تحربه زايمان طبيعي پارت٥


ديدم نه دردي ندارم گفتم بخوابم دوساعتي خوابيدمو گرسنه ام بود همسرمو فرستادن ابميوه و كيك واسم اورد خوردم شد ساعتا ده و نيم دكترم اومد معاينه كردو گفت چهارسانتي هنوز گفتم شما الان ميرين مطب من درد زايمانم بگيره چي گفت زنگم ميزنن من وسط معاينه مريضمم باشم ميام خودمو ميرسونم واسه زايمانت اصلا نگران نباش اينو كه گفت خيالم راحت شد بعد ماما اومد گفت ميخواي كسي بياد پيشت گفتم اره همسرمو بگو بياد گفت توپي چيزي لازم داري بگو بيارم تمرين كنيم باهات گفتم اره بيارين ديگه همسرم اومدو توپم اوردن توضيح دادن شروع كرديم تمرين كردن من هر چند دقيقه انقباض داشتم اما منظم نبود هنوزم اينم بگم يكسره دسشويي ميرفتم و معده ام داشت كاملا تخليه ميشد.
من به غير از همسرم خواهرشوهرمو مامانمم اومده بودن جزو همراه ها خواهرشوهرم پرستاره به همسرم گفتم برو بگو ابجي بياد(ابجي صداش نميكنم چون اسم نگم دارم اينجوري تعريف ميكنم😂)
خلاصه خواهرشوهرم اومدو اونم كلي باهام تمرين كرد وقتي اون بود من بيشتر خودمو نگه ميداشتم اما همسرم كه ميومد ناخوداگاه خودمو لوس ميكردم يجاهايي واقعا از دست خودم كلافه شدما كم كم كه انقباضا بيشتر ميشد منم خابالودتر ميشدم .

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٦


تو اين حين شيفت ماماها عوض شد دوتا ماماي خيلييي گل اومدن پيشم يكيشون كه هنوز لباسشو عوض نكرده بود اومد بالاسرم خودش شرح حال گرفت تو همون خابو بيداري ديدمش بعد لباساشو عوض كردو اومد دسشو گذاشت رو شكمم انقباضامو بررسي كرد گفت نگا من خودم ماما همراه بودم امروزم همراهيت ميكنيم و بهت كمك ميكنيم بهم ياد داد چطور نفس بكشم و تمرين هاي نشسته بهم داد چون من استخونام خالي كرده بود و نميتونستم بلند بشم ترجيح خودم اينبود كه درازكشيده باشم اما شما اگه ميتونين اينكارو نكنين من خابالو بودمو سرپا نميتونستم باشم.
خلاضه چندتا انقباض دستشو گذاشت رو شكمم و تايم گرفت از رو دستگاهم نگاه ميكرد بعد گفت انقباضاتت كه حتي منظمم نيست از صبح چيكار ميكردي پس ساعتا نزديك دو شده بود ديگه انقد سرم فشار رو كم و زياد كرد كه انقباضاي من منظم شدو من اونجا تازه فهميدم من تا الان دردي نكشيدم كه معاينه ام ميكردن من از چهارسانت بيشتر نميشدم فقط يادمه ساعتا دو اومد معاينه كرد گفت چهارسانت نازكي و اينا بعد ماماها تنهام نميذاشتن كنارم بودن خواهرشوهرم بود اون ميرفت همسرم ميومد يجا مامانمم اومد ديدم اوه اوه نميتونه خودشو نگه داره ديگه گفتم نذارين مامانم بياد اينم بگم زايشگاه خالي خالي بود همه در اختيارم بودن😂
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٤





صبح رفتم بيمارستان و رفتم تو زايشگاه نشستم برا تشكيل پرونده انقد سرحال بودم عين سزاريني ها رفتم و شرح حال ميدادم ماما داشت پرونده سزارين باز ميكرد برام فكر كرده بود سزاريني ام اون ساعتم رفته بودم گفت قرص تيروييد مصرف كردي گفتم اره گفت عمل داري نبايد اينكارو ميكردي گفتم من طبيعي ام گفت يعني چي از پيش خودت اومدي گفتم نه دكترم گفته گفت واقعا ميگي زنگ ميزنيم ازش ميپرسيما گفتم زنگ بزنين بپرسين اتفاقا و اونا واقعا زنگ زدن بهش خبردادن و ايشونم تاييد كردن بعد بهم لباس دادن و ازون طرف هم همسرمو فرستادن برا كاراي پرونده و اينا لباسمو كه عوض كردم يه روپوش دادن كه جلوش باز بود بزور خودتو بايد ميپوشوندي😂 انژيوكت وصل كردن و ماما منو برد تو يه اتاق و گفت اينجا اناق زايمانته از اول تا اخر زايمان همينجايي و ان اس تي وصل كرد و با سرم بعد رفت امپةل فشارم ريخت تو سرم گفت همينجا باش دسشوييت گرفت بگو بيام سرمو ببندم خودت نه باز كن نه ببند مارو صدا بزن ميايم گرسنه اته صبحانه بيارم برات ؟كه گفتم نه و رفتن منم چنان استرسي گرفته بودم باورم نميشد هفته چهل رو پر كرده بودم اما اون لحظه ميخواستم بگم نميخوام بذارين برم خونه ماما ميومد سر ميزد ميرفت بهش گفتم گوشيمو ميخوام رفت اورد واسم منم با دوستام حرف ميزدم و با همسرم حرف ميزدم
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
زايمان طبيعي پارت ١


من از هفته ٣٧بچم سرخورد رفت تو لگن و من اينو كاملا حس كردم و به هركس كه گفتم گفتش كه خب پس زايمانت نزديكه و يكي دوروز ديگه زايمان ميكني اما اينجوري نشد هفته ٣٨رفتم دكتر گفت دوسانت دهانه رحمت بازه بنظر من تو همين يكي دوروز زايمان ميكني نكردي اخر هفته بيا بيمارستان ببينمت اينم بگم هررررر ووزشي كه بگي انجام دادم همههه كار كردم گل مغربي ،رابطه ،پله نوردي ….همچي اما هيچ خبري از درد نبود حتي يجاهايي درداي معموليمم قطع ميشد بعد تا اخر هفته صبر نكردم با ابجيم حرف ميزدم گفت برو بيمارستان همينكه دهانه رحمت بازبوده بزرگترين علامته پاشو برو سه شنبه بود منم پاشدم با همسرو مامانم رفتيم بيمارستان معاينه كرد گفت كه بچه سرش چسبيده به دهانه رحم و حتي ترسيدن كيسه ابم پاره بشه پرسيدن دكترت كيه گفتم كابوسي گفتن اوه مريض كابوسي رو ما دست نميزنيم زنگ بزنين بهش كه دكترم نبود تا شنبه نميدونم چرا بمن گفته بود پنجشنبه بيا خلاصه به دكترم زنگ زدن گفت به مريض من دست نزنين ريسك سزارين رو ميبرين بالا هروقت علائم داشت بياد من خودمو ميرسونم
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت٢



خلاصه من انقد كه از اين بلاتكليفي كه كي بدنيا ميادو هر لحظه منتظر باشم واقعا خسته و كلافه شده بودم سنگين هم ميشي خيلي سختتر ميشه همه ام هي ميگن تو نزديكه زايمانت و فلان …
ميخواستم بمونم ماما ها گفتن با رضايت خودت وايسي ميتونيم كمكت كنيم تا شب زايمان كني ميخواستم قبول كنم كه دكترم گفت نه دستش نزنين و پرستار اومد تو گوشم گفت اگه طبيعي ميخواي قبول نكن برو هروقت علائم داشتي بيا با امپول فشار دهانه رحم دو سانت ممكنه قفل كنه باز نشه ببرنت سزارين وقتي حالت خوبه و بچه ام خوبه برو كه اذيتت نكنن منم ديگه پاشدم رفتم .
پنجشنبه شد با اينكه ميدونستم كه دكترم نيست اما گفتم وقتي نيست چرا گفته بيا حتما دليلي داشته و اينا ديگه واقعا طاقت نداشتم بلندشدم دوباره رفتم از دفعه قبل حالم بهتر بود حتي بازم معاينه كردن گفتن دوسانتي يعني من دوهفته تمام هرررركار ميكردم اين دهانه رحم از دوسانت پيشرفت نميكرد با معاينه تحريكي حتي بيشتر نشده بود دوباره دست از پا درازتر برگشتم گفتم تا شنبه صبر كنم برم پيش دكترم كه شنيه ام زنگ زدم نبود 😑😑
مامان فینقِلی مامان فینقِلی ۱ سالگی
امروز عصر وقتی همه چی خوب به نظر میومد و همسرم از حمام اومده بود داشت موهاش رو سشوار می‌کشید یهو دخترم که دراز کشیده بود جهشی استفراغ کرد. بلافاصله بلندش کردم. اول همه چی عادی به نظر میومد. چون رفلاکس داره و این بالااوردن طبیعی بود. چند دقیقه بعد همونطور که دخترم بغلم بود و من داشتم جواب پیام دوستم که گفته بود برای شب می‌ریم مراسم یا نه رو می‌دادم که یهو دخترم دوباره استفراغ کرد. اینقدر زیاد استفراغ کرد که از نگرانی نزدیک بود پس بیوفتم. همسرم یکم قبل‌ترش رفت بیرون یه کار کوچیک داشت. تو همون حین که رنگم پریده بود و میون گریه های دخترم، دل منم داشت له و لورده می‌شد، خواهر همسرم اومد. پرستاره و وقتی شرایط دخترم رو گفتم گفت بپوش بریم بیمارستان. همون لحظه همسرم اومد و رفتیم همگی بیمارستان. چقدر غصه خوردم براش، چقدر اشک ریختم، چقدر هر ثانیه صورتش رو می‌بوسیدم. دکتر گفت ویروسه و...
بمیرم برای دلت رباب.... من امشب مُردم، تو چی کشیدید🥲
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۳ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۳ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
عاطی عاطی قصد بارداری
پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
زايمان طبيعي پارت ١٠❌



همينجوري زور ميزدم با هر انقباض و دكترم رسيد تا رسيد تو اتاق به همسرم گفت سريع برو بيرون اينم بدون اينكه حرفي بزنه و معطل كنه رفت بيرون 😂دوتا پا داشت دوتا ديگه ام قرض كرد و رفت😂 دكترم اومدو گفت ببين بهت زور كه مياد تمام اون زور رو بنداز رو مقعدت فككن ميخواي پي پي كني گفتم اگه بكنم چيييي ميترسممم گفت هيچ اشكالي نداره قل اول پي پيه همه اينكارو ميكنن گفتم خب از الان از همتون معذرت ميخوام خنديدن گفتن راحتباااش بابا و منم خيالم راحتشد يكم يكي دوتا انقباض نشست پايين پامو داشت محاسبه ميكرد چطور تو يك دقيقه هم لباسشو بپوشه هم دستكش تو اين حين چراغ و ميز و بندوبساطشونو اورد دكترمم لباسشو پوشيد اومد بتادين ريختن و امپول بي حسي زد و گفت وسط زور زدنات ول نكن نفستو باز زور بده بيرون نكه موقع بازدم ول ميكني اصاا اينكارو نكن اينكارو كه ميكردم از يجايي به بعد موقع بازدم جيغم در ميومد و همه تو اتاق تشويقم ميكردن افرين تو ميتوني خيلي خوبي و خيلي عالي بودو ازينجوري حرفا اون وسطام ازم ميپرسيدن اسمشو ميخواي چي بذاري گفتم ايرن ماما گفت اسم خودتم خيلي خوشگله و ما اسم ايرن رو نشنيديم و معنيش چيه و اينا و من تو فاصله انقباض بعدي كاملا عادي حرف ميزدم حاليم ميشد دوباره كي ميگيره و ميگفتم گرف گرف اونام ميرفتن تو اماده باش
مامان جوجه مامان جوجه ۵ ماهگی
پارت 3
دیگه شد ساعت 5عصر ک دردادم شدت می‌گرفتن
حین اینا اکسیژن برام میزدن
شوهرم اومد پیشم مامانم اومد خواستم بگم مادرشوهرمم بیاد ک دیگه گفتن دکتر میخواد بیاد برا معاینه
اومد گفت شدی 4
دوباره رفت
بعد این ک رفت بهم گفتن ورزش کن من بلند شدم برا ورزش دیدم خون میاد
قبلش آب خون میومد این سری خون خالی بود ب پرستارم گفتم گفت مشکلی نیس
گفتم خون خالی هست تا اینو گفتم رفت با چن تا دکتر اینا اومد
گفت بشین برا معاینه
با هزار درد ک داشتم معاینه هم میکرد دیگه جیغ میزدم یکدفعه گفتن بفرست برا اتاق عمل
گفتم چییییییی برا چی گفتن سر بچت کج رفته
اینو گفت رفت سریع اومد سوند سرم اینا وصل کردن با ویلچر بردنم برا اتاق عمل
تا رسیدم دکتر می‌گفت چرا قیافه ت تو همه😐منم گفتم با این همه درد ک کشیدم تو هم از طبیعی میومدی سزارین قیافه ت چپ میشد خندید گفت خدارشوکر کن بچت سالمه
دیگه بردنم دردم داشتم برا سوزن گفتن تکون نخور ترس نکن گفتم بزن تا بره ترس ندارم خندیدن بهم گفتن چقدر نترسی 😂