زایمان طبیعی پارت پنجم
منم فقط التماس میکردم بهم یه بیحسی گاز بیحسی چیزی بهم بدن میگفتن مداریم هی با دکترمم در تماس بودن و هی بهم میگفت نفس عمیق بکش بهم اکسیژن وصلکرد و نفس عمیق میکشیدم دردم میرفت و اون بین ازم سوالم میپرسیدن که بچه چندمه و سابقه بیماری و اینا منم هی ازم خون و لخته میومد بیرون جوری که تعجب کرده بودن و اکسیژن بچه هم خوب نبود من خیلی ناله و جیغ میزدم اگه همکاری میکردم و بیشتر نفس عمیق میکشیدم انقد اذیت نمیشدم اون وسطا یکی دوبارم معاینم کردن و دکترمو دیدم که با عجله اومد و دستگاه رو چک میکرد و دستشو میکرد داخل رحمم و میگفت رو دستم زور بزن منم فقط جیغ میکشیدم میگفتم نمیتونم میگفت خودتو شل کن من نمیتونستم هی خودمو سفت میکردم برا مین دردم میومد دیدم دکترم گفت بگو اتاق عملو اماده کنن انگار من دنیا رو بهم داده بودن من فقط التماس میکردم توروخدا راحتم توروقران منو سزارین کن من میمیرم دکترمم هی ارومم میکرد گفت دمتر بیهوشی نیست بچتم تو لگنه الان تو کاناله نمیتونم کاری کنم ماماعه میگفت این همه درد طبیعی کشیدی حالا سزارین بشی درد اونم بکشی اقا من هی لخته لخته ازم خون میریخت دکترمم هی منو چک میکرد و بهم میگفتن که نفس عمیق بکشم دکترم میگفت باید دستشویی کنی منم نمیتونستم هرچی زور میزدم انگار یبوست شده بودم خلاصه دکترم معاینم کرد گفت پریچهر ده سانت شدی و لباساشونو عوض کردن و منو بلند کردن بردن رو یه تخت گذاشتن ازون تختا که صندلی هم میشن و پاهاتو میذارن بالاش و خیلی پاهات باز میشه پاهامو گذاشتن اونجا و پاهامو بستن پارچه استریل گذاشتن و گفتن هروقت دردت گرفت فقط زور بزن انگار میخای دستشویی کنی

۷ پاسخ

زایمان اولت بود

ولی بااومدنش کل دردات رفت میدونم

آخ.

وحشتنااااااک حالا کاری ندارم هرکسی بلاخره یه توان داره و یه تصمیمی میگیره ولی وحشتناک‌ترین چیز توی دنیا زایمان طبیعیه باید در کنار درد کشیدن زیاااااد نگران سلامت و دنیا اومدن بچه باشی

وای عین من شدی منم خیلی عذاب کشیدم رفتم اون دنیا برگشتم همش التماس میکردم ببرین سزارین نبردن گفتن بچه سرشو داریم میبینیم اونقد حالم بد بود گفتم ول کنین جفتمونم بمیریم

تا ابد از طبیعی متنفرم و متنفر تر شدم

ی تومارنوشته دل پری داری

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان
دوباره زنگ زد به دکترم و بهش گفت و ماماعه از اتاق رفت بیرون صداشو شنیدم به مامانمو شوهرم گفت که همین الان باید بستری بشه برای زایمان برید پذیرش کاراشو بکنین وای من استرس گرفتم و فقط شوهرمو صدا میزدم میگفتم منو ببر همون هشت صبح بیار گریه میکردم برو همین الان ماشینو بفروشپول بده سزارینم کنن من میترسم توروخدا نرو دستشو محکم گرفته بودم نمیذاشتم بره اونم هی بوسم میکرد و دل داریم میداد من هی گریه میکردم اقا ماماعه بزور منو اروم کرد و لباس تنم کرد و بهم یه سورومی وصل کرد و منو برد داخل اتاق زایمان روی تخت دراز کشیدم خودمون دوتا تنها بودیم وای من دردایم شروع شد میگفت فقط نفس عمیق بکش منم هی نفس عمیق میکشیدم واقعا هم تاثیر داشت توروخدا شما نفس خیلی عمیق بکشید مثل من جیغ نزنید اصلا فایده نداره فقط نفس عمیق دردتون رو کم میکنه خلاصه دردش شکمتون یه درد بدی میکرفت مثل دل پیچه ولی با نفسای عمیق میرفت بعد دستکاه هم بهم وصل بود بعد من همشازم لخته خون میومد نمیدونم چرا نمیدونم چند سانت شده بودم کیسه ابمم پاره شد
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت چهارم زایمان طبیعی
دوباره زنگ زد به دکترم و بهش گفت و ماماعه از اتاق رفت بیرون صداشو شنیدم به مامانمو شوهرم گفت که همین الان باید بستری بشه برای زایمان برید پذیرش کاراشو بکنین وای من استرس گرفتم و فقط شوهرمو صدا میزدم میگفتم منو ببر همون هشت صبح بیار گریه میکردم برو همین الان ماشینو بفروشپول بده سزارینم کنن من میترسم توروخدا نرو دستشو محکم گرفته بودم نمیذاشتم بره اونم هی بوسم میکرد و دل داریم میداد من هی گریه میکردم اقا ماماعه بزور منو اروم کرد و لباس تنم کرد و بهم یه سورومی وصل کرد و منو برد داخل اتاق زایمان روی تخت دراز کشیدم خودمون دوتا تنها بودیم وای من دردایم شروع شد میگفت فقط نفس عمیق بکش منم هی نفس عمیق میکشیدم واقعا هم تاثیر داشت توروخدا شما نفس خیلی عمیق بکشید مثل من جیغ نزنید اصلا فایده نداره فقط نفس عمیق دردتون رو کم میکنه خلاصه دردش شکمتون یه درد بدی میکرفت مثل دل پیچه ولی با نفسای عمیق میرفت بعد دستکاه هم بهم وصل بود بعد من همشازم لخته خون میومد نمیدونم چرا نمیدونم چند سانت شده بودم کیسه ابمم پاره شد من هی میگفتم توروخدا میشه پاشم یکم راه برم میگفت نه نمیشه دستشوییمم گرفته بود میگفت همینجا رو تخت دستشویی کن اکه تو دستشویی یهو بچت بدنیا بیاد بخوره تو سنگه دستشویی میخوای چیکار کنی بعد نمیدونم رو دستگاه چی دید بدو بدو کرد رفت زنگ زد به دکترم و یه چیزای خارجی میگفت و بهم میگفت نفس عمیق بکش منم میکشیدم و به دکتره میگفت نه دکتر بازم داره میره پایین بعد یه ماماعه دیگه اومد بعد از زایمانم مامانم گفت ما دیدیم که یه ماماعه دیگه بدو بدو اومده اونجا خیلی نگران شدیم خلاصه دوتایی بالا سرم بودن
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۳ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ششم
یه عالمه بتادین ریختن رو واژنم و اینا من هر وقت درد داشتم بهشون میگفتم و زور میزدم یکی از ماماها میومد با ارنج بالای شکممو فشار میداد که گفتم وقتی اینکار میکنی من نمیتونم زور بزنم و دکترم بهش گفت نکن بزار خودش زور بزنه و دیدم اون یکی ماماعه تیغ دستشه و فهمیدم میخاد برش بده ولی هیییچچچی متوجه نشدم و دکترم هی میگفت زور بزن موهاشو میبینم افرین پریچهر خیلی خوب داری پیش میری و چندتا زور دیگه اینجوری بزنی مامان شدی و من هروقت زور میزدم دستشویی هم میکردم ولی اصلا برام مهم نبود فقط برام مهم این بود که تموم بشه بهم میگفت چونتو فشار بده تو سینت و گفتم درد دارم گفت زور بزپ یه زور محکم زدم کت بعدش یه داد هم زدم و بچم به دنیا اومد دیدین بچه به دنیا میاد اون سفیدک های کیسه اب همه جاش هست؟ بچه من اونجوری نبود قرمز پره خون بود یه لحظه گذاشتنش رو شکمم که اونم لباس اتاق زایشگاه تنم بود و تا خواستم بهش دست بزنم برداشتن برپنش هی داد میزدم چراگریه نمیکنه توروخدا دکتر چرا بچم گریه نمیکنه گفت نترس الان گریه میکنه و دیدم یه صدای گریه ضعیف اومد و خیالم راحت شد و ماماعه گفت الان یه امپول میخوام بزنم که بیحسیه برای بخیه که اونم اصلا درد نداشت و بخیه کردن هم درد نداشت فقط بعضی جاها یه سوزش داشت و بعدش یکم شکممو فشار داد که خونای اضافه بیاد بیزون اینم بگم همینکه بچه اومد بیرون تمام دردا رفت اصلا سبک شدم نمیدونم بگم چه حسی بود خیلی خوب بود بعد بخیه هم سرپا وایسادم نشستم رو ویلچر بردنم تو اتاق و مامانمو عمم اومدن بوسم کردن شوهرمو راه نمیدادن بزور راش دادن چون فقط ما بودیم هیچ زائو دیگه ای نبود
مامان دلارا مامان دلارا ۱ سالگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۱ ماهگی
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان تربچه مامان تربچه ۱۳ ماهگی
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۸ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان جوجه مامان جوجه ۵ ماهگی
پارت 3
دیگه شد ساعت 5عصر ک دردادم شدت می‌گرفتن
حین اینا اکسیژن برام میزدن
شوهرم اومد پیشم مامانم اومد خواستم بگم مادرشوهرمم بیاد ک دیگه گفتن دکتر میخواد بیاد برا معاینه
اومد گفت شدی 4
دوباره رفت
بعد این ک رفت بهم گفتن ورزش کن من بلند شدم برا ورزش دیدم خون میاد
قبلش آب خون میومد این سری خون خالی بود ب پرستارم گفتم گفت مشکلی نیس
گفتم خون خالی هست تا اینو گفتم رفت با چن تا دکتر اینا اومد
گفت بشین برا معاینه
با هزار درد ک داشتم معاینه هم میکرد دیگه جیغ میزدم یکدفعه گفتن بفرست برا اتاق عمل
گفتم چییییییی برا چی گفتن سر بچت کج رفته
اینو گفت رفت سریع اومد سوند سرم اینا وصل کردن با ویلچر بردنم برا اتاق عمل
تا رسیدم دکتر می‌گفت چرا قیافه ت تو همه😐منم گفتم با این همه درد ک کشیدم تو هم از طبیعی میومدی سزارین قیافه ت چپ میشد خندید گفت خدارشوکر کن بچت سالمه
دیگه بردنم دردم داشتم برا سوزن گفتن تکون نخور ترس نکن گفتم بزن تا بره ترس ندارم خندیدن بهم گفتن چقدر نترسی 😂
مامان نورا مامان نورا ۱۰ ماهگی
#تجربه‌زایمان‌پارت‌چهار



حالا‌اونا پیله کردن اونا نزدیک بیمارستان بودن زودتر رسیدن رفتن تو هاشمی نژاد برا بستری شدن برگه رو پر کردن منو شوهرمم حالا تو ماشین دعوا افتادیم ک من گفتم اونجا نمیرم ببر امام حسین منو برد دامادمون تا جلو بیمارستان امام حسین موقع پیاده شدن گریم گرف من اینجا نمیرم منو دستمالی میکنن اینا آخه خیلی حرفا برا بیمارستان هاشمی نژاد گفته‌ بودن ترسیدم اونجا آبجیم گف ارزو داره درد میکشه گریه میکنه تو میخای ببریش اینجا ک میترسه دامادمونم‌ گف بخاطر ۳ ۲ تومن ببرش هم امام حسین رفتیم گفته بودن ۱۳ میشه سزارین رفتیم حالا لعنتی بیمه منو قبول نکردن گفتن باید از خانوادت جدا میکردی منو بردن بخش گفتن لباساتو دربیار درآوردم ی خانمه تپل دستشو دوبار تا آرنج کرد تو واژن ببینه بریچه یا ن من هی میگم بریچه نچرخیده هی پاهامو گرفته دعوام میکنع و بیشتر دستشو داخل میبره از اونجا ک دستا چاقالوشو فرو کرد من دیگه لرزم بیشتر شود دندونامم بهم می‌خورد ساعت ۱ونیم رسیدیم بیمارستان منو تا ۳و۱۵ دقه نگهداشتع بودن چون دکترم ساعت ۵ گفته بود میاد منم از درد انقد گریه میکردم فهمیدم خیلی درد دارم گفتن ینفر دیگه منو عمل کنه


پارت بعدی

کولیک رفلاکس
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۸ ماهگی
۱۴هفته بودم که برا هماتوم رفتم بوشهر پیش دکتر نظری و شیاف داد بهم
خوابیده میرفتم و خوابیده برمیگشتم حتی اونجا تو مطب میرفتم تو اتاق ماما رو تخت دراز میکشیدم چون نشستن خوب نبود برام ..
همون شب که برگشتیم به پدر و مادرم و مادرشوهرم خبر رو دادیم و گفتیم که به هیچ کس نگن..همون شب بلند شدم برم تو اتاق چند قدم که راه رفتم یهو مقدار خیلی خیلی زیاد خون گرم ریخت ازم انقدر زیاد بود که موکت شلوار و همه چیز خونی شد
یهو یه لخته بزرگم دفع کردم انقدر شک بودم که همینجور وایسادم و به زیر پام نگاه میکردم نمیتونستم راه برم از بس ترسیده بودم به زور دیوار رو گرفتم رفتم تو اتاق و فقط صداشون میزدم گفتم افتاد
تموم شد باز یه حجم خیلی زیاد خون ریخت اتاق پر خون و یه لخته بزرگ دیگه افتاد
منم حالم بد شد و همه جام بی حس شد و چشمام کاملا سیاه شد هیج جا رو نمیدیدم و افتادم رو زمین
هرچی مامان و شوهرم خواستن بلندم کنن ببرنم بیمارستان گفتم نمیتونم بلند شم ..چند دقیقه صبر کنین
۵دقیقه همونجور رو زمین بودم و بعد بلندم کردن و رفتیم بیمارستان
سرم گذاشتن روم و منم میلرزیدم انگار داشتم تشنج میکردم..
بستری شدم و سونو اورژانسی گرفتن و گفتن بچه خوبه سرجاشه
فرداش رفتیم بوشهر پیش دکتر نظری که گفت جفتت خیلی پایینه سرراهیه
باید استزاحت مطلق باشی و روزی دوتا شیاف بزاری..
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری