تجربه زايمان طبيعي پارت٢



خلاصه من انقد كه از اين بلاتكليفي كه كي بدنيا ميادو هر لحظه منتظر باشم واقعا خسته و كلافه شده بودم سنگين هم ميشي خيلي سختتر ميشه همه ام هي ميگن تو نزديكه زايمانت و فلان …
ميخواستم بمونم ماما ها گفتن با رضايت خودت وايسي ميتونيم كمكت كنيم تا شب زايمان كني ميخواستم قبول كنم كه دكترم گفت نه دستش نزنين و پرستار اومد تو گوشم گفت اگه طبيعي ميخواي قبول نكن برو هروقت علائم داشتي بيا با امپول فشار دهانه رحم دو سانت ممكنه قفل كنه باز نشه ببرنت سزارين وقتي حالت خوبه و بچه ام خوبه برو كه اذيتت نكنن منم ديگه پاشدم رفتم .
پنجشنبه شد با اينكه ميدونستم كه دكترم نيست اما گفتم وقتي نيست چرا گفته بيا حتما دليلي داشته و اينا ديگه واقعا طاقت نداشتم بلندشدم دوباره رفتم از دفعه قبل حالم بهتر بود حتي بازم معاينه كردن گفتن دوسانتي يعني من دوهفته تمام هرررركار ميكردم اين دهانه رحم از دوسانت پيشرفت نميكرد با معاينه تحريكي حتي بيشتر نشده بود دوباره دست از پا درازتر برگشتم گفتم تا شنبه صبر كنم برم پيش دكترم كه شنيه ام زنگ زدم نبود 😑😑

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
زايمان طبيعي پارت ١


من از هفته ٣٧بچم سرخورد رفت تو لگن و من اينو كاملا حس كردم و به هركس كه گفتم گفتش كه خب پس زايمانت نزديكه و يكي دوروز ديگه زايمان ميكني اما اينجوري نشد هفته ٣٨رفتم دكتر گفت دوسانت دهانه رحمت بازه بنظر من تو همين يكي دوروز زايمان ميكني نكردي اخر هفته بيا بيمارستان ببينمت اينم بگم هررررر ووزشي كه بگي انجام دادم همههه كار كردم گل مغربي ،رابطه ،پله نوردي ….همچي اما هيچ خبري از درد نبود حتي يجاهايي درداي معموليمم قطع ميشد بعد تا اخر هفته صبر نكردم با ابجيم حرف ميزدم گفت برو بيمارستان همينكه دهانه رحمت بازبوده بزرگترين علامته پاشو برو سه شنبه بود منم پاشدم با همسرو مامانم رفتيم بيمارستان معاينه كرد گفت كه بچه سرش چسبيده به دهانه رحم و حتي ترسيدن كيسه ابم پاره بشه پرسيدن دكترت كيه گفتم كابوسي گفتن اوه مريض كابوسي رو ما دست نميزنيم زنگ بزنين بهش كه دكترم نبود تا شنبه نميدونم چرا بمن گفته بود پنجشنبه بيا خلاصه به دكترم زنگ زدن گفت به مريض من دست نزنين ريسك سزارين رو ميبرين بالا هروقت علائم داشت بياد من خودمو ميرسونم
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٣





شنبه از دم غروبش من درد لگن وحشتناكي گرفتم اينم بگم كه ورزش كردنو بيخيال شدم گفتم اينهمه خودمو اذيت كردم هيچي به هيچي حداقل بيشتر ازين خودمو خسته نكنم .خلاصه درد لگنش جوري بود كه نميتونستم قدم بردارم و مجبور بودم هي برم دسشويي و بيام لگنم ٣٦٠درجه اش درد ميكرد هيچكاري نميتونستم بكنم شد صبح بكشنبه زنگ زدم به دكترم گفت بيا مطب رفتمو معاينه كرد يكم شديدتر گفت خب چهارسانتي فردا بيا هفت صبح بيمارستان فلسفي بستري شو تا با امپول فشار زايمان كني يعني با اين خبر رو پاهام بند نبودما باورم نميشد بلاخره ميخواستم زايمان كنم گفت اگه تاصبح زايمان نكردي صبح بيا من دركل فردا ساعت هفت تورو بيمارستان ببينم بتوني تحمل كني تا صبح كه بيام خيلي خوب ميشه من شبا نميام اما همكارام كمكت ميكنن منم اومدم خونه و منتظر موندم علائمي بياد سراغم كه نيومد منم دوش گرفتمو يادش بخير چقد زير دوش اسكات ميزدم با اون شكم 😂
اما هيچ علائمي به سراغم نيومد و صبح رفتم بيمارستان كه بستري بشم
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٤





صبح رفتم بيمارستان و رفتم تو زايشگاه نشستم برا تشكيل پرونده انقد سرحال بودم عين سزاريني ها رفتم و شرح حال ميدادم ماما داشت پرونده سزارين باز ميكرد برام فكر كرده بود سزاريني ام اون ساعتم رفته بودم گفت قرص تيروييد مصرف كردي گفتم اره گفت عمل داري نبايد اينكارو ميكردي گفتم من طبيعي ام گفت يعني چي از پيش خودت اومدي گفتم نه دكترم گفته گفت واقعا ميگي زنگ ميزنيم ازش ميپرسيما گفتم زنگ بزنين بپرسين اتفاقا و اونا واقعا زنگ زدن بهش خبردادن و ايشونم تاييد كردن بعد بهم لباس دادن و ازون طرف هم همسرمو فرستادن برا كاراي پرونده و اينا لباسمو كه عوض كردم يه روپوش دادن كه جلوش باز بود بزور خودتو بايد ميپوشوندي😂 انژيوكت وصل كردن و ماما منو برد تو يه اتاق و گفت اينجا اناق زايمانته از اول تا اخر زايمان همينجايي و ان اس تي وصل كرد و با سرم بعد رفت امپةل فشارم ريخت تو سرم گفت همينجا باش دسشوييت گرفت بگو بيام سرمو ببندم خودت نه باز كن نه ببند مارو صدا بزن ميايم گرسنه اته صبحانه بيارم برات ؟كه گفتم نه و رفتن منم چنان استرسي گرفته بودم باورم نميشد هفته چهل رو پر كرده بودم اما اون لحظه ميخواستم بگم نميخوام بذارين برم خونه ماما ميومد سر ميزد ميرفت بهش گفتم گوشيمو ميخوام رفت اورد واسم منم با دوستام حرف ميزدم و با همسرم حرف ميزدم
مامان مهیار مامان مهیار ۱ سالگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان Anya مامان Anya ۹ ماهگی
راستش من دیگه بریدم از داست این واکسن های آنیا ..!😭
رفتم واکسن چهارماهگی آنیا رو بزنم گفتن یه واکسنش نیست تمام شد و از سمت وزارت کشور نیومده برامون الان یه هفته شد که هر جا رفتم نداشتن…(بوشهرم در حال حاضر )
.
.
بدو تولد که شیراز بودم هم ، بیمارستان واکسن هپاتیت ب رو برا دخترم زد و گفت بقیه واکسن هاش رو ببر بهداشت بزنه .. منم تو سرما و برف دی ماه دختر سه روزمو بردم بهداشت برای واکسن اما بهش دوباره هپاتیت ب زد و واکسن ب ث ژ نزدن اما تو سیستم ثبت کردن که ب ث ژ زده شده … من همون روز واقعا حالم خوب نبود و اطلاع زیادی از واکسن نداشتم اما بعدش به هر کس گفتم واکسن توی پای دخترم زد و توی دستش نزد بهم گفتن اشتباه زده ..وقتی دوباره رفتم پیششون گفتن اره ممکن اشتباه کرده باشیم و اشتباه پیش میاد دیگه …..😐(انگار نه انگار با جون نوزادا سروکار دارن )
تا همین چند وقت پیش پیگیر بودم و هعی زنگ بزن و اینور برو اونور برو ..حالا من چیکار کنم که هیییییییچ کس پاسخگو نبود و زیر بار نرفت …
.
واقعا نمیدونم چرا این اتفاقا برای واکسن های آنیا میوفته !!!!!؟🫠😭
بقیه هم همچین تجربه هایی داشتن ؟؟؟!
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۸ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان 🌱حا ُ میم🌱 مامان 🌱حا ُ میم🌱 ۵ ماهگی
قبل از اینکه دوباره بارداری رو تجربه کنم و واسه بار دوم مامان بشم ، همیشه فکر میکردم دخترم تموم دنیامه و هیچ کسی دو نمیتونم اندازه اون دوست داشته باشم😪
حتی وقتی باردار شدم بازهم دخترمو یه جور دیگه دوست داشتم گاهی اوقات شبا که خواب بود براش گریه میکردم و دلم میسوخت که قرار بود با حضور یه کوچولوی دیگه مجبور بشه دنیاشو با اون تقسیم کنه!💔
حتی از فکر اینکه بعد از تولد پسرم نمیتونم مثل قبل با دخترم بازی کنم و براش وقت بذارم عذاب وجدان داشتم!
شاید باورتون نشه حتی وقتی پسرم بدنیا اومد بازهم دخترم رو بیشتر دوس داشتم اصلا نمیتونستم قبول کنم که بچه دیگه ای رو اندازه اون دوست داشته باشم🤚( در این حد مادر وفاداری ام من 😅)
اما کم کم که روزا گذشت و منی که شبا تا صبح خواب درستی نداشتم ، کارهام دوبرابر شده بود و دائم مشغول شیر دادن و بغل کردن و بازی کردن با پسرکوچولوم بودم ، یهو به خودم اومدم و دیدم واای خدای من این پسر کوچولو چقدر برام دوست داشتنیه 😍
چقدررر برام عزیز و خواستنیه🥰
درست مثل دخترم !😉❤️
امروز صبح که پسرمو بغل کرده بودم یهو یاد این افتادم و خندم گرفت ، گفتم "تو همونی بودی که به زور دوستت داشتم؟؟؟😂😂"
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تحربه زايمان طبيعي پارت٥


ديدم نه دردي ندارم گفتم بخوابم دوساعتي خوابيدمو گرسنه ام بود همسرمو فرستادن ابميوه و كيك واسم اورد خوردم شد ساعتا ده و نيم دكترم اومد معاينه كردو گفت چهارسانتي هنوز گفتم شما الان ميرين مطب من درد زايمانم بگيره چي گفت زنگم ميزنن من وسط معاينه مريضمم باشم ميام خودمو ميرسونم واسه زايمانت اصلا نگران نباش اينو كه گفت خيالم راحت شد بعد ماما اومد گفت ميخواي كسي بياد پيشت گفتم اره همسرمو بگو بياد گفت توپي چيزي لازم داري بگو بيارم تمرين كنيم باهات گفتم اره بيارين ديگه همسرم اومدو توپم اوردن توضيح دادن شروع كرديم تمرين كردن من هر چند دقيقه انقباض داشتم اما منظم نبود هنوزم اينم بگم يكسره دسشويي ميرفتم و معده ام داشت كاملا تخليه ميشد.
من به غير از همسرم خواهرشوهرمو مامانمم اومده بودن جزو همراه ها خواهرشوهرم پرستاره به همسرم گفتم برو بگو ابجي بياد(ابجي صداش نميكنم چون اسم نگم دارم اينجوري تعريف ميكنم😂)
خلاصه خواهرشوهرم اومدو اونم كلي باهام تمرين كرد وقتي اون بود من بيشتر خودمو نگه ميداشتم اما همسرم كه ميومد ناخوداگاه خودمو لوس ميكردم يجاهايي واقعا از دست خودم كلافه شدما كم كم كه انقباضا بيشتر ميشد منم خابالودتر ميشدم .