تجربه زایمان طبیعی پارت ۴🎀
اما ماما همراه باهام صحبت میکرد میگفت اینهمه باز شدی یکم دیگه تحکل کنی برسی ۷ اوکیه بقیش... اما کوووو تا من برسم به ۷ سانت 😢
همسرم اومد یکم پیشم باهام صحبت کرد تو ورزشا کمکم کرد خیلی بودنش ارومم کرد ولی از دردام کم نمیکرد ، تنها جایی بود که من دیگه ظاهرم برام مهم نبود موهام باز شده بود کرک شده بود،
میکشیدمشون از درد و مامانمو صدا میزدم😭😣
تو وان اب گرم دردام که شروع میشد کف پاهامو میچسبوندم و پروانه میزدم همزمان ماماهمراهمم پشتمو با روغن ماساژ میداد و حرف میزد ، خواهر کوچیکمم اومده بود کنارم ۲۱ سالشه🥺 خیلی حالمو بهتر میکرد بعدش مادر شوهرم اومد ... من فقط گریه میکردم و داد میزدم که تمومش کنید نمیخوام خسته شدم ..
خلاصه دکتر خودم اومد و گفت خوبه شدی ۸ سانت برو سرویس و یکم زور بزن ، رفتم سرویس بغدش اومدم خوابیدم دوباره چک کرد و رفت تو راهرو بلند گفت خانوما زایمان شروع شده بیاید، یه دفه یه لشکر پرستارو ماما و ... اومدن بالاسرم خیلی شپک شده بودم باورم نمیشد داره تموم میشه ، با اموزش تنفس ها و اکسیژنی که گذاشته بودن برام ساعت ۷ بعد از ظهر شنبه ۶ دی زایمان کردم 😮‍💨یه دفه دیدم یه بچه گذاشتن رو شکمم گفتم یا خدا این کیه دیگه 😂
بعدش اینقدر حالم خوب بود یه حس موفقیت یه حسی که انگار میگفتم من تونستم خیلی سبک شده بودم ...
از این حسا برای اونایی که دلشون بچه میخواد ارزو میکنم
ببخشید طولانی شد🥴

فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری

۸ پاسخ

خدا حفظش کنه برات عزیزم پسر منم ۶ دی ساعت ۹:۴۰ سزارین بدنیا اومد
من از طبیعی وحشت دارم سزارین خیلی راحته

منم مثل شما درد داشتم اما بچم بالا بود و یک سانت بودم از ساعت 11 صب تا 9ونیم شب درد کشیدم، 20 دقیقه قبل زایمان یه امپولی زد، اون امپول هر چی بچه رو کند

ایشالا که تنش سالم باشه وقتی به دنیا میاد انگار اصلان این درد ها همش الکی بوده، منم سر دوتا زایمانم خیلی زجر کشیدم خیلی، ولی واقعان خیلی سخته، داشتم میخوندم انگار تو خودم تو اتاق زایشگاه بودم😂

خداروشکر بسلامتی ولی حیف این همه عذاب کشیدی منم زایمانم طبیعی بود هردوتا بچم خیلی راحت بدنیا اومد منم ساعت سه ظهر یه قابلمه غذا خوردم رفتم بیمارستان😂 سه سانت باز بودم بدون درد هر معاینه یک سانت باز میشذم تا هفت سانت اصلا درد نذاشتم بعدش دردم شروع شد دوتا جیغ زدم بچه افتاد بغلم فقط یه ساعت درد کشیدم هشت شب بچم دنیا اومد😻😻🐥

دقیقا بعد زایمان که بچه بدنیا میاد ، همه درداتو فراموشت میشه.
من خیلی درد کشیدم ولی بعدش کنار بچه ام لذت بردم.
فکر میکنم اگر سزارین بودم نمی‌تونستم از بعد زایمانم در کنار بچه چیزی از دخترم بفهمم

