تجربه زایمان طبیعی پارت دوم

بهم شماره یه اتاقی رو گفتن و منم از درد زیاد به حالت رکوع تا اونجا خودمو رسوندم و چن تا دانشجو تحویلم گرفتن و من بالاخره افتادم رو یه تختی و مثل مااار به خودم می پیچیدم از درد . اینجاها تقریبا ساعت ۱۲ شده بود و من دردم زیاد بود ولی حتی کسی نبود معاینه کنه ببینه من چن سانتم ! دانشجویی ک مسئولم بود یه دختر خیلی کم سن و بی تجربه بود و بنده خدا فقط با نگرانی بهم نگاه میکرد و دیگر هیچ ! من از روی بی عقلی و نادونی خودم نه کلاسای زایمان رفته بودم و نه حتی ماماهمراه گرفته بودم . وقتی درد میومد سراغم جیغ و داد و گریه میکردم و تکنیکای تنفسی بلد نبودم و از یه جایی به بعد ضعف شدیدی سراغم اومده بود جوری که بین دردام تو همون تایم کوتاه انگار خوابم میبرد یا شاید بیهوش میشدم و دانشجوعه که پیشم بود تکونم میداد میگفت نخواب زور بزن ! یکی از یکی نابلد تر بودیم و شاید بپرسید پس دکتر و پرستارا کجا بودن ؟

۲ پاسخ

پس پارت اول کوووو

واقعا کجا بودن

سوال های مرتبط

مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

اون روز که گفتم فکرشو نمیکردم زایمان کنم ولی کارم به اتاق زایمان کشیده بود ولادت حضرت زینب بود و روز پرستار ... به همین مناسبت مثل اینکه از پرسنل دعوت به عمل اورده بودن که برن بهشون گل بدن و تقدیر کنن و در حالیکه سرکار خانما داشتن تقدیر میشدن ماهایی ک تو بلوک زایمان بودیم نعره زنان و گریه کنان طلب کمک میکردیم و کسی نبود به دادمون برسه یا شایدم فقط من بودم که انقد کم بخت بودم و تنها مونده بودم . بالاخره صدای پا اومد و دیدم پرستارا و ماماها گل رز و شیرینی تو دستشون خنده کنان میان و رد میشن . اونجا بود که من فریاد میزدم کمکککک توروخدا بیاید منو ببرید عمل کنید من دارم میمیرم و واقعا هم احساس مرگ میکردم از بس دردم شدید بود با خودم میگفتم ینی اگه من بمیرم بچم واسه مامانم میشه یا مادرشوهرم ؟!
حالا من دارم عادی مینویسم ولی واقعا اوضاع بدددد بود
یه خانمی از کنارم رد شد ک من اصلا نفهمیدم چیکارست فقط گفت این مامانای امروزی چقد لوس و ادایی شدن یه سره جیغ میزنن ولی نمیزارن اه
من همون موقع احساس میکردم با هر دردی ک شروع میشه چشمام داره از حدقه میزنه بیرون و کلمه لوس تو ذهنم اکو میشد و چند بار میشنیدم لوس لوس لوس ....
ساعت نزدیکای ۳ شده بود و من نمیتونستم زایمان کنم
دانشجو بهم میگفت ۸ سانتی زور بزن تا بچه دنیا بیاد ولی من از خستگی نای زور زدن نداشتم و فقط گریه میکردم ...
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

آمپول زده شد و من به امید اینکه زایمان میکنم و راحت میشم ولی زهی خیال باطل ! من همینطوریشم آدم ضعیفی بودم و جون نداشتم و اصلا نمیتونستم زور بزنم وقتی اون آمپولو زدن یه حس کرختی و سنگینی بهم دست داد که باعث شد اصلا دیگه زور نزنم و از یه طرف میگفتن سر بچه نزدیکه و حتی موهاش دیده میشه و از طرفی من احساس میکردم چشمام داره بسته میشه و صداهارو نمیشنوم ‌. آمپول برای بیهوشی نبود ولی گمونم من انقدر تو مصرف دارو صفر کیلومتر بودم (حتی استامینوفنم انگشت شمار خورده بودم تو عمرم ) که امپول بی حسی داشت بیهوشم میکرد . تا اینجای کار یه کسایی بالای سرم بودن و یه نظرایی میدادن ولی اصل کاری که ماما بود نمیومد (تو اتاق روبرویی نشسته بود و چای میخورد و من موقعی ک داشتم روسری میپوشیدم که دکتر بی حسی بیاد دیده بودمش و گفتم توروخدا بیا ولی گفت نمیدونم چرا جای زور زدن انقد حرف میزنی همیشه دعا میکنم انشالله خدا تو موقعیت من قرارش بده تا بفهمی ناتوانی و نیازمندی و بیچارگی ینی چی ! )
خلاصه روند زایمان من ایست کرده بود و من تو حالت نئشگی بودم و نمیفهمیدم کجام و چی داره به سرم میاد
ساعت ۸ صبح دردای من شروع شده بود و حالا ساعت ۵ عصر بود و اثر بی حسی رفت و دردای من از اول شروع شد !
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۳ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
پارت شیشم 💛 ( آخر )

اولین شیر دادن خیلی سخت بود من حتی نمیتونستم آیین و بگیرم بغلم درد داشت آیین بلد نبود میک زدن و ولی خب انجام دادم اولین بلند شدند درد داشت همش تقصیر خودم بود چون خیلی خودمو سفت کردم همین سفت کردنا باعث شد دوهفته لگن درد شدید داشته باشم
بخیه هام خیلی اذیت کرد عفونت شدید گرفتم و میدونم که همش تقصیر خودم بود هرکاری دوست داشتم کردم مامانم میگفت نکن من گوش نمیکردم
ولی خب در کل بخوام بگم بعد چهار ماه از زایمان طبیعی خیلی راضیم درسته سخت بود ولی اگه برگردم عقب میرم طبیعی ولی ایندفعه با بی حسی اپیدورال

دکترم خانم دکتر نسرین سرافرازی بودن
و بیمارستان سوم شعبان زایمان کردم نیمه خصوصی
خیلی بیمارستان خوبی بود با پرسنل عالی و مهربون
برای من مهم بود که پرستارا مهربون باشن چون اون لحظه درد داری نمیتونی داد و بیداد پرستار و تحمل کنی
اون لحظه که کل اتاق از شدت خونریزی شدید من کثیف شده بود خانمی که نظافت اونجا رو انجام میداد با روی خنده با من صحبت می‌کرد دلگرمی میداد اونجارو تمیز می‌کرد واقعا ممنونشونم

رسیدگی‌شون طی یک روزی که بستری بودم خیلی خوب بود هم با خودم هم همراه
تند تند سر میزدن
خلاصه اینجوری آقا کوچولوم بدنیا آمد و تاج سرم شد 👑🫀
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم مرسی که خوندید 😘❤️