قبل از اینکه دوباره بارداری رو تجربه کنم و واسه بار دوم مامان بشم ، همیشه فکر میکردم دخترم تموم دنیامه و هیچ کسی دو نمیتونم اندازه اون دوست داشته باشم😪
حتی وقتی باردار شدم بازهم دخترمو یه جور دیگه دوست داشتم گاهی اوقات شبا که خواب بود براش گریه میکردم و دلم میسوخت که قرار بود با حضور یه کوچولوی دیگه مجبور بشه دنیاشو با اون تقسیم کنه!💔
حتی از فکر اینکه بعد از تولد پسرم نمیتونم مثل قبل با دخترم بازی کنم و براش وقت بذارم عذاب وجدان داشتم!
شاید باورتون نشه حتی وقتی پسرم بدنیا اومد بازهم دخترم رو بیشتر دوس داشتم اصلا نمیتونستم قبول کنم که بچه دیگه ای رو اندازه اون دوست داشته باشم🤚( در این حد مادر وفاداری ام من 😅)
اما کم کم که روزا گذشت و منی که شبا تا صبح خواب درستی نداشتم ، کارهام دوبرابر شده بود و دائم مشغول شیر دادن و بغل کردن و بازی کردن با پسرکوچولوم بودم ، یهو به خودم اومدم و دیدم واای خدای من این پسر کوچولو چقدر برام دوست داشتنیه 😍
چقدررر برام عزیز و خواستنیه🥰
درست مثل دخترم !😉❤️
امروز صبح که پسرمو بغل کرده بودم یهو یاد این افتادم و خندم گرفت ، گفتم "تو همونی بودی که به زور دوستت داشتم؟؟؟😂😂"

تصویر
۴ پاسخ

منم دقیقا مثل توام🖐️
با ااین تفاوت که بازم دخترم رو کلاااا یجور دیگه دوست دارم
هنوز اون حس رو نسبت به پسرم ندارم
البته میدونم بعدها بهترمیشم

من نفسم واسه بچه دومی می‌ره میمیرم براش
اولی هم عاشقشم
اما نمیدونم این دومی چیه یه دقیق نبینمش میمیرم

اره دقیقا حس منم همین بود ولی الان هر دو رو یک اندازه دوست ندارم عاشقشونم اصلا نمیتونم بگم کدوم بیشتر دوست دارم

ای جان 😍 🥰 چه عشق زیبایی خدا در وجود ما زن ها قرار داده ! خدا جفت شون رو براتون حفظ کنه

سوال های مرتبط