۱۱ پاسخ

رفتم سنو دیدن بچه ضربان قلب نداره
بدو بدو من و بردن اتاق عمل
کلا توی پنج دقیقه عملم تموم شد
توی اتاق عمل بالا آوردم
بچم تموم کرده بود احیا کردنش و….
خاطرات داغون 💔

هر موقع بهش فکر میکنم اشکام بند نمیاد

هزار ماشاالله

۳تا زایمان داشتم ارزو به دلم مونده سر یکی به خوبی بیام خونه سر اولی ۴۵روز کامل بیمارستان بودم سر دومی ۳روز سر سومی ۲روز دیگه توبه کردم بچه نیارم از بس اذیت شدم

منم موقع زایمان معلوم نیس خودشون چکارم کردن اصلا هم دم شو بالا نیاوردن😏😏دکترم می‌گفت جفت زودتر کنده شده خونریزی خیلی داشتی خدا بهت رحم کرده همون تو اتاق عمل هم پرستار از در اومد گفت بیاین یچیزی بذارین اینجا همه خون ها داره می‌ره(از روتخت میریخته پایین)
همش حالم بد میشد چشمام داشت بسته میشد دائم یه خانمی بود بالاسرم همش دارو میزدن بهم می‌گفت فشارت خیلی پایینه بعدم بچمو در آوردن صداش نمیومد گفتم چرا صداش نمیاد گفتن میاد الان دارن تمیزش میکنن دکتره نمدونم چی گفت یهو دیدم چندتا پرستار ریختن تو اتاق همشون رفتن اون سمت اتاق ک بچه بود فک کنم یجوری هم حرف نمیزدن ک من بفهمم که،،کدی پزشکی حرف میزدن ،،بعد یهو صداش در اومد مثل اینایی که دیدی تو فیلما ازتو دریا میارنش بیرون یهو نفس میکشه آب ها از دهنش میاد اونجوری صداش اومدبعد بردنش ان ای سیو گفتن متخصص باید بالاسرش باشه یه دوسه ساعتی بعد میارنش پیشت ،،من تا شب واستادم نیاوردن شب ک خودم یکم تونستم راه برم بلند شدم با واکر رفتم دیدمش بچم همش دستگاه وسیم و... وصلش بود گفتن از خون ابه ها رفته تو دهنش باید باشه بستری
بعدم تا سه روز همونجا بستری بود خودم با شکم پاره پر بخیه رفتم بالا سرش واستادم دلم طاقت نیاورد🥺🥺🥺🥺

تصویر

من میخاستم سزارین اختیاری بشم ۳۷هفته کیسه ابم پاره شد و دکترخودم نیومد بالاسرم بیمارستان گفتن باید طبیعب زایمان کنی وحشت و ترس از زایمان طبیعی ب کنار..پسرمم چون تا بفهمم کیسه ابم پارع شد و برم بیمارستان تا زایمان کنم پسرم داخل خشکی مونده بود بعد زایمان رف داخل دستگاه بخاطر تنفسش بعدشم که مرخص شد چشماش تا چندوقت خون افتاذع بود بخاطر فشاری که روش بود 🥲به زایمانم فکر میکنم قلبم مچاله میشه

من تو 33هفته کیسه آبم پاره شد رفتم بیمارستان دستگاه سونو نبود همه با دست معاینه میکردن ببینن با سر هست یا پا از آخر دکتر خیر ندیده برد اتاق طبیعی گفت باید طبیعی زایمان کنی دهانه رحمم از پنج سانت بیشتر باز نمیشد حاضر شد سُند گذاشت ببره سزارین بچه قلبش افت کرد بعد گفت سند رو بردارین طبیعیه باز دهانه رحمم سفت شد قفل کرده بود برش پی دادن و بچه ای که دو دور بند ناف دور گردنش بود با چشمایه کبود و مرده رو به دنیا آرودن

