۲ پاسخ

سلام دوست عزیزم اگر عکس انلاین اتلیه ای میخاد من انجام میدم براتون.دیکه لازم نیست این همه هزینه برای نی نی خوشگلم.ن بکنید.اول براتون عکس رو میزنم.میبینید بعد واریزی میزنید.

عزیزم😍

سوال های مرتبط

مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 6️⃣

وارد اتاق عمل که شدم و اون پارچه های سبز رنگو دیدم از سرماش کل وجودم یخ کرد دستام شروع کردن به لرزیدم پاهامو اصلا حس نمیکردم حس میکردم الانه که بالا بیارم
پرستارا کلی باهام حرف زدن آرومم کردن و دراز کشیدم رو تخت دکتر بیحسی اومد و گفت بلند شو امپولتو بزنم وقتی بهت گفتم فوری دراز بکش آمپولو زد ولی اصلا دردی حس نکردم اینقد که میگفتن امپول بی حسی درد داره

دوباره دراز کشیدم و بالاخره دکترم اومد باهام حرف زد و گفت اگه مشکلی نداشته باشی ادمینم ازت فیلم بگیره از لحظه درآوردن بچه و حستو بگو و اینا منم گفتم اگه برا خودمم میفرستین باشه 😂😂
خلاصه ادمینه اومد و باهام مصاحبه کرد در اون حین پرده جلومو نصب کردن و دکترم گفت شروع میکنیم سیما خوبی و اینا گفتن اره خوبم بعدش پرستار بالا سرم شروع کرد باهام حرف زدن تا اینکه دکتر گفت رسیدیم به نینی سیما

اونجا دیگه اوج استرسم بود یه دکتر رفت روی یه چارپایه و از زیر قفسه سینم هی فشار میداد به سمت پایین هر لحظه منتظرم بودم استخونام بشکنن😂😂
تخت تکون میخورد و داشتم از تهوع میمردم که یهو صدای گریه اومد
تا صداشو شنیدم منم گریم گرفت هی میپرسیدم خانوم دکتر مو داره؟😂 میگفت اره پرسیدم موهاش مشکیه ؟ ( اواخر حاملگی توهم زده بودم که نکنه زال باشه موهاش) خندید گفت دختر یدونه هلو زاییدی خییلی خوشگله 🥹🥹🥹
بالاخره پتو پیچش کردن اوردن کنارم و چسبوندنش به صورتم نگام میکرد و من دلم میرفت براش هی میگفتم جانم عمرم جانم مامان خوش اومدی و گریه میکردم بردنش و دکترم شروع کرد بخیه هامو زد بهم گفت هرم های شکمیت خیلی خوبم ورزش کنی شکم نمیمونه برات ( که هنوزم قراره شروع کنم ورزشو)
# سزارین
# زایمان طبیعی
# شیرخشک
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۳ ماهگی
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۳ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