پارت سوم
هی داد میزدم و گریه میکردم ،
گرسنه ام شده بود میگفتم توروخدا بزارید یه چیزی بخورم میگفتن نه احتمال داره سزارین کنی
منم گفتم باشه ولی هی ماما میومد معاینه می‌کرد
یه دانشجویی ناخن کاشت کرده بود من و معاینه کرد خیلی درد داشت تا ساعت سه من شده بود هشت فینگر ولی دردام خیلی شدید بود ساعت سه و بیست دقیقه بود که ضربان قلب دخترم افت کرد آمدن باز هم من و ببرن سزارین دوباره من و نبردن منم هی گریه میکردم متخصص گفته زنگ بزنید همراه بیاد داخل منم
مامانم که شهرستان بود نرسیده بود که بیاد داخل زن عموم با زندایی همراه بودن خانم گفت به همراهات بگم بیان داخل منم گفتم تورو خدا بگو همسرم بیاد همسرم آمد داخل برام پمپ درد آورد خیلی خوب بود پمپ درد همسرم گفت بی حسی نمیشه بهش زد دکتر گفت نمیتونم چون بچه اش گیر کرده احتمال داره ببریمش سزارین همسرم گفت این همه درد کشیده تازه میخواد ببریدش سزارین منم هی گریه میکردم همسرم هی قربون صدقه من می رفت میگفت یه ساعت دیگه دخترمون بغل میگیریم ولی من باز هم کار خودم میکردم من و همسرم تنها توی اتاق زایمان بودیم بدو کردم تو دستشویی اب داغ و گرفتم رو شکمم همسرم آمد گفت چیکار میکنی گفتم تورو خدا بزاد یه ذره اب داغ بیاد رو شکمم خیلی دردام کم میشه دردم یه خورده کم شد رفتم رو تخت یهو دردم خیلی شدید شد جیغ کشیدم دکتر آمد مو های بچه تون معلوم زور بزن من اصلا نمیتونستم زور بزنم فقط داد میزدم و گریه میکردم همسرم که پمپ درد گرفته جلوی دهنم میگفت نفس عمیق بکش ولی من نمیتونستم گفتم دستشویی دارم همسرم و بیرون کرون میگفتن دستشویی بکن عیبی نداره ولی من میگفتم باید برم دستشویی دیگه دردم غیر قابل تحمل بود میگفت میتونی همکاری کنی که بچه ات سالم به دنیا بیاد

۱ پاسخ

واییی خیلییی بده گفتی یاد خودم افتادم چقدر درد داشت خیلی سخته اون لحظه انگار تموم نمیشه نمیگذره من که وقتی پسر دنیا اومد گفتم وای اصن باورم نمیشه واقعنم باورم نمیشد که بالاخره دنیا اومد و دردای من تموم شد
تازه با اینکه زایمان دومم هم بود😐🥴

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت پنجم
منم فقط التماس میکردم بهم یه بیحسی گاز بیحسی چیزی بهم بدن میگفتن مداریم هی با دکترمم در تماس بودن و هی بهم میگفت نفس عمیق بکش بهم اکسیژن وصلکرد و نفس عمیق میکشیدم دردم میرفت و اون بین ازم سوالم میپرسیدن که بچه چندمه و سابقه بیماری و اینا منم هی ازم خون و لخته میومد بیرون جوری که تعجب کرده بودن و اکسیژن بچه هم خوب نبود من خیلی ناله و جیغ میزدم اگه همکاری میکردم و بیشتر نفس عمیق میکشیدم انقد اذیت نمیشدم اون وسطا یکی دوبارم معاینم کردن و دکترمو دیدم که با عجله اومد و دستگاه رو چک میکرد و دستشو میکرد داخل رحمم و میگفت رو دستم زور بزن منم فقط جیغ میکشیدم میگفتم نمیتونم میگفت خودتو شل کن من نمیتونستم هی خودمو سفت میکردم برا مین دردم میومد دیدم دکترم گفت بگو اتاق عملو اماده کنن انگار من دنیا رو بهم داده بودن من فقط التماس میکردم توروخدا راحتم توروقران منو سزارین کن من میمیرم دکترمم هی ارومم میکرد گفت دمتر بیهوشی نیست بچتم تو لگنه الان تو کاناله نمیتونم کاری کنم ماماعه میگفت این همه درد طبیعی کشیدی حالا سزارین بشی درد اونم بکشی اقا من هی لخته لخته ازم خون میریخت دکترمم هی منو چک میکرد و بهم میگفتن که نفس عمیق بکشم دکترم میگفت باید دستشویی کنی منم نمیتونستم هرچی زور میزدم انگار یبوست شده بودم خلاصه دکترم معاینم کرد گفت پریچهر ده سانت شدی و لباساشونو عوض کردن و منو بلند کردن بردن رو یه تخت گذاشتن ازون تختا که صندلی هم میشن و پاهاتو میذارن بالاش و خیلی پاهات باز میشه پاهامو گذاشتن اونجا و پاهامو بستن پارچه استریل گذاشتن و گفتن هروقت دردت گرفت فقط زور بزن انگار میخای دستشویی کنی
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت چهارم زایمان طبیعی
دوباره زنگ زد به دکترم و بهش گفت و ماماعه از اتاق رفت بیرون صداشو شنیدم به مامانمو شوهرم گفت که همین الان باید بستری بشه برای زایمان برید پذیرش کاراشو بکنین وای من استرس گرفتم و فقط شوهرمو صدا میزدم میگفتم منو ببر همون هشت صبح بیار گریه میکردم برو همین الان ماشینو بفروشپول بده سزارینم کنن من میترسم توروخدا نرو دستشو محکم گرفته بودم نمیذاشتم بره اونم هی بوسم میکرد و دل داریم میداد من هی گریه میکردم اقا ماماعه بزور منو اروم کرد و لباس تنم کرد و بهم یه سورومی وصل کرد و منو برد داخل اتاق زایمان روی تخت دراز کشیدم خودمون دوتا تنها بودیم وای من دردایم شروع شد میگفت فقط نفس عمیق بکش منم هی نفس عمیق میکشیدم واقعا هم تاثیر داشت توروخدا شما نفس خیلی عمیق بکشید مثل من جیغ نزنید اصلا فایده نداره فقط نفس عمیق دردتون رو کم میکنه خلاصه دردش شکمتون یه درد بدی میکرفت مثل دل پیچه ولی با نفسای عمیق میرفت بعد دستکاه هم بهم وصل بود بعد من همشازم لخته خون میومد نمیدونم چرا نمیدونم چند سانت شده بودم کیسه ابمم پاره شد من هی میگفتم توروخدا میشه پاشم یکم راه برم میگفت نه نمیشه دستشوییمم گرفته بود میگفت همینجا رو تخت دستشویی کن اکه تو دستشویی یهو بچت بدنیا بیاد بخوره تو سنگه دستشویی میخوای چیکار کنی بعد نمیدونم رو دستگاه چی دید بدو بدو کرد رفت زنگ زد به دکترم و یه چیزای خارجی میگفت و بهم میگفت نفس عمیق بکش منم میکشیدم و به دکتره میگفت نه دکتر بازم داره میره پایین بعد یه ماماعه دیگه اومد بعد از زایمانم مامانم گفت ما دیدیم که یه ماماعه دیگه بدو بدو اومده اونجا خیلی نگران شدیم خلاصه دوتایی بالا سرم بودن
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱ سالگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان
دوباره زنگ زد به دکترم و بهش گفت و ماماعه از اتاق رفت بیرون صداشو شنیدم به مامانمو شوهرم گفت که همین الان باید بستری بشه برای زایمان برید پذیرش کاراشو بکنین وای من استرس گرفتم و فقط شوهرمو صدا میزدم میگفتم منو ببر همون هشت صبح بیار گریه میکردم برو همین الان ماشینو بفروشپول بده سزارینم کنن من میترسم توروخدا نرو دستشو محکم گرفته بودم نمیذاشتم بره اونم هی بوسم میکرد و دل داریم میداد من هی گریه میکردم اقا ماماعه بزور منو اروم کرد و لباس تنم کرد و بهم یه سورومی وصل کرد و منو برد داخل اتاق زایمان روی تخت دراز کشیدم خودمون دوتا تنها بودیم وای من دردایم شروع شد میگفت فقط نفس عمیق بکش منم هی نفس عمیق میکشیدم واقعا هم تاثیر داشت توروخدا شما نفس خیلی عمیق بکشید مثل من جیغ نزنید اصلا فایده نداره فقط نفس عمیق دردتون رو کم میکنه خلاصه دردش شکمتون یه درد بدی میکرفت مثل دل پیچه ولی با نفسای عمیق میرفت بعد دستکاه هم بهم وصل بود بعد من همشازم لخته خون میومد نمیدونم چرا نمیدونم چند سانت شده بودم کیسه ابمم پاره شد
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ششم
یه عالمه بتادین ریختن رو واژنم و اینا من هر وقت درد داشتم بهشون میگفتم و زور میزدم یکی از ماماها میومد با ارنج بالای شکممو فشار میداد که گفتم وقتی اینکار میکنی من نمیتونم زور بزنم و دکترم بهش گفت نکن بزار خودش زور بزنه و دیدم اون یکی ماماعه تیغ دستشه و فهمیدم میخاد برش بده ولی هیییچچچی متوجه نشدم و دکترم هی میگفت زور بزن موهاشو میبینم افرین پریچهر خیلی خوب داری پیش میری و چندتا زور دیگه اینجوری بزنی مامان شدی و من هروقت زور میزدم دستشویی هم میکردم ولی اصلا برام مهم نبود فقط برام مهم این بود که تموم بشه بهم میگفت چونتو فشار بده تو سینت و گفتم درد دارم گفت زور بزپ یه زور محکم زدم کت بعدش یه داد هم زدم و بچم به دنیا اومد دیدین بچه به دنیا میاد اون سفیدک های کیسه اب همه جاش هست؟ بچه من اونجوری نبود قرمز پره خون بود یه لحظه گذاشتنش رو شکمم که اونم لباس اتاق زایشگاه تنم بود و تا خواستم بهش دست بزنم برداشتن برپنش هی داد میزدم چراگریه نمیکنه توروخدا دکتر چرا بچم گریه نمیکنه گفت نترس الان گریه میکنه و دیدم یه صدای گریه ضعیف اومد و خیالم راحت شد و ماماعه گفت الان یه امپول میخوام بزنم که بیحسیه برای بخیه که اونم اصلا درد نداشت و بخیه کردن هم درد نداشت فقط بعضی جاها یه سوزش داشت و بعدش یکم شکممو فشار داد که خونای اضافه بیاد بیزون اینم بگم همینکه بچه اومد بیرون تمام دردا رفت اصلا سبک شدم نمیدونم بگم چه حسی بود خیلی خوب بود بعد بخیه هم سرپا وایسادم نشستم رو ویلچر بردنم تو اتاق و مامانمو عمم اومدن بوسم کردن شوهرمو راه نمیدادن بزور راش دادن چون فقط ما بودیم هیچ زائو دیگه ای نبود
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۳ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان دلارا مامان دلارا ۱ سالگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۵ ماهگی
تحربه زايمان طبيعي پارت٥