من طبیعی انتخاب کرده بودم . چه قدر هزینه دوره و ورزش دادم . چه قدر ورزش آنلاین با چهار تا ماما همراهم داشتم.
آخر توی ۹ سانت از درد زیاد بیهوش شد و بچم قلبش نمیزد، رفتم سزارین، هرچی حاملگی آرومی داشتم، اون شب بیمارستان طلافی شد

پسر منم دو دور بند ناف پیچیده بود دور گردنش و من خبر نداشتم بعدش خوب بود😄

من رفته بودم واسه طبیعی بستری شم بعد گفتن وزن بچه بالاست نمیشه باید سزارین شی بدون آمادگی رفتم سزارین
همیشه تو ذهنم بود فیلمبردار میگیرم واسه زایمانم انقد اورژانسی شد نتونستم منم هر موقع فیلم زایمان کسی رو میبینم حسرت میخورم☹️🥲

عزیزم خداروشکر که الان خوبه منم سزارین بودم گفتن بچه نال داره نگهش داشتن دوروز نذاشتن شیرش بدم خودمم بعد سزارین ذاتریه کرده بودم ده روز بستری بودم

سوال های مرتبط

مامان ninim مامان ninim ۱ سالگی
سلام دوستان خوبین . ما دیروز عصر ۵ رفتیم اتاق عمل حدودا ساعت ۶.۲۰ دیقه بود دخترم رو اوردن دادن بغلم 😭😭😭
بین پارچه سبز بود .
از روی شکمش به صورت افقی حدود ۶،۷ سانت برش خورده . روده های بزرگ و کوچیکشو جدا کردن و دوختندکه دیگه بعدا احتمال پیچیدگی نداشنه باشه و اپاندیس رو هم برداشتن که دیگه بزرگ شد اونم دردسر نشه و عمل نخاد . دکتر میگفت وضعیتش روده خوب بود سیاه نشده بود اصلا و برش نداده . در کل راضی بود از عمل . ولی ما مرررردیم و زنده شدیم خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه مخصوصا نوزاد . خیلی سخت بود .
خلاصه خداروشکر دخترم خوبه و شیر هم میدم ولی کم کم تا بالا نیاره .بچم انقدر گشنه و تشنه مونده بود لب و دهنش خشک و سفید شده کلا دو روزه دهنشو باز نگه میداره انقدر که بالا اورده دکتر میگفت دهنش تلخه بخاطر همینه نمیبنده و داره سعی میکنه با هوا دهنشو خنک کنه .
از پشت درهای اتاق عمل همش میشندم اسم دخترمو صدا میزنه دکتر و باهاش حرف میزنه .
نمیدونم که این پیچ خوردگی روده از کجا اومد سراِغ دخترم .دکتر میگفت زیر سه سال خیلی رایجه این عمل.
😭😭
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان فسقلی🩷 مامان فسقلی🩷 ۶ ماهگی
#پارت هفتم خاطره زایمانم🩷🌿
چندساعت بعد پرستار با لبخند اومد و یه بچه بغلش بود گفت ببین چه دختر خوشگلیه
اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود باورم نمیشد این بچه دخمل منه🥹🥰
تازه فهمیدم که میشه قلب آدم بیرون از بدنش باشه من اونجا عشقو تجربه کردم فهمیدم جون به جون یکی دیگه وصل باشه یعنی چی فهمیدم جیگر گوشه یعنی چی🥺🥲🩷
پرستار اومد بهم یاد داد که چطور به دختر شیر بدم و با کمکش شیر دادم و دخترمو برد منم به مامانم و همسرم زنگ زدم و خبر دادم که حالم خوبه نگرانم نباشید
مامانم و همسرم دل تو دلشون نبود که دخترم چ ببینن
عکس دخترمو برای مامانم فرستادم ولی برای همسرم نفرستادم گفتم باید حضوری بیای ببینی چون میخواستم از لحظه دیدشون فیلم بگیرم
با همسرم چت کردیم کلی قربون صدقه ام رفت حالم رو خوب کرد🥺🥲
یکم آبگوشت هم برام آوردن و خوردم
شب شد پرستار باز دخترم رو برای شیر دادن آورد ولی این بار نبردش دخترم توی بغلم خواب رفته بود و نم نم داشت بارون میومد از پنجره معلوم بود نمیدونید چه حس و حالی داشت🥹🥰🥲😭
#خاطره زایمان #رفلاکس #کولیک
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۶
ولی بازم با خانواده خودم بحثم شد سر بچه
کلا روحیم بهم ریخته بود استرسی شده بودم
سر همه چیز گریه میکردم
بعد دوماه که آخرین بار بود رفتم آی یو آی رفتیم برای آی وی اف تبریز
ولی اصلا امید نداشتم ۲ سال کامل تحت نظر دکتر اسماعیل زاده بودم خیلی خستم کرد😮‍💨
چون سریع عمل نمیکرد هی برام آمپول دور ناف و عضانی و قرص مینوشت هی میخوردم کارم شده بود فقط قرص خوردن
کل بدنم پف کرده بود عذر میخوام عین بوشکه شده بودم 😶‍🌫️
بعد دوسال بهم گفت بیا برای تخمک کشی
ناشتا بیا
اون روز واقعا استرس داشتم میترسیدم بی دلیل 🫠
رفتم اتاق عمل
مادرشوهر و همسرم پشت اتاق عمل منتظر موندن
منو بیهوش کردن دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم فقط ۱۰ دقیقه طول کشیده بود اصلا درد اینا نداشتم فقط گیچ بودم اوکم بخاطر آمپول بیهوشی🙂‍↔️🙂‍↕️
همسرمم رفته بود برای آزمایش اسپرم
دکار بهم گفت یکماه دیگه بیا تا اون موقع اسپرم و تخمک هارو لقاح میدیم ببینیم جنین به وجود میاد یا نه
یک ماه دیگه رفتم از اتاق جنین شناسی پرسیدم گفتن ۲۰ عدد تخمک کاملا سالم داشتی ولی اسپرم همسرت خیلی غیرعادیه
از ۲۰ عدد تخمک سالم فقط یکی به زور جنین شده بود
که اون بعد ۲۰ روز خراب شده بود 🥺🥺🥺
دکتر گفت که بازم باید تخمک کشی کنی
گفتم باشه ولی اینبار یکم سریع عمل کنید
گفت باشه بازم این دارو هارو بخور یک ماه دیگه بیا برای تخمک کشی
اون موقع بازم رفتم اتاق عمل با این نتیچه که ۱۵ عدد تخمک سالم داشتم ۳ عدد تخمک پوچ که با لقاح ۳ عدد جنین تشکیل شد 🥰
دکترم گفت ۲۰ روز دیگه بیا انتقال
منم یه صبحانه سبک خوردم صبح زود راهی تبریز شدیم رفتم اتاق عمل اینبار بیهوشی نبود مثل یه معاینه بود با این تفاوت که مثانه باید پر باشه
مامان تربچه مامان تربچه ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

اون روز که گفتم فکرشو نمیکردم زایمان کنم ولی کارم به اتاق زایمان کشیده بود ولادت حضرت زینب بود و روز پرستار ... به همین مناسبت مثل اینکه از پرسنل دعوت به عمل اورده بودن که برن بهشون گل بدن و تقدیر کنن و در حالیکه سرکار خانما داشتن تقدیر میشدن ماهایی ک تو بلوک زایمان بودیم نعره زنان و گریه کنان طلب کمک میکردیم و کسی نبود به دادمون برسه یا شایدم فقط من بودم که انقد کم بخت بودم و تنها مونده بودم . بالاخره صدای پا اومد و دیدم پرستارا و ماماها گل رز و شیرینی تو دستشون خنده کنان میان و رد میشن . اونجا بود که من فریاد میزدم کمکککک توروخدا بیاید منو ببرید عمل کنید من دارم میمیرم و واقعا هم احساس مرگ میکردم از بس دردم شدید بود با خودم میگفتم ینی اگه من بمیرم بچم واسه مامانم میشه یا مادرشوهرم ؟!
حالا من دارم عادی مینویسم ولی واقعا اوضاع بدددد بود
یه خانمی از کنارم رد شد ک من اصلا نفهمیدم چیکارست فقط گفت این مامانای امروزی چقد لوس و ادایی شدن یه سره جیغ میزنن ولی نمیزارن اه
من همون موقع احساس میکردم با هر دردی ک شروع میشه چشمام داره از حدقه میزنه بیرون و کلمه لوس تو ذهنم اکو میشد و چند بار میشنیدم لوس لوس لوس ....
ساعت نزدیکای ۳ شده بود و من نمیتونستم زایمان کنم
دانشجو بهم میگفت ۸ سانتی زور بزن تا بچه دنیا بیاد ولی من از خستگی نای زور زدن نداشتم و فقط گریه میکردم ...
مامان حلما مامان حلما ۹ ماهگی
من تو دوران حاملگی دریچه قلبم گشاد شده بود
اما خداروشکر خیلی اذیت نشدم
َموقع زایمان همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت با اینکه خیلی بهم رسیدگی کردن
اما ناگهان قلب من دوتا یکی زد و یه خورده حالم بد شد
حلما که به دنیا اومد منو سریع بیهوش کامل کردن و من لحظه ی بهشتی بغل کردن حلما رو توی اون لحظه از دست دادم ‌‌"هنوزم وقتی یادم میاد بغضم میگیره چرا نتونستم بغلش کنم"💔
بعد از سه ساعت تو اتاق ریکاوری چشام رو باز کردم
تا برم توی بخش و حموم کنم و لباس بپوشم هم یه ساعتی شد
یادمه روی ویلچر نشسته بودم وقتی داشتن منو میبردن تو اتاق ،حلما تو بغل پرستار دم در اتاق منتظر من بود 🥺
دلم نیومد همونطوری نشسته بغلش کنم
تموم توانم رو جمع کردم و وایسادم، وقتی بغلش کردم دیگه نتوستم جلوی گریه هامو بگیرم 🥲
و خب اون اولین شیر دادنه
اولین کنار هم خوابیدنه
اولین تماس تصویری با همسرم و بابا و مامانم
هیچوقت یادم نمیره
یادمه براش این آهنگو میخوندم
🎶دلیل حال خوب من سایبون من لحظه هام باهات عاشقونه تر........

شما هم از خاطره اولین دیدار بگید ❤️
مامان تربچه مامان تربچه ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم

نزدیکای ساعت ۳ بود که من همچنان داد میزدم و کمک میخواستم و انقد ناامید شده بودم که واقعا فکر میکردم من امروز زایمان نمیکنم و احتمال زیاد می میرم . بعدها تا مدت ها کابوس میدیدم که تو اتاق زایمانم و هنوز بچم به دنیا نیومده و وقتی بیدار میشدم به یاد اون روز گریه میکردم . بالاخره نزدیک ساعت ۳ یه خانمی بهم گفت انقد داد نزن که ببرنت سزارین چون هم اتاقای عمل پره و به خاطر تاریخ رُند امروز خیلیا واسه سزارین اومدن و هم اینکه بچه تقریبا داره دنیا میاد و نمیشه دیگه عمل کرد . نهایتاً میتونی بی حسی بزنی و اونم هزینه داره اگه میخوای بگم دکترش بیاد فقط اینکه خبر داشته باش دکتر مَرده اگه مشکلی نداری بگم بیاد منم که اون موقع قدرت فکر نداشتم اصلا و هیچی هم بلد نبودم گفتم اره راضی ام .. اون زمان نمیدونستم چه اشتباهی دارم میکنم رضایت نامه رو با همون حال امضا کردم و دکتر که یه آقای میانسال بود اومد و گفت چهارازنو بشین و تا جایی ک میتونی خم شو و آمپول رو که نمیدونم اسمش چی بود به کمرم زد ...