زايمان طبيعي پارت ١


من از هفته ٣٧بچم سرخورد رفت تو لگن و من اينو كاملا حس كردم و به هركس كه گفتم گفتش كه خب پس زايمانت نزديكه و يكي دوروز ديگه زايمان ميكني اما اينجوري نشد هفته ٣٨رفتم دكتر گفت دوسانت دهانه رحمت بازه بنظر من تو همين يكي دوروز زايمان ميكني نكردي اخر هفته بيا بيمارستان ببينمت اينم بگم هررررر ووزشي كه بگي انجام دادم همههه كار كردم گل مغربي ،رابطه ،پله نوردي ….همچي اما هيچ خبري از درد نبود حتي يجاهايي درداي معموليمم قطع ميشد بعد تا اخر هفته صبر نكردم با ابجيم حرف ميزدم گفت برو بيمارستان همينكه دهانه رحمت بازبوده بزرگترين علامته پاشو برو سه شنبه بود منم پاشدم با همسرو مامانم رفتيم بيمارستان معاينه كرد گفت كه بچه سرش چسبيده به دهانه رحم و حتي ترسيدن كيسه ابم پاره بشه پرسيدن دكترت كيه گفتم كابوسي گفتن اوه مريض كابوسي رو ما دست نميزنيم زنگ بزنين بهش كه دكترم نبود تا شنبه نميدونم چرا بمن گفته بود پنجشنبه بيا خلاصه به دكترم زنگ زدن گفت به مريض من دست نزنين ريسك سزارين رو ميبرين بالا هروقت علائم داشت بياد من خودمو ميرسونم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت٢



خلاصه من انقد كه از اين بلاتكليفي كه كي بدنيا ميادو هر لحظه منتظر باشم واقعا خسته و كلافه شده بودم سنگين هم ميشي خيلي سختتر ميشه همه ام هي ميگن تو نزديكه زايمانت و فلان …
ميخواستم بمونم ماما ها گفتن با رضايت خودت وايسي ميتونيم كمكت كنيم تا شب زايمان كني ميخواستم قبول كنم كه دكترم گفت نه دستش نزنين و پرستار اومد تو گوشم گفت اگه طبيعي ميخواي قبول نكن برو هروقت علائم داشتي بيا با امپول فشار دهانه رحم دو سانت ممكنه قفل كنه باز نشه ببرنت سزارين وقتي حالت خوبه و بچه ام خوبه برو كه اذيتت نكنن منم ديگه پاشدم رفتم .
پنجشنبه شد با اينكه ميدونستم كه دكترم نيست اما گفتم وقتي نيست چرا گفته بيا حتما دليلي داشته و اينا ديگه واقعا طاقت نداشتم بلندشدم دوباره رفتم از دفعه قبل حالم بهتر بود حتي بازم معاينه كردن گفتن دوسانتي يعني من دوهفته تمام هرررركار ميكردم اين دهانه رحم از دوسانت پيشرفت نميكرد با معاينه تحريكي حتي بيشتر نشده بود دوباره دست از پا درازتر برگشتم گفتم تا شنبه صبر كنم برم پيش دكترم كه شنيه ام زنگ زدم نبود 😑😑
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٣





شنبه از دم غروبش من درد لگن وحشتناكي گرفتم اينم بگم كه ورزش كردنو بيخيال شدم گفتم اينهمه خودمو اذيت كردم هيچي به هيچي حداقل بيشتر ازين خودمو خسته نكنم .خلاصه درد لگنش جوري بود كه نميتونستم قدم بردارم و مجبور بودم هي برم دسشويي و بيام لگنم ٣٦٠درجه اش درد ميكرد هيچكاري نميتونستم بكنم شد صبح بكشنبه زنگ زدم به دكترم گفت بيا مطب رفتمو معاينه كرد يكم شديدتر گفت خب چهارسانتي فردا بيا هفت صبح بيمارستان فلسفي بستري شو تا با امپول فشار زايمان كني يعني با اين خبر رو پاهام بند نبودما باورم نميشد بلاخره ميخواستم زايمان كنم گفت اگه تاصبح زايمان نكردي صبح بيا من دركل فردا ساعت هفت تورو بيمارستان ببينم بتوني تحمل كني تا صبح كه بيام خيلي خوب ميشه من شبا نميام اما همكارام كمكت ميكنن منم اومدم خونه و منتظر موندم علائمي بياد سراغم كه نيومد منم دوش گرفتمو يادش بخير چقد زير دوش اسكات ميزدم با اون شكم 😂
اما هيچ علائمي به سراغم نيومد و صبح رفتم بيمارستان كه بستري بشم
مامان مهیار مامان مهیار ۱ سالگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان دلارا مامان دلارا ۱ سالگی
#تجربه زایمان 👧🏻❤️
پارت ۱

بعد از سه ماه میخواستم تجربه زایمانم رو باهاتون به اشتراک بزارم خودم همیشه تو بارداری تجربه زایمان دوستان ر‌و میخوندم و استفاده میکردم.اما چون خودم زایمان بدی داشتم هیچ وقت دیگه دلم نمیخواست بهش فکر کنم

پنجشنبه ۴ اردیبهشت ماه ۳۸ هفته و ۱ روزم بود که تب و بدن درد شدید گرفتم. همون شب میخواستیم بریم باغ جوجه مواد زده بودم، برنج درست کرده بودم و تمام وسایلم اماده بود تا راه بیفتیم اما از بدن درد شدید به شوهرم گفتم حالم خوب نیست بریم بیمارستان یه امپول بزنم بعد میریم. ساعت ۵ بیمارستان بودم.شهادت امام جعفر صادق بود روز تعطیل و بیمارستان خلوت بود وارد بخش زایمان شدم.با دکترم تماس گرفتن و شروع کردن به چکاپ و ان اس تی گرفتن. پرستارا هی میرفتن و‌میومدن میگفتن چرا بچه تکون نمیخوره، چرا بیدار نمیشه هی شکممو تکون میدادن به شوهرم گفتن برو کیک و اب میوه بخر خلاصه بعد از گذشت یک ساعت منتظر بودم سرمم تموم شه و برم باغ که یکی از پرستا اومد و گفت خانوم به شوهرت بگو بره کارای بستریت رو انجام بده باید اماده شی برای زایمان…. همون لحظه انگار سقف بیمارستان رو سرم خراب شد بغض گلمو‌گرفت و گفتم من امادگی زایمان ندارم من میخوام برم نمیخوام زایمان کنم خانومه با تعجب گفتم شما ۳۸ هفته ای و امادگی زایمان نداری؟؟؟ گفتم من اومدم امپول بزنمو برم توروخدا بزارید برم گفت برو اما رضایت بده هر بلایی سر بچت اومد مقصر خودتی دکترت گفته باید امشب زایمان کنی… زنگ زدم به شوهرم و همینطور که اشک میریختم لباس های بیمارستان رو میپوشیدم
مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۱ سالگی
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تحربه زايمان طبيعي پارت٥


ديدم نه دردي ندارم گفتم بخوابم دوساعتي خوابيدمو گرسنه ام بود همسرمو فرستادن ابميوه و كيك واسم اورد خوردم شد ساعتا ده و نيم دكترم اومد معاينه كردو گفت چهارسانتي هنوز گفتم شما الان ميرين مطب من درد زايمانم بگيره چي گفت زنگم ميزنن من وسط معاينه مريضمم باشم ميام خودمو ميرسونم واسه زايمانت اصلا نگران نباش اينو كه گفت خيالم راحت شد بعد ماما اومد گفت ميخواي كسي بياد پيشت گفتم اره همسرمو بگو بياد گفت توپي چيزي لازم داري بگو بيارم تمرين كنيم باهات گفتم اره بيارين ديگه همسرم اومدو توپم اوردن توضيح دادن شروع كرديم تمرين كردن من هر چند دقيقه انقباض داشتم اما منظم نبود هنوزم اينم بگم يكسره دسشويي ميرفتم و معده ام داشت كاملا تخليه ميشد.
من به غير از همسرم خواهرشوهرمو مامانمم اومده بودن جزو همراه ها خواهرشوهرم پرستاره به همسرم گفتم برو بگو ابجي بياد(ابجي صداش نميكنم چون اسم نگم دارم اينجوري تعريف ميكنم😂)
خلاصه خواهرشوهرم اومدو اونم كلي باهام تمرين كرد وقتي اون بود من بيشتر خودمو نگه ميداشتم اما همسرم كه ميومد ناخوداگاه خودمو لوس ميكردم يجاهايي واقعا از دست خودم كلافه شدما كم كم كه انقباضا بيشتر ميشد منم خابالودتر ميشدم .
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۳ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۴ ماهگی
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
عاطی عاطی قصد بارداری
پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم
مامان ayhan🌛👼 مامان ayhan🌛👼 ۸ ماهگی
پارسال دقیقا تو چنین روزی فهمیدم حاملم وای که چقدر خوشحال بودم عدد بتام خیلی بالا بود مامای دکترم گفت ممکنه دوقلو باشه برو سونو
شبش با شوهرم رفتیم سونو من رفتم داخل
دکتر داشت نگاه میکرد
گفت دارو مصرف کردی
گفتم آره تنبلی داشتم
دوقلوئه؟
هیچی نگفت
به تایپیست گفت بنویس
رحم دارای ابعاد بزرگ شامل سه ساک حاملگی 😐دیگه گوشام نمیشنید نمی‌دونستم خوشحال باشم یا گریه کنم
وقتی اومدم بیرون شوهرم هی می‌پرسید چی شد من مات و مبهوت نگاهش میکردم
بهش گفتم یکی نبود
گفت عههه دوقولوئه😍گفتم نه سه تاس
و دست و پام داشت می‌لرزید😐😂
وای که به خانوادم گفتم بندگان خدا تو شوک بودن بابام که کلا سایلنت شد😂😂😂😂ولی هفته بعدش که رفتم پول سه تا سونو از من گرفتن اما دکتر گفت عزیزم این یکیه و تو ۶ هفته و سه روز صدای قلب نازشو شنیدم و دنیا مال من شد انگار همه صداها قطع شد بود برام
خداروشکر خدارو هزاران بار شکر
خدا حفظ کنه همه نی نی هارو همچنین گل پسر منو
و خدا دامن تمام چشم انتظارارو سبز کنه
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۱ ماهگی