تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

اون روز که گفتم فکرشو نمیکردم زایمان کنم ولی کارم به اتاق زایمان کشیده بود ولادت حضرت زینب بود و روز پرستار ... به همین مناسبت مثل اینکه از پرسنل دعوت به عمل اورده بودن که برن بهشون گل بدن و تقدیر کنن و در حالیکه سرکار خانما داشتن تقدیر میشدن ماهایی ک تو بلوک زایمان بودیم نعره زنان و گریه کنان طلب کمک میکردیم و کسی نبود به دادمون برسه یا شایدم فقط من بودم که انقد کم بخت بودم و تنها مونده بودم . بالاخره صدای پا اومد و دیدم پرستارا و ماماها گل رز و شیرینی تو دستشون خنده کنان میان و رد میشن . اونجا بود که من فریاد میزدم کمکککک توروخدا بیاید منو ببرید عمل کنید من دارم میمیرم و واقعا هم احساس مرگ میکردم از بس دردم شدید بود با خودم میگفتم ینی اگه من بمیرم بچم واسه مامانم میشه یا مادرشوهرم ؟!
حالا من دارم عادی مینویسم ولی واقعا اوضاع بدددد بود
یه خانمی از کنارم رد شد ک من اصلا نفهمیدم چیکارست فقط گفت این مامانای امروزی چقد لوس و ادایی شدن یه سره جیغ میزنن ولی نمیزارن اه
من همون موقع احساس میکردم با هر دردی ک شروع میشه چشمام داره از حدقه میزنه بیرون و کلمه لوس تو ذهنم اکو میشد و چند بار میشنیدم لوس لوس لوس ....
ساعت نزدیکای ۳ شده بود و من نمیتونستم زایمان کنم
دانشجو بهم میگفت ۸ سانتی زور بزن تا بچه دنیا بیاد ولی من از خستگی نای زور زدن نداشتم و فقط گریه میکردم ...

۳ پاسخ

این تجربه اولتون بود یا دوم

عجب کادر درمانی داریم ماشالله

تصحیح میکنم
گفت جیغ میزنن ولی نمیزان !

سوال های مرتبط

مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

آمپول زده شد و من به امید اینکه زایمان میکنم و راحت میشم ولی زهی خیال باطل ! من همینطوریشم آدم ضعیفی بودم و جون نداشتم و اصلا نمیتونستم زور بزنم وقتی اون آمپولو زدن یه حس کرختی و سنگینی بهم دست داد که باعث شد اصلا دیگه زور نزنم و از یه طرف میگفتن سر بچه نزدیکه و حتی موهاش دیده میشه و از طرفی من احساس میکردم چشمام داره بسته میشه و صداهارو نمیشنوم ‌. آمپول برای بیهوشی نبود ولی گمونم من انقدر تو مصرف دارو صفر کیلومتر بودم (حتی استامینوفنم انگشت شمار خورده بودم تو عمرم ) که امپول بی حسی داشت بیهوشم میکرد . تا اینجای کار یه کسایی بالای سرم بودن و یه نظرایی میدادن ولی اصل کاری که ماما بود نمیومد (تو اتاق روبرویی نشسته بود و چای میخورد و من موقعی ک داشتم روسری میپوشیدم که دکتر بی حسی بیاد دیده بودمش و گفتم توروخدا بیا ولی گفت نمیدونم چرا جای زور زدن انقد حرف میزنی همیشه دعا میکنم انشالله خدا تو موقعیت من قرارش بده تا بفهمی ناتوانی و نیازمندی و بیچارگی ینی چی ! )
خلاصه روند زایمان من ایست کرده بود و من تو حالت نئشگی بودم و نمیفهمیدم کجام و چی داره به سرم میاد
ساعت ۸ صبح دردای من شروع شده بود و حالا ساعت ۵ عصر بود و اثر بی حسی رفت و دردای من از اول شروع شد !
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم

نزدیکای ساعت ۳ بود که من همچنان داد میزدم و کمک میخواستم و انقد ناامید شده بودم که واقعا فکر میکردم من امروز زایمان نمیکنم و احتمال زیاد می میرم . بعدها تا مدت ها کابوس میدیدم که تو اتاق زایمانم و هنوز بچم به دنیا نیومده و وقتی بیدار میشدم به یاد اون روز گریه میکردم . بالاخره نزدیک ساعت ۳ یه خانمی بهم گفت انقد داد نزن که ببرنت سزارین چون هم اتاقای عمل پره و به خاطر تاریخ رُند امروز خیلیا واسه سزارین اومدن و هم اینکه بچه تقریبا داره دنیا میاد و نمیشه دیگه عمل کرد . نهایتاً میتونی بی حسی بزنی و اونم هزینه داره اگه میخوای بگم دکترش بیاد فقط اینکه خبر داشته باش دکتر مَرده اگه مشکلی نداری بگم بیاد منم که اون موقع قدرت فکر نداشتم اصلا و هیچی هم بلد نبودم گفتم اره راضی ام .. اون زمان نمیدونستم چه اشتباهی دارم میکنم رضایت نامه رو با همون حال امضا کردم و دکتر که یه آقای میانسال بود اومد و گفت چهارازنو بشین و تا جایی ک میتونی خم شو و آمپول رو که نمیدونم اسمش چی بود به کمرم زد ...
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....
مامان مریم مامان مریم ۵ ماهگی
سلام تجربه زایمان طبیعی :
من وقتی رفتم بیمارستان زیر دلم درد میکرد و کمرم اما دردش قابل تحمل بود تست انقباض دادم اما انقباض نداشتم وقتی معاینه شدم چهار سانت باز بودم ماماها ی بیمارستان به خاطر بی تجربه بودنشون شروع کردن دستشون و تو واژن من کردن تا یک ساعت دست اینا تو واژن من بود و من از درد داد میزدم به جای اینکه به من بگن ورزش کنم پیاده روی کنم تو بیمارستان و .... اینا با زور منو زائوندن این فشارهایی که به من وارد کردن باعث شد ،دیسک کمرم پاره بشه حین زایمان من به ماماها گفتم شما دنده های منو شکستید انقدر فشار به من دادن و شکم و واژن منو فشار دادن در صورتیکه من سابقه زایمان سریع داشتم اصلا احتیاج به این همه زور و دستکاری نبود من اصلا از بیمارستان میلاد راضی نبودم اصلا . وقتی بچه به دنیا اومد چند ساعت بعدش مامای بیمارستان یه فرم اورد مشخصات منو بنویسه چه بیماریهایی داری تو بارداری چقدر وزن اضافه کردی تا حالا عمل کردی یا نه و ... از این سوال ها به جای اینکه اینا رو قبل از بستری کردن من بپرسن چند ساعت بعد از به دنیا اومدن بچه ازم پرسیدن واقعا الکی هزینه نکنید بیمارستان به درد نخوری هستش ...
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ششم

وقتی بخیه زدن و من رو تخت بودم تا حالم جا بیاد یه خانمی اومد بهم یاد بده به دخترم شیر بدم
دخترمو که گذاشتن کنارم من اصلا خوشحال نبودم
هیچ حسی بهش نداشتم
شاید فکر میکردم به خاطر این بچه من مردم و زنده شدم
وقتی گذاشتش کنارم هر چی تلاش کردیم دیدیم اصلا سینه رو نمیگیره و شیر نمیخوره
خانمه یهو نگران شد و زنگ زد به یه دکتری و شرح زایمان داد و اون دکتر گفت که احتمالا چون زایمان طول کشیده مشکل تنفسی پیدا کرده و فلان دستگاهو بیارید بزارید زیرش و بعد ده دیقه امتحان کنید اگه شیر نخورد خودم مجبورم بیام بلوک زایمان
تو اون ده دیقه من از عذاب وجدان داشتم می مردم
فکر میکردم چون با دیدن بچه مثل بقیه مامانا عاشقش نشدم و خدا رو شکر نکردم اینجوری شد و نکنه مشکل تنفسی داشته باشه
هزار بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم
ولی بعد ده دقیقه ک از زیر اون دستگاه شیشه ای اوردنش بیرون بالاخره شیر خورد و مشکل برطرف شد خداروشکر
اتاق که خالی شد یه خانم نظافتچی بهم گفت برو خودتو بشور و لباستو عوض کن که سریع باید بری بخش
وقتی از روی تخت پاشدم دیدم از پلاستیکی که زیرم انداخته بودن خون جاری شده روی زمین و شر شر داره خون میریزه و همه اینا انگار یه خواب بد بود که تموم نمیشد ....
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۵ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان محمد حیدر مامان محمد حیدر ۱۵ ماهگی
تجربه وحشتناکی به نام شقاق و هموروئید
قسمت اول:
من یه مامان اولی ام و شاغل هم هستم تجربه بارداری نسبتا راحت و زایمان بسیار عالی(طبیعی) داشتم.
تو دوران بارداری یبوست نداشتم و اگه داشتم خیلی کم و جزئی بود ...
فردای زایمان یکی دوساعت قبل ترخیص احساس درد وحشتناک در مقعدم داشتم در حدی که نمیتونستم راه برم به پرستار گفتم درد مقعد دارم با نهایت بی محلی گفت طبیعیه خانم تو زاییدی 😏
خلاصه ترخیص شدم و یادمه تو ماشین همش مورب نشسته بودم چون نمیتونستم کامل بشینم
دکتر متخصص یه نسخه داده بود که از داروخونه تهیه کردیم
قرص آهن و شربت ملین و یه بسته شیاف دیکلوفناک(!!!!) که روش نوشته بود هر ۸ ساعت به هنگام درد ...
خلاصه من دردم لحظه به لحظه بیشتر میشد تا شیاف میزدم خوب بودم بعد ۱۲ ساعت که اثر شیاف میرفت دوباره دردای وحشتناااااک
همش فکر میکردم از بخیه هاست
بعد ۱۰ روز رفتم بخیه ها رو کشیدم دیدم نه خیررررر این دردا تمومی نداره
اونجا بود که متوجه شدم که مبتلا به شقاق هستم