ديدم نه دردي ندارم گفتم بخوابم دوساعتي خوابيدمو گرسنه ام بود همسرمو فرستادن ابميوه و كيك واسم اورد خوردم شد ساعتا ده و نيم دكترم اومد معاينه كردو گفت چهارسانتي هنوز گفتم شما الان ميرين مطب من درد زايمانم بگيره چي گفت زنگم ميزنن من وسط معاينه مريضمم باشم ميام خودمو ميرسونم واسه زايمانت اصلا نگران نباش اينو كه گفت خيالم راحت شد بعد ماما اومد گفت ميخواي كسي بياد پيشت گفتم اره همسرمو بگو بياد گفت توپي چيزي لازم داري بگو بيارم تمرين كنيم باهات گفتم اره بيارين ديگه همسرم اومدو توپم اوردن توضيح دادن شروع كرديم تمرين كردن من هر چند دقيقه انقباض داشتم اما منظم نبود هنوزم اينم بگم يكسره دسشويي ميرفتم و معده ام داشت كاملا تخليه ميشد.
من به غير از همسرم خواهرشوهرمو مامانمم اومده بودن جزو همراه ها خواهرشوهرم پرستاره به همسرم گفتم برو بگو ابجي بياد(ابجي صداش نميكنم چون اسم نگم دارم اينجوري تعريف ميكنم😂)
خلاصه خواهرشوهرم اومدو اونم كلي باهام تمرين كرد وقتي اون بود من بيشتر خودمو نگه ميداشتم اما همسرم كه ميومد ناخوداگاه خودمو لوس ميكردم يجاهايي واقعا از دست خودم كلافه شدما كم كم كه انقباضا بيشتر ميشد منم خابالودتر ميشدم .
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴🎀
اما ماما همراه باهام صحبت میکرد میگفت اینهمه باز شدی یکم دیگه تحکل کنی برسی ۷ اوکیه بقیش... اما کوووو تا من برسم به ۷ سانت 😢
همسرم اومد یکم پیشم باهام صحبت کرد تو ورزشا کمکم کرد خیلی بودنش ارومم کرد ولی از دردام کم نمیکرد ، تنها جایی بود که من دیگه ظاهرم برام مهم نبود موهام باز شده بود کرک شده بود،
میکشیدمشون از درد و مامانمو صدا میزدم😭😣
تو وان اب گرم دردام که شروع میشد کف پاهامو میچسبوندم و پروانه میزدم همزمان ماماهمراهمم پشتمو با روغن ماساژ میداد و حرف میزد ، خواهر کوچیکمم اومده بود کنارم ۲۱ سالشه🥺 خیلی حالمو بهتر میکرد بعدش مادر شوهرم اومد ... من فقط گریه میکردم و داد میزدم که تمومش کنید نمیخوام خسته شدم ..
خلاصه دکتر خودم اومد و گفت خوبه شدی ۸ سانت برو سرویس و یکم زور بزن ، رفتم سرویس بغدش اومدم خوابیدم دوباره چک کرد و رفت تو راهرو بلند گفت خانوما زایمان شروع شده بیاید، یه دفه یه لشکر پرستارو ماما و ... اومدن بالاسرم خیلی شپک شده بودم باورم نمیشد داره تموم میشه ، با اموزش تنفس ها و اکسیژنی که گذاشته بودن برام ساعت ۷ بعد از ظهر شنبه ۶ دی زایمان کردم 😮‍💨یه دفه دیدم یه بچه گذاشتن رو شکمم گفتم یا خدا این کیه دیگه 😂
بعدش اینقدر حالم خوب بود یه حس موفقیت یه حسی که انگار میگفتم من تونستم خیلی سبک شده بودم ...
از این حسا برای اونایی که دلشون بچه میخواد ارزو میکنم
ببخشید طولانی شد🥴

فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری