سوال های مرتبط

مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۸ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
زايمان طبيعي پارت ١٠❌



همينجوري زور ميزدم با هر انقباض و دكترم رسيد تا رسيد تو اتاق به همسرم گفت سريع برو بيرون اينم بدون اينكه حرفي بزنه و معطل كنه رفت بيرون 😂دوتا پا داشت دوتا ديگه ام قرض كرد و رفت😂 دكترم اومدو گفت ببين بهت زور كه مياد تمام اون زور رو بنداز رو مقعدت فككن ميخواي پي پي كني گفتم اگه بكنم چيييي ميترسممم گفت هيچ اشكالي نداره قل اول پي پيه همه اينكارو ميكنن گفتم خب از الان از همتون معذرت ميخوام خنديدن گفتن راحتباااش بابا و منم خيالم راحتشد يكم يكي دوتا انقباض نشست پايين پامو داشت محاسبه ميكرد چطور تو يك دقيقه هم لباسشو بپوشه هم دستكش تو اين حين چراغ و ميز و بندوبساطشونو اورد دكترمم لباسشو پوشيد اومد بتادين ريختن و امپول بي حسي زد و گفت وسط زور زدنات ول نكن نفستو باز زور بده بيرون نكه موقع بازدم ول ميكني اصاا اينكارو نكن اينكارو كه ميكردم از يجايي به بعد موقع بازدم جيغم در ميومد و همه تو اتاق تشويقم ميكردن افرين تو ميتوني خيلي خوبي و خيلي عالي بودو ازينجوري حرفا اون وسطام ازم ميپرسيدن اسمشو ميخواي چي بذاري گفتم ايرن ماما گفت اسم خودتم خيلي خوشگله و ما اسم ايرن رو نشنيديم و معنيش چيه و اينا و من تو فاصله انقباض بعدي كاملا عادي حرف ميزدم حاليم ميشد دوباره كي ميگيره و ميگفتم گرف گرف اونام ميرفتن تو اماده باش
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٦


تو اين حين شيفت ماماها عوض شد دوتا ماماي خيلييي گل اومدن پيشم يكيشون كه هنوز لباسشو عوض نكرده بود اومد بالاسرم خودش شرح حال گرفت تو همون خابو بيداري ديدمش بعد لباساشو عوض كردو اومد دسشو گذاشت رو شكمم انقباضامو بررسي كرد گفت نگا من خودم ماما همراه بودم امروزم همراهيت ميكنيم و بهت كمك ميكنيم بهم ياد داد چطور نفس بكشم و تمرين هاي نشسته بهم داد چون من استخونام خالي كرده بود و نميتونستم بلند بشم ترجيح خودم اينبود كه درازكشيده باشم اما شما اگه ميتونين اينكارو نكنين من خابالو بودمو سرپا نميتونستم باشم.
خلاضه چندتا انقباض دستشو گذاشت رو شكمم و تايم گرفت از رو دستگاهم نگاه ميكرد بعد گفت انقباضاتت كه حتي منظمم نيست از صبح چيكار ميكردي پس ساعتا نزديك دو شده بود ديگه انقد سرم فشار رو كم و زياد كرد كه انقباضاي من منظم شدو من اونجا تازه فهميدم من تا الان دردي نكشيدم كه معاينه ام ميكردن من از چهارسانت بيشتر نميشدم فقط يادمه ساعتا دو اومد معاينه كرد گفت چهارسانت نازكي و اينا بعد ماماها تنهام نميذاشتن كنارم بودن خواهرشوهرم بود اون ميرفت همسرم ميومد يجا مامانمم اومد ديدم اوه اوه نميتونه خودشو نگه داره ديگه گفتم نذارين مامانم بياد اينم بگم زايشگاه خالي خالي بود همه در اختيارم بودن😂
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تحربه زايمان طبيعي پارت٥


ديدم نه دردي ندارم گفتم بخوابم دوساعتي خوابيدمو گرسنه ام بود همسرمو فرستادن ابميوه و كيك واسم اورد خوردم شد ساعتا ده و نيم دكترم اومد معاينه كردو گفت چهارسانتي هنوز گفتم شما الان ميرين مطب من درد زايمانم بگيره چي گفت زنگم ميزنن من وسط معاينه مريضمم باشم ميام خودمو ميرسونم واسه زايمانت اصلا نگران نباش اينو كه گفت خيالم راحت شد بعد ماما اومد گفت ميخواي كسي بياد پيشت گفتم اره همسرمو بگو بياد گفت توپي چيزي لازم داري بگو بيارم تمرين كنيم باهات گفتم اره بيارين ديگه همسرم اومدو توپم اوردن توضيح دادن شروع كرديم تمرين كردن من هر چند دقيقه انقباض داشتم اما منظم نبود هنوزم اينم بگم يكسره دسشويي ميرفتم و معده ام داشت كاملا تخليه ميشد.
من به غير از همسرم خواهرشوهرمو مامانمم اومده بودن جزو همراه ها خواهرشوهرم پرستاره به همسرم گفتم برو بگو ابجي بياد(ابجي صداش نميكنم چون اسم نگم دارم اينجوري تعريف ميكنم😂)
خلاصه خواهرشوهرم اومدو اونم كلي باهام تمرين كرد وقتي اون بود من بيشتر خودمو نگه ميداشتم اما همسرم كه ميومد ناخوداگاه خودمو لوس ميكردم يجاهايي واقعا از دست خودم كلافه شدما كم كم كه انقباضا بيشتر ميشد منم خابالودتر ميشدم .
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٤





صبح رفتم بيمارستان و رفتم تو زايشگاه نشستم برا تشكيل پرونده انقد سرحال بودم عين سزاريني ها رفتم و شرح حال ميدادم ماما داشت پرونده سزارين باز ميكرد برام فكر كرده بود سزاريني ام اون ساعتم رفته بودم گفت قرص تيروييد مصرف كردي گفتم اره گفت عمل داري نبايد اينكارو ميكردي گفتم من طبيعي ام گفت يعني چي از پيش خودت اومدي گفتم نه دكترم گفته گفت واقعا ميگي زنگ ميزنيم ازش ميپرسيما گفتم زنگ بزنين بپرسين اتفاقا و اونا واقعا زنگ زدن بهش خبردادن و ايشونم تاييد كردن بعد بهم لباس دادن و ازون طرف هم همسرمو فرستادن برا كاراي پرونده و اينا لباسمو كه عوض كردم يه روپوش دادن كه جلوش باز بود بزور خودتو بايد ميپوشوندي😂 انژيوكت وصل كردن و ماما منو برد تو يه اتاق و گفت اينجا اناق زايمانته از اول تا اخر زايمان همينجايي و ان اس تي وصل كرد و با سرم بعد رفت امپةل فشارم ريخت تو سرم گفت همينجا باش دسشوييت گرفت بگو بيام سرمو ببندم خودت نه باز كن نه ببند مارو صدا بزن ميايم گرسنه اته صبحانه بيارم برات ؟كه گفتم نه و رفتن منم چنان استرسي گرفته بودم باورم نميشد هفته چهل رو پر كرده بودم اما اون لحظه ميخواستم بگم نميخوام بذارين برم خونه ماما ميومد سر ميزد ميرفت بهش گفتم گوشيمو ميخوام رفت اورد واسم منم با دوستام حرف ميزدم و با همسرم حرف ميزدم
مامان جوجه مامان جوجه ۵ ماهگی
پارت 3
دیگه شد ساعت 5عصر ک دردادم شدت می‌گرفتن
حین اینا اکسیژن برام میزدن
شوهرم اومد پیشم مامانم اومد خواستم بگم مادرشوهرمم بیاد ک دیگه گفتن دکتر میخواد بیاد برا معاینه
اومد گفت شدی 4
دوباره رفت
بعد این ک رفت بهم گفتن ورزش کن من بلند شدم برا ورزش دیدم خون میاد
قبلش آب خون میومد این سری خون خالی بود ب پرستارم گفتم گفت مشکلی نیس
گفتم خون خالی هست تا اینو گفتم رفت با چن تا دکتر اینا اومد
گفت بشین برا معاینه
با هزار درد ک داشتم معاینه هم میکرد دیگه جیغ میزدم یکدفعه گفتن بفرست برا اتاق عمل
گفتم چییییییی برا چی گفتن سر بچت کج رفته
اینو گفت رفت سریع اومد سوند سرم اینا وصل کردن با ویلچر بردنم برا اتاق عمل
تا رسیدم دکتر می‌گفت چرا قیافه ت تو همه😐منم گفتم با این همه درد ک کشیدم تو هم از طبیعی میومدی سزارین قیافه ت چپ میشد خندید گفت خدارشوکر کن بچت سالمه
دیگه بردنم دردم داشتم برا سوزن گفتن تکون نخور ترس نکن گفتم بزن تا بره ترس ندارم خندیدن بهم گفتن چقدر نترسی 😂
مامان نیلا مامان نیلا ۱۰ ماهگی
که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت٢



خلاصه من انقد كه از اين بلاتكليفي كه كي بدنيا ميادو هر لحظه منتظر باشم واقعا خسته و كلافه شده بودم سنگين هم ميشي خيلي سختتر ميشه همه ام هي ميگن تو نزديكه زايمانت و فلان …
ميخواستم بمونم ماما ها گفتن با رضايت خودت وايسي ميتونيم كمكت كنيم تا شب زايمان كني ميخواستم قبول كنم كه دكترم گفت نه دستش نزنين و پرستار اومد تو گوشم گفت اگه طبيعي ميخواي قبول نكن برو هروقت علائم داشتي بيا با امپول فشار دهانه رحم دو سانت ممكنه قفل كنه باز نشه ببرنت سزارين وقتي حالت خوبه و بچه ام خوبه برو كه اذيتت نكنن منم ديگه پاشدم رفتم .
پنجشنبه شد با اينكه ميدونستم كه دكترم نيست اما گفتم وقتي نيست چرا گفته بيا حتما دليلي داشته و اينا ديگه واقعا طاقت نداشتم بلندشدم دوباره رفتم از دفعه قبل حالم بهتر بود حتي بازم معاينه كردن گفتن دوسانتي يعني من دوهفته تمام هرررركار ميكردم اين دهانه رحم از دوسانت پيشرفت نميكرد با معاينه تحريكي حتي بيشتر نشده بود دوباره دست از پا درازتر برگشتم گفتم تا شنبه صبر كنم برم پيش دكترم كه شنيه ام زنگ زدم نبود 😑😑
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۴ ماهگی
پارت پنجم

دکترم ساعت ی ربع 10 بود که رسید انگار یکی به جونام اضاف شد😂😂😂روحیه گرفتم اومد معاینه کرد گفت کم مونده دوتا فشار بده بریم رو تخت هعی بهم ابمیوه میدادن بخورم ضعف نکنم اقا من فشار دادم ماما گفت عه داره موهاش دیده میشه منم تو دلم گفتم برو بابا😒بچه اندازه نخوده موهاش کجا بود برو سر عمت شیره بمال😂😂😂😂😂اقا من دوتا زور محکم زدم یا علی گفتم😍😍😍گفت پاشو بریم رفتم رو تخت زایشگاه دکترم داش با ماما صحبت میکرد لباساش عوض میکرد منم درد داشتم عصبی شده بودم 😡گفتم بیا دیگه من درد دارم بیا بعدا حرف بزن😂😂😂😂اقا اوم ماما پرستار بودن یکم دیگه ک فشار اوردم بچمو دیدم ک سر خورد افتاد تو دست دکتر😍😍😍😍😍😍😍و من تمام دردام تموم شد راحت شدم
☺️☺️☺️☺️نازنین رقیه گذاشتن رو سینم اون قدر شوکه بودم ک نمیدونستم باید چکار کنم ماما گفت بوسش کن و من محکم بوسش کردم دیگه بردنش منم دکترم شروع کرد به بخیه زدن این جارو یادم رفت بگم که موقع دکترم میخواست بخیه بزنه گفتم وایییی میخوای امپول بزنی اون جامممم درد داره اول با ی چی دیگه بی حسش کن😂😂😂دکترمم همش میگفت وای تو مطب میومدی ساکت بودی چرا الان این قدر حرف میزنی 😂😂اول اورد از این اسپری بی حسی زد بعد امپول زد منم همش سعی میکردم سرم ببرم پایین ببینم چکار میکنه
😫ساعت 11 نیم بود ک اوردنم تو بخش دخترم این قدر خابالو بود ک بلند نمیشد برای شیر همه نگران بودن پرستارا هعی میومدن کمک میکردن ولی تنبل خانم بلند نمیشد😂😂دکتر بخش اومد گفت این دختر شما ناز داره باید نازشو بکشی تا ببدار بشه شیر بخوره😍😍شوهرم تا 1 شب کنارم بود بعدش اومد خونه استراحت روز بعد مرخصی شدم با نی نی خوشگم اومدم خونه😍❤️



فرزند پروری
نفخ
کولیک
مامان تربچه مامان تربچه ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....
مامان تربچه مامان تربچه ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ششم

وقتی بخیه زدن و من رو تخت بودم تا حالم جا بیاد یه خانمی اومد بهم یاد بده به دخترم شیر بدم
دخترمو که گذاشتن کنارم من اصلا خوشحال نبودم
هیچ حسی بهش نداشتم
شاید فکر میکردم به خاطر این بچه من مردم و زنده شدم
وقتی گذاشتش کنارم هر چی تلاش کردیم دیدیم اصلا سینه رو نمیگیره و شیر نمیخوره
خانمه یهو نگران شد و زنگ زد به یه دکتری و شرح زایمان داد و اون دکتر گفت که احتمالا چون زایمان طول کشیده مشکل تنفسی پیدا کرده و فلان دستگاهو بیارید بزارید زیرش و بعد ده دیقه امتحان کنید اگه شیر نخورد خودم مجبورم بیام بلوک زایمان
تو اون ده دیقه من از عذاب وجدان داشتم می مردم
فکر میکردم چون با دیدن بچه مثل بقیه مامانا عاشقش نشدم و خدا رو شکر نکردم اینجوری شد و نکنه مشکل تنفسی داشته باشه
هزار بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم
ولی بعد ده دقیقه ک از زیر اون دستگاه شیشه ای اوردنش بیرون بالاخره شیر خورد و مشکل برطرف شد خداروشکر
اتاق که خالی شد یه خانم نظافتچی بهم گفت برو خودتو بشور و لباستو عوض کن که سریع باید بری بخش
وقتی از روی تخت پاشدم دیدم از پلاستیکی که زیرم انداخته بودن خون جاری شده روی زمین و شر شر داره خون میریزه و همه اینا انگار یه خواب بد بود که تموم نمیشد ....
مامان مریم مامان مریم ۸ ماهگی
سلام تجربه زایمان طبیعی :
من وقتی رفتم بیمارستان زیر دلم درد میکرد و کمرم اما دردش قابل تحمل بود تست انقباض دادم اما انقباض نداشتم وقتی معاینه شدم چهار سانت باز بودم ماماها ی بیمارستان به خاطر بی تجربه بودنشون شروع کردن دستشون و تو واژن من کردن تا یک ساعت دست اینا تو واژن من بود و من از درد داد میزدم به جای اینکه به من بگن ورزش کنم پیاده روی کنم تو بیمارستان و .... اینا با زور منو زائوندن این فشارهایی که به من وارد کردن باعث شد ،دیسک کمرم پاره بشه حین زایمان من به ماماها گفتم شما دنده های منو شکستید انقدر فشار به من دادن و شکم و واژن منو فشار دادن در صورتیکه من سابقه زایمان سریع داشتم اصلا احتیاج به این همه زور و دستکاری نبود من اصلا از بیمارستان میلاد راضی نبودم اصلا . وقتی بچه به دنیا اومد چند ساعت بعدش مامای بیمارستان یه فرم اورد مشخصات منو بنویسه چه بیماریهایی داری تو بارداری چقدر وزن اضافه کردی تا حالا عمل کردی یا نه و ... از این سوال ها به جای اینکه اینا رو قبل از بستری کردن من بپرسن چند ساعت بعد از به دنیا اومدن بچه ازم پرسیدن واقعا الکی هزینه نکنید بیمارستان به درد نخوری هستش ...