منم از ساعت ۲ ظهر تا ۱۰.۳۰ دردام طول کشید.
۱۰.۳۰ شب ۲۵ آذر دخترم بدنیا اومد

من راحت زاییدم

موقع دنیا اومدن همسرت بالاست بود🤭؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۹ ماهگی
مامان جوجه مامان جوجه ۸ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت2)
چهار ساعت از زمانی که مثلا قرص و خورده بودم گذشت و پرستاره اومد که معاینم کنه متنفرم از معاینه خیلی ترسیدم بزور معاینم کرد اخه هی خودم سفت میکردم اونم هی میگفت اینجوری نکن برای معاینه های بعدیت خیلی اذیت میشی خداروشکر خوش اخلاق بود و خنده رو مثل بعضی پرستارا با دعوا با مریض صحبت نمیکرد، یه نصف قرص دیگه از همون قبلی اورد و من دوباره همون کارو تکرار کردم ولی چون سر معاینش یکم اذیت شدم خیلی ترسیده بود استرس گرفتم و همین استرس کار دستم داد بعد نیم ساعت یهو یه دردی مثل درد پریودی از کمرم شروع شد و پیچید زیر دلم اما خیلی شدید نبود هیچی نگفتم حتی صدامم در نیومد قبلا برام تعریف کرده بودن دردش چجوریه برای همین فهمیدم که دردام داره کم کم شروع میشه، همون حین یه پرستار اومد و گفت برای زایمانت امپول بی دردی نمیخوای و فلان و اینا کلی راجبش توضیح داد چون فکر می کرد زایمانم طبیعیه منم به بهانه اینکه با همراهم صحبت کنم تا امپول و برام بگیرین با همراهم که خاله شوهرم بود تماس گرفتم و جوری که اونا نشنون گفتم توروخدا به دکترم خبر بده من دردام شروع شده
اونم گفت باشه بهش زنگ میزنم خلاصه که با دکترم تماس گرفت و اونم بهش گفته بود باید تا فردا صبح تحمل کنه استرسم بیشتر شد من فکر میکردم تا شب زایمان میکنم.(ادامه پارت بعدی)
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۴ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان جوجه مامان جوجه ۸ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان دلارا مامان دلارا ۱۴ ماهگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان شاهان🩵👣 مامان شاهان🩵👣 ۳ ماهگی
پارت چهار
شیفت عوض شد و پرستارای جدید اومدن منم دیگ سر و صدا نمیکردم و فقد صلوات میکشیدم که واقعا ارومم میکرد و تو دلم از امام حسین و حضرت فاطمه کمک میخواستم اما واقعا دردام خیلی زیاد شده بود اصن تحملش سخت بود اما من کلن رفتم رو سایلنت و پرستارا هرچی ازم میپرسیدن با کله جواب میدادم یجورایی لجم گرفته بود اما واقعا پرستارای این شیفت جدید فوق العاده مهربون بودن البته قبلیا هم خیلی مهربون بودن اما اینا واقعا عالی بودن اصن انقد با مهربونی باهات صحبت میکردن دردت یادت میرفت دلداریت میدادن درمورد بچت باهات صحبت میکردن شد ساعت 12 که شیفت عوض شد دوباره اندازه یه ماش بهم قرص زیر زبونی دادن
شد ساعت سه دوباره ماما اومد معاینه کنه که دید من هنوزم که هنوزه خونه ابه داره ازم خارج میشه که دیگه سوند رو برام برداشت که نگو مایع توی سونده بوده با خون داخل رحمم قاطی شده و میریخته
دیگه ماما معاینه کرد گفت 6 سانتی بیا کیستو پاره کنم کیسه ابمو پاره کرد و من حس فشار داشتم زیاد گفتم میتونم برم سرویس گفت اره برو دسشوییتو بکن خودتو تمیز کن و برگرد من رفتم سرویس حس مدفوع داشتم هرکاری کردم مدفوع نمیومد که دیگه پرستارا گفتن بیا بیرون چیکار میکنی اومدم بیرون دوباره ان اس تی رو وصل کردن و من حس فشار وحشتناکی داشتم و منم همش زور میردم دست خودم نبود شد سه و نیم ماما اومد دوباره معاینه کرد گفت ده سانتی افرین افرین و برو تو اون یکی اتاق رفتم اونجا گفت هروقت احساس زور داشتی زور بزن منم یکