنی چرا درست انجام نمیدی و برگشت به من گفت زنگ بزن یه همراه دیگه بیاد من اونجا بشدت دلم واسه مامانم سوخت💔💔
من خیلی درد داشتم و ناله میکردم پرستارا رفتاراشون جالب نبود همش میگفتن چقد ناله میکنی زاییدی دیگه درد داره تحمل کن مسکن زیاد نمیتونیم بزنیم....
مامان آریامهر🦋 مامان آریامهر🦋 ۲ سالگی
از خاطرات زایمانت بگو؟













خودم:۳۷ هفتم بود شب حالم بد شد فشارمو گرفتم دیدم شده ۱۸ سریع آماده شدم وسایلای پسرمو برداشتم و رفتیم بیمارستانی ک قرار بود توش سزارین بشم آقا هر چی زنگ میزدیم دکتر در دسترس نبود و گفتن باید بری بیمارستان دیگ ما الان جراح نداریم دکترتم در دسترس نیست
آقا سریع رفتیم یه بیمارستان دولتی منو بستری کردن و اخلاقشونم ب شدت گوه بود جونم بگه براتون من چون فشارم بالا بود باید منو سزارین اورژانسی میکردن اما بیشعورا بدون اینکه بگن میخواستن آمپول فشار بزنن زنه امد سمتم و آمپول دستش بود گفتم این چیه گفت آمپول فشار گفتم نمیخوام من از اینجا میرم سریع سرمو از دستم کشیدم و تند تند لباسمو پوشیدم دیدم دارن با مامانم و شوهرم حرف میزنن ک اره اگ الان زایمان نکنه احتمال اینکه بچه نمونه خیلیه احتمال اینکه مادر کور بشه یا بمیره زیاده مامانمو و شوهرم گفتن همین الان میبریمش بیمارستان خصوصی سزارین اختیاری انجام میده هرکاری کردن مامانم و شوهرم زیر بار نرفتنو ازمون هزااااااار تا امضا گرفتن و رفتیم بیمارستان نیمه خصوصی اونجا آشنای دکترم بود آقا رفتیم اونجا منو سریع بستری کردن و بالاخره یه جوری به دکترم دسترسی پیدا کردن من رو تخت دراز کشیده بودم خانومه سریع امد تو گفت لباسو بپوش بریم عمل
حالا منو میگی مرده بودم از گریههههههه
و هنوز کارای بستریم تکمیل نشده بود من پسرم بدنیا امد😍
چقدر طولانی شد😂
مامان عدس کوچولو مامان عدس کوچولو ۹ ماهگی
سلام مامانا
امروز مادرشوهرم از مشهد اومده بود رفته بودیم دیدنش
قبل رفتن همسرم گفت مهمون هم دارن منم صورتم پر بود گفتم برم آرایشگاه دخترمو گذاشتم پیش مامانم رفتم نیم ساعته برگشتم دخترم خیلی آدم اجتماعی هست بغل همه میره خودم اینطوری یادش دادم تا جایی رفتیم اذیتم نکنه ولی اگه منو نبینه بیام پیشش میچسبه به ول نمیکنی اومدم خونه مامانم دیدم قشنگ داره بازی میکنع ولی تا منو دید گریه کرد حتی لباس هاشو بغل پوشوندم رفتم خونه مادرشوهرم عمه های همسرم هم اونجا بودن مادر شوهر اومد دخترمو بگیره دخترم محکم منو گرفت اینم حرص گرفت بچمو کشید بچم انقدر جیغ کشید انقدر گریه کرد قرمز شد من دنبال مادرشوهرم که بده آرومش کنم اونم هی میگه نه الان آروم میشه برد اتاق گوشی نشونش داد عروسک بچم همینطوری جیغ میکشید منم هولش دادم از حرص بیش بقیه گفتم میبینید که آروم نمیشه بچم خودشو کشت البته اینم بگم هی میگم لطفا بده آرومش کنم نمیداد قهر کرد باهامون نیم ساعت چهل دقیقه دیگه دخترم قشنگ بغل همه میرفت بغل عمه های همسرم پدر شوهرم قشنگ بازی میکرد مادرشوهرمم دیگه از حرصش به دخترم نگا هم نکرد من ظرف هارو شستم سفره رو جم کردم اصلا تشکر نکرد اومدیم خونه رسیدیم زود به همسرم زنگ زده به بچه گفتید من دشمنشم یا زنت فقط میخواد من پیش بقیه خراب کنه
مامان آلبالو🍒 مامان آلبالو🍒 ۱ سالگی
از درمانگاه مزخرفی ک خاطره خیلی بد دارم رد شدم
خداروشکر کردم ک اونشب آمپول فشار نداشتن وگرنه دیگه دخترم کنارم نبود🙃🥲
پارسال یهو دست چپم درد گرفت رفتم درمانگاه پنج ماه باردار بودم دکتر احمق فشارمو گرفت یهو گفت سریع برید آمپول فشار بخرید من استرس گرفتم گفتم توروخدا چیشده گفت فشار ۲۲هست وای وای من مردمو زنده شدم یهو سرم سبک شد فکم ب حدی می‌لرزید داشتم جون میدادم دست دکترو گرفتم گفتم توروخدا زنگ بزنید آمبولانس برم بیمارستان ۲۲ک سکته میکنم الان گفت اینجا آمبولانس نمیاد شوهرم سریع رفت آمپول بگیره من یسرع گریه میکردم گفتم حداقل دست راستمم فشار بگیر من هیچ الائمی ندارم گرفت یهو گفت عه ۱۵چرا هست این دستت نمیشه این همه اختلاف ک
ی دستگاه فشار دیگ آورد گرفت گفت دستگاه قبلی سوراخ بود اشتباه فشار گرفتم فشارت ۱۲هست ی سرم می‌نویسم ک آرومت کنه گفتم اصلا من اینجا هیچ کاری نمیکنم رفتم یحیی نژاد اونجا گفتن فشارت ۱۳هست حامله ای باید بستری بشی ما بستری نمیکنم برو روحانی رفتم سه بار فشار گرفتن گفتن فشار۱۱هست هیچیت نیست برو خونه🥲🥲🥲ازاونموقع فشار بالاوحشت گرفتم همش توهم میزنم فشارم بالاس خدا از اون دکتر نگذره خیلی بهم استرس وارد کرد