زایمان طبیعی پارت ششم
یه عالمه بتادین ریختن رو واژنم و اینا من هر وقت درد داشتم بهشون میگفتم و زور میزدم یکی از ماماها میومد با ارنج بالای شکممو فشار میداد که گفتم وقتی اینکار میکنی من نمیتونم زور بزنم و دکترم بهش گفت نکن بزار خودش زور بزنه و دیدم اون یکی ماماعه تیغ دستشه و فهمیدم میخاد برش بده ولی هیییچچچی متوجه نشدم و دکترم هی میگفت زور بزن موهاشو میبینم افرین پریچهر خیلی خوب داری پیش میری و چندتا زور دیگه اینجوری بزنی مامان شدی و من هروقت زور میزدم دستشویی هم میکردم ولی اصلا برام مهم نبود فقط برام مهم این بود که تموم بشه بهم میگفت چونتو فشار بده تو سینت و گفتم درد دارم گفت زور بزپ یه زور محکم زدم کت بعدش یه داد هم زدم و بچم به دنیا اومد دیدین بچه به دنیا میاد اون سفیدک های کیسه اب همه جاش هست؟ بچه من اونجوری نبود قرمز پره خون بود یه لحظه گذاشتنش رو شکمم که اونم لباس اتاق زایشگاه تنم بود و تا خواستم بهش دست بزنم برداشتن برپنش هی داد میزدم چراگریه نمیکنه توروخدا دکتر چرا بچم گریه نمیکنه گفت نترس الان گریه میکنه و دیدم یه صدای گریه ضعیف اومد و خیالم راحت شد و ماماعه گفت الان یه امپول میخوام بزنم که بیحسیه برای بخیه که اونم اصلا درد نداشت و بخیه کردن هم درد نداشت فقط بعضی جاها یه سوزش داشت و بعدش یکم شکممو فشار داد که خونای اضافه بیاد بیزون اینم بگم همینکه بچه اومد بیرون تمام دردا رفت اصلا سبک شدم نمیدونم بگم چه حسی بود خیلی خوب بود بعد بخیه هم سرپا وایسادم نشستم رو ویلچر بردنم تو اتاق و مامانمو عمم اومدن بوسم کردن شوهرمو راه نمیدادن بزور راش دادن چون فقط ما بودیم هیچ زائو دیگه ای نبود

۸ پاسخ

آخ چقدر گریه کردم دقیقامنم همین دردهاراکشیدم😭😭😭

من بخیه برام درد داشت
یکی از بخیها ک‌ همون اندازه زایمان درد داشت جیغی زدم ک دلم از حال رفتتتتت وای

وقتی تعریف میکنی یاد دردی که کشیدم می افتم ولی خداروشکر میکنم ارزشش و داشت

واااااای منم درد طبیعی رو کشیدم پدر اومد..‌‌اخرش ضربان قلب بچم رفت تا مجبور شدن منو سزارین کنن....
دکتر خیلی راحت میگفت تا زمانی که جون بچه در خطر نباشه مادر باید طبیعی زایمان کنه....

اون سفیدا منی هستن رو بچه مال منم تر تمیز بود چون رابطه نداشتبن دکتر بهم گفت

واییی چقدر سخت بوده خداییش

آییی خدااا چقدر دردش هم شیرینه.. میدونم چ حسیه.. اصلا وقتی بچه بیاد انکار مانبودیم داشتیم زجه میزدیم از درد

ترجیح میدم هیچوقت بچه دار نشم تا اینک طبیعی بیارم

پا قدمش مبارک عزیزم🌸

سوال های مرتبط

مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۳ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان تربچه مامان تربچه ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت پنجم
منم فقط التماس میکردم بهم یه بیحسی گاز بیحسی چیزی بهم بدن میگفتن مداریم هی با دکترمم در تماس بودن و هی بهم میگفت نفس عمیق بکش بهم اکسیژن وصلکرد و نفس عمیق میکشیدم دردم میرفت و اون بین ازم سوالم میپرسیدن که بچه چندمه و سابقه بیماری و اینا منم هی ازم خون و لخته میومد بیرون جوری که تعجب کرده بودن و اکسیژن بچه هم خوب نبود من خیلی ناله و جیغ میزدم اگه همکاری میکردم و بیشتر نفس عمیق میکشیدم انقد اذیت نمیشدم اون وسطا یکی دوبارم معاینم کردن و دکترمو دیدم که با عجله اومد و دستگاه رو چک میکرد و دستشو میکرد داخل رحمم و میگفت رو دستم زور بزن منم فقط جیغ میکشیدم میگفتم نمیتونم میگفت خودتو شل کن من نمیتونستم هی خودمو سفت میکردم برا مین دردم میومد دیدم دکترم گفت بگو اتاق عملو اماده کنن انگار من دنیا رو بهم داده بودن من فقط التماس میکردم توروخدا راحتم توروقران منو سزارین کن من میمیرم دکترمم هی ارومم میکرد گفت دمتر بیهوشی نیست بچتم تو لگنه الان تو کاناله نمیتونم کاری کنم ماماعه میگفت این همه درد طبیعی کشیدی حالا سزارین بشی درد اونم بکشی اقا من هی لخته لخته ازم خون میریخت دکترمم هی منو چک میکرد و بهم میگفتن که نفس عمیق بکشم دکترم میگفت باید دستشویی کنی منم نمیتونستم هرچی زور میزدم انگار یبوست شده بودم خلاصه دکترم معاینم کرد گفت پریچهر ده سانت شدی و لباساشونو عوض کردن و منو بلند کردن بردن رو یه تخت گذاشتن ازون تختا که صندلی هم میشن و پاهاتو میذارن بالاش و خیلی پاهات باز میشه پاهامو گذاشتن اونجا و پاهامو بستن پارچه استریل گذاشتن و گفتن هروقت دردت گرفت فقط زور بزن انگار میخای دستشویی کنی
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان
دوباره زنگ زد به دکترم و بهش گفت و ماماعه از اتاق رفت بیرون صداشو شنیدم به مامانمو شوهرم گفت که همین الان باید بستری بشه برای زایمان برید پذیرش کاراشو بکنین وای من استرس گرفتم و فقط شوهرمو صدا میزدم میگفتم منو ببر همون هشت صبح بیار گریه میکردم برو همین الان ماشینو بفروشپول بده سزارینم کنن من میترسم توروخدا نرو دستشو محکم گرفته بودم نمیذاشتم بره اونم هی بوسم میکرد و دل داریم میداد من هی گریه میکردم اقا ماماعه بزور منو اروم کرد و لباس تنم کرد و بهم یه سورومی وصل کرد و منو برد داخل اتاق زایمان روی تخت دراز کشیدم خودمون دوتا تنها بودیم وای من دردایم شروع شد میگفت فقط نفس عمیق بکش منم هی نفس عمیق میکشیدم واقعا هم تاثیر داشت توروخدا شما نفس خیلی عمیق بکشید مثل من جیغ نزنید اصلا فایده نداره فقط نفس عمیق دردتون رو کم میکنه خلاصه دردش شکمتون یه درد بدی میکرفت مثل دل پیچه ولی با نفسای عمیق میرفت بعد دستکاه هم بهم وصل بود بعد من همشازم لخته خون میومد نمیدونم چرا نمیدونم چند سانت شده بودم کیسه ابمم پاره شد
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت چهارم زایمان طبیعی
دوباره زنگ زد به دکترم و بهش گفت و ماماعه از اتاق رفت بیرون صداشو شنیدم به مامانمو شوهرم گفت که همین الان باید بستری بشه برای زایمان برید پذیرش کاراشو بکنین وای من استرس گرفتم و فقط شوهرمو صدا میزدم میگفتم منو ببر همون هشت صبح بیار گریه میکردم برو همین الان ماشینو بفروشپول بده سزارینم کنن من میترسم توروخدا نرو دستشو محکم گرفته بودم نمیذاشتم بره اونم هی بوسم میکرد و دل داریم میداد من هی گریه میکردم اقا ماماعه بزور منو اروم کرد و لباس تنم کرد و بهم یه سورومی وصل کرد و منو برد داخل اتاق زایمان روی تخت دراز کشیدم خودمون دوتا تنها بودیم وای من دردایم شروع شد میگفت فقط نفس عمیق بکش منم هی نفس عمیق میکشیدم واقعا هم تاثیر داشت توروخدا شما نفس خیلی عمیق بکشید مثل من جیغ نزنید اصلا فایده نداره فقط نفس عمیق دردتون رو کم میکنه خلاصه دردش شکمتون یه درد بدی میکرفت مثل دل پیچه ولی با نفسای عمیق میرفت بعد دستکاه هم بهم وصل بود بعد من همشازم لخته خون میومد نمیدونم چرا نمیدونم چند سانت شده بودم کیسه ابمم پاره شد من هی میگفتم توروخدا میشه پاشم یکم راه برم میگفت نه نمیشه دستشوییمم گرفته بود میگفت همینجا رو تخت دستشویی کن اکه تو دستشویی یهو بچت بدنیا بیاد بخوره تو سنگه دستشویی میخوای چیکار کنی بعد نمیدونم رو دستگاه چی دید بدو بدو کرد رفت زنگ زد به دکترم و یه چیزای خارجی میگفت و بهم میگفت نفس عمیق بکش منم میکشیدم و به دکتره میگفت نه دکتر بازم داره میره پایین بعد یه ماماعه دیگه اومد بعد از زایمانم مامانم گفت ما دیدیم که یه ماماعه دیگه بدو بدو اومده اونجا خیلی نگران شدیم خلاصه دوتایی بالا سرم بودن
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۸ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۵ ماهگی
زايمان طبيعي پارت ١٠❌



همينجوري زور ميزدم با هر انقباض و دكترم رسيد تا رسيد تو اتاق به همسرم گفت سريع برو بيرون اينم بدون اينكه حرفي بزنه و معطل كنه رفت بيرون 😂دوتا پا داشت دوتا ديگه ام قرض كرد و رفت😂 دكترم اومدو گفت ببين بهت زور كه مياد تمام اون زور رو بنداز رو مقعدت فككن ميخواي پي پي كني گفتم اگه بكنم چيييي ميترسممم گفت هيچ اشكالي نداره قل اول پي پيه همه اينكارو ميكنن گفتم خب از الان از همتون معذرت ميخوام خنديدن گفتن راحتباااش بابا و منم خيالم راحتشد يكم يكي دوتا انقباض نشست پايين پامو داشت محاسبه ميكرد چطور تو يك دقيقه هم لباسشو بپوشه هم دستكش تو اين حين چراغ و ميز و بندوبساطشونو اورد دكترمم لباسشو پوشيد اومد بتادين ريختن و امپول بي حسي زد و گفت وسط زور زدنات ول نكن نفستو باز زور بده بيرون نكه موقع بازدم ول ميكني اصاا اينكارو نكن اينكارو كه ميكردم از يجايي به بعد موقع بازدم جيغم در ميومد و همه تو اتاق تشويقم ميكردن افرين تو ميتوني خيلي خوبي و خيلي عالي بودو ازينجوري حرفا اون وسطام ازم ميپرسيدن اسمشو ميخواي چي بذاري گفتم ايرن ماما گفت اسم خودتم خيلي خوشگله و ما اسم ايرن رو نشنيديم و معنيش چيه و اينا و من تو فاصله انقباض بعدي كاملا عادي حرف ميزدم حاليم ميشد دوباره كي ميگيره و ميگفتم گرف گرف اونام ميرفتن تو اماده باش
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱ سالگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۸ ماهگی
پارت ۸
تا بچه ۴ کیلو ۲۰۰ بوده و اینا تشخیص دادن ۳ خورده ای ،بچه دراوردن نشونم دادن (میگفتن بچه که دنیا بیااد ببینیش اینقدر حس قشنگ و خوبی که تو زندگیت تجربش نکردی چنان عاشقش میشی که توزندگیت این حس نداشتی یه حس وصف نشدنی) ولی بچها من فقط ماهورا که نشونم دادن یه دختر تپلی سفید و قرمز نگاش کردم با اون حال زار یه لبخندی زدم فقططط گفتم سالمه؟گفتن آره برام کافی بود ولی بچها همون لحظه هیچ حسسس عشقی و چیزای که میگفتن سراغم نیومد هیچ حسیییی فقط دوست داشتن عادی بود و من ترسیدم از این حس
گفتم وای نکنه بچم دوست نداشت باشم،نمیدونستم از دردای شدیدی که کشیدم خنثی شدم و این دختر دنیای منه بعد که برگشتم خونه فهمیدم زندگی و عشق و دلیل خوشبختی یعنی چی....
مارو بردن بخش و داداشم و شوهرم جابه جام کردن و منم رو لرز شدید افتاد بودم و یکوب میلرزیدم یکی اومد شکمم فشار داد و من اصلا نفهمیدم خلاصه ۵ از اتاق عمل دراومدم ،ساعت ۸ شب یه دختری اومد گفت میخوام شکمت فشار بدم گفتم باشه گفت ۱۰ ثانیه تحمل کن تا اومد فشار داد تمام دردای دنیا اومد تو بدنم چنان دادی زدم سرش گفتم برووووووو بیروووووووون نمیخواممممم گفت باید فشار بدم گفتم دستتتتت بهم نزن بنده خدا ترکید رفت بیرون عصبیم شد،مادرشوهرم گفت بزار فشار بده خونای کثیف بره خوب نیست بمونه گفتم بزارررر بمونه که درنیاد دست بهم نزنین دیگه واقعا تحمل سوزنی نداشتم....