۱ پاسخ

عزیزم من پارت های قبلی نخوندم ولی این پارتو خوندم چشمام اشکی شد و ذوق کردم برات خدا حفظش کنه خیلی شیرینه منم خیلی حس خوبی داشتم شکمم تو بارداری کوچولو بود ولی یه بچه خیلی درشت به دنیا آوردم درشت ترین نوزاد متولد شده تو اون روز بچه من بود تو کل بخش خیلی حس غرور و شادی داشتم

سوال های مرتبط

مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۳ ماهگی
مامان نیلماه کوچولو مامان نیلماه کوچولو ۱۲ ماهگی
اول صبحی یاد یه خانومی افتادم که وقتی ۴ ما باردار بودم اون خانوم تازه بار دار شده بود به من گفت چند ماهه و جنسیتش چیه گفتم ۴ ماه و دختر که سومین دخترمه گفت خداروشکر خدا بهت فرشته داده گفتم شما چی گفت منم یه دختر دارم اینم تازه باردارم ان شالله که سالم باشه و دختر باشه گفتم با تعجب هاا چراا همه جنس مخالف تو چراا گفت من زورکی چیزی از خدا نمیگیرم مخصوصا پسر گفت چون تجربه شده برام پدر مادرش ۶ تا دختر داشتن میگفت بخاطر پسر چه کارای که نکردن یه زیارت تو دل کوه بود سه شبانه روز رفتن تا رسیدن که دعا کنن پسر باشه میگفت الان ما ۶ تا دختر شدیم کارمند و عاقبت بخیر همون داداشمون معتاد و کتک زن به مادرمون هر روز پول میخواد بره مواد بخره و اینکه مادرم شرمنده هر روز یاید از ما دخترا نوبتی پول بگیره برا این پسر که میگه کاش از خدا زورکی نخواسته بودمش نمیخوام با این حرفم بگم پسر بده ولی بدونیم خدا هر چیزی که میده بدون منت باارزشتره تا اون چیزی که با زور ازش بگیریم
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ششم

وقتی بخیه زدن و من رو تخت بودم تا حالم جا بیاد یه خانمی اومد بهم یاد بده به دخترم شیر بدم
دخترمو که گذاشتن کنارم من اصلا خوشحال نبودم
هیچ حسی بهش نداشتم
شاید فکر میکردم به خاطر این بچه من مردم و زنده شدم
وقتی گذاشتش کنارم هر چی تلاش کردیم دیدیم اصلا سینه رو نمیگیره و شیر نمیخوره
خانمه یهو نگران شد و زنگ زد به یه دکتری و شرح زایمان داد و اون دکتر گفت که احتمالا چون زایمان طول کشیده مشکل تنفسی پیدا کرده و فلان دستگاهو بیارید بزارید زیرش و بعد ده دیقه امتحان کنید اگه شیر نخورد خودم مجبورم بیام بلوک زایمان
تو اون ده دیقه من از عذاب وجدان داشتم می مردم
فکر میکردم چون با دیدن بچه مثل بقیه مامانا عاشقش نشدم و خدا رو شکر نکردم اینجوری شد و نکنه مشکل تنفسی داشته باشه
هزار بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم
ولی بعد ده دقیقه ک از زیر اون دستگاه شیشه ای اوردنش بیرون بالاخره شیر خورد و مشکل برطرف شد خداروشکر
اتاق که خالی شد یه خانم نظافتچی بهم گفت برو خودتو بشور و لباستو عوض کن که سریع باید بری بخش
وقتی از روی تخت پاشدم دیدم از پلاستیکی که زیرم انداخته بودن خون جاری شده روی زمین و شر شر داره خون میریزه و همه اینا انگار یه خواب بد بود که تموم نمیشد ....
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۷ ماهگی
خب بلاخره وقت کردم گوشی بگیرم دستم از اتفاقای این چند وقت بگم یکم سبک شم

جونم براتون بچه من چند هفته پیش شیر اب خونه دهات مادرشوهرمو باز گذاشتم و اب قطع بود 10روزی اب رفته بود و فاضلاب بالا زده بود کل خونه شده بود فاضلاب بلاخره که من خودمو نشون ندادم تا اب از اسیاب بیوفته و روز اخر تمیز کاری رفتم کمکشون که مثلا به دل نگیرن این به خیر گذشت پسرم سرمای خیلی بدی خورده و متاسفانه دکتر گفت احتمال اسم داره باید اسپری بزنه تا ببینیم چی میشه پسر کوچیکم به شدت بی قرار شده و حس میکنم اونم ویروس گرفته امروزم که دوتاشونو بردم دکتر بزرگی یه کاری سرم اورد گفتم شاید اوتیسم باشه (تجربه ای دارین در این مورد) یه عالمه جیغ زد کیفشو پرت کرد داخل اتاق دکتر منو زد دکترو زد و از بس گریه کرد لبش پاره شد و دماغش زخم شده خودشو انداخته زمین‌ صورتش کبود شده و جونم براتون بگه پر از خاز کاکتوس شده بود موقع فرار از من رفته بود توی کاکتوسا جالبه همین که نشستم داخل ماشین ازوم شد انگار نه‌ انگار داخل مهد کودک بچه خیلی ارومیه بعد که‌ رسیدم خونه دیدم بچه‌ رفت دستشویی روم به دیوار مثل اب بود قشنگ اسهالش دیگه به زور کمی او ار اس به خوردش دادم تا الان خواببده
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی