۲۰ پاسخ

پس شکم منو چرا فشار ندادن 🤔🤔🤔

من خداروشکر با نامه سزارین خیلی شیک و مجلسی رفتم بیمارستان😂😂 واقعا خوووب بود

منم دقبقا شروع اولین روز ۳۵ هفته سزارین شدم

من آنقدر زایمانم طبیعی خوب بود

تو یک کلمه عااالی با انتخابم سزارین بود ولی اورژانسی سز شدم ب خاطر مسمومیت انقدر عملم راحت بود ن سردردی بعدش گرفتم با اینکه حرف زدم ن کمر دردی همه چی عالی روز دومم خودم بدون کمک راه میرفتم

من 39 هفته و پنج روز بخاطر که ضربان قلب هیوا ضعیف شده بود بستری کردن با آمپول فشار بعد از دو روز درد کشیدن زایمان کردم خیلی سخت بود هم خودم درد زیادی کشیدم هم هر لحظه ممکن بود بلایی سر بچم بیاد

من که مردم وزنده شدم

من سز اختیاری بودم با بی حسی فقط قسمت بدش اولین باره ک میخای راه بری وگرنه بقیه چیزا اوکی بود و راضی بودم

زایمان سبک و راحتی داشتم
راضی بودم شکرخدا

برای من زایمان واقعا خوب بود سز اختیاری رقتم داخل اتاق و همه باهام یمخندیدن بیحسی از کمر و‌‌بچه بغلمممم تو بخشم تومدن شکم فشار دادن ک دردی حس نکردم

من ک خداروشکر خوب بود سزارین شدم بعدشم با سرم و شیاف دردام کم میشد

من 36 هفت و دور روز زایمان کردم از 32 هفته دهانه رحمم باز شد آمپول ریه زدم
با آمپول فشار از ساعت یک تا ساعت ده و نیم به بند درد کشید پرستاران ولم کرده بودن بالا سرم وایساده بودن فقط نگاه میکردم ماما همراه فقط تمرین یادم داد گفت خودت انجام بده کمک نمی‌کرد گوشی بازی میکرد دائم شیاف گل مغربی میزاشت آنقدر زجر کشیدم میگفتم دیگه بعد زایمان بخبه نزن وام کن بچه ام هم ریز بود ولی تو تنگنا موند اکسیژن بهش نرسیده بود نزدیک بود خفه شده سیاه شده بود وقتی دنیا اومد. بستری شد از روز دوم بعد زایمان تا دو هفته بیمارستان بودم یه هفته بخاطر اکسزن نرسیدن بهش یه هفته بخاطر زردی

من تا چهل هفته و ۴ روز کلا دهانه رحمم بسته بود ولی افاسمانم خوب بود
چون خودم زایمان طبیعی فیزیولوژیک رو انتخاب کرده بودم دیگه دکترم مجبور شدم بخاطر اینکه هفته ام بالا بود و خطر دفع مکونیوم وجود داشت نامه بستری بده
بستری شدم القای دارویی شدم و در کمال ناباوری تو همون ساعتهای اولیه سریع دهانه رحمم باز شد ورزش میکردم مامای همراه داشتم بی حسی نگرفتم دوست نداشتم و فقط اون دردهای نیم ساعت آخر که داشتم فول میشدم خیلی سخت بود ولی تحمل کردم با ورزش و چیزایی که دکترم یاد داده بود
در نهایت ساعت یه ربع چهار صبح بدون برش و بخیه هم تیدای قشنگمو بغل کردم
هزار بار هم برگردم عقب بازم طبیعی زایمان میکنم

والاکابووس بوداون روزخیلیییی سخت بودوسط سزارین بی حسی رفت وبیهوش کردن که ضربان قلبم افت میکنه بادارو ضربان قلب میارن بالا وکلی ماساژ رحمی هر۱ساعت تاشب وازهمه بدتروقتی بهوش اومدم بچم کنارم نبودو۵روزبستری شد

عزیزم شما خیلی بد سزارینت کردم منم سز اختیاری رفتم اصلا اینطور نبود بیحسی از کمر کردن که اصلا من متوجه هیچ نشدم بعدم یبار توهمون اتاق عمل شکممو فشار دادن و‌تمام دیگه ندادن فقط اونجاش بد بود که گفتن راه برو

😭🥴😭🥴😭

منم همینطور از 6 صبح ک آمپول فشار زدن تا ظهر رسیدم نزدیک ده سانت ولی تا پنج عصر فول بودم و زایمان نمیکردم چون کچج اومده بود پایین گیر کرده بود نه میشد سزارین بشم نه میشد زایمان کنم،. آخرم با دستگاه سر بچه رو گرفتن کشیدن بیرون

با بی حسی نخاعی سزارین شدی؟

وای یادم ننداز🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️افتضاح

منم تجربم مثل شما دقیقا بود

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۳ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید