۱۶ پاسخ

وایی منکه دیگه اصلا نمیخوام واقعا یعنی بچه کوچیک نوزاد چند روزه می‌بینیم اصلا یه حال عجیبی بهم دست میده و اینکه خیلی سخته برام بارداری و زایمان وقتی که یاد درداش میفتم🫤

منم حتی یک درصدم فکرنمیکنم بهش
ولی خب فکرای مابه دردخودمون میخوره شوهراهرهرچی بخوان میشه

من دوتا پسر دارم پسرام جوون هستن بعد ۱۴ سال خدا ناخواسته بهم یه دختر ناز داد وشکزش میکنم

آره دوس دارم اما دوسه سال دیگه

من تابستون ۳۰ ساله میشم اگررر بخوام بیارم ۵ سال دیگه یکی میارم...که تا ۴۰ سالگی بچه هام از آب و گل در اومده باشن من بتونم ب خودم برسم دیگه😁

من ی پسر ۱۳ ساله دارم و قصدم همون یدونه بود اما به خاست خودش که میگفت تنهام خواهر یا برادر ندارم باردار شدم

ای خواهر منم گول همین دختر داشتن رو خوردم انشالله خدا دوتاشون رو نگه داره اما بعد از هفده سال دوباره خدا بهم پسر داد اما خواهرم الان دو هفتس زایمان کرده دیروز گفت بچه رو می‌خوام شیر خشک بدم که دوسه ماه دیگه حامله بشم ی دختر بیارم گفتم خدا انشالله بهت توان بده اون هم دوتا پسر داره

آره سه سال دیگه دو تا دیگه دوس دارم درسته سخته ولی بزرگ که بشن عصا دستت میشن

منم هنوز سختی بارداری و زایمان از سرم نرفته میگم ۵ سال دیگه بچه ی دوم اما چن ماه پیش ک وضع بدتر بود میگفتم ۱۰ سال دیگه ،، مامانم میگه همینطور ک هی بگزره سختیا یادت بره و بچت آسون تر بشه زودتر دلت میخواد دومیو بیاری

من‌بچه اولم سال۹۴ بود بعد دیگه بچه‌نمیخاستم ولی خدا یه دختر بهم داد بعد۱۰سال واقعا دختر چیز دیگس

من خودم پسر دوست دارم دخترم که عاشقشم 💕ولی چون پسرا مامانی هستن 😅 قطعا پسر میارم دخترم شیفته باباشهههه😁

وای نه میخوام همین یونه رو قشنگ و مودب و خوب بزرگ کنم کافیه

من دوتا پسر دارم
پسر کوچلوم ۵ سالش بشه ی دخمل هم میخوام😁🥰

آنقدر بعد زایمان اذیت شدم به شکل های مختلف ولی دلم میخواد یه بچه دیگه داشته باشیم ،البته آلان خیلی زوده😬

شوهرم که دست خودش باشه مهدکودک راه میندازه ولی خودم فعلا دوست ندارم باردار بشم تا یکم خودم و بچم جون بگیریم

نه اصلا همین یه دونه رو ، رو‌چشمام می‌زارم

سوال های مرتبط

مامان 🌱حا ُ میم🌱 مامان 🌱حا ُ میم🌱 ۵ ماهگی
قبل از اینکه دوباره بارداری رو تجربه کنم و واسه بار دوم مامان بشم ، همیشه فکر میکردم دخترم تموم دنیامه و هیچ کسی دو نمیتونم اندازه اون دوست داشته باشم😪
حتی وقتی باردار شدم بازهم دخترمو یه جور دیگه دوست داشتم گاهی اوقات شبا که خواب بود براش گریه میکردم و دلم میسوخت که قرار بود با حضور یه کوچولوی دیگه مجبور بشه دنیاشو با اون تقسیم کنه!💔
حتی از فکر اینکه بعد از تولد پسرم نمیتونم مثل قبل با دخترم بازی کنم و براش وقت بذارم عذاب وجدان داشتم!
شاید باورتون نشه حتی وقتی پسرم بدنیا اومد بازهم دخترم رو بیشتر دوس داشتم اصلا نمیتونستم قبول کنم که بچه دیگه ای رو اندازه اون دوست داشته باشم🤚( در این حد مادر وفاداری ام من 😅)
اما کم کم که روزا گذشت و منی که شبا تا صبح خواب درستی نداشتم ، کارهام دوبرابر شده بود و دائم مشغول شیر دادن و بغل کردن و بازی کردن با پسرکوچولوم بودم ، یهو به خودم اومدم و دیدم واای خدای من این پسر کوچولو چقدر برام دوست داشتنیه 😍
چقدررر برام عزیز و خواستنیه🥰
درست مثل دخترم !😉❤️
امروز صبح که پسرمو بغل کرده بودم یهو یاد این افتادم و خندم گرفت ، گفتم "تو همونی بودی که به زور دوستت داشتم؟؟؟😂😂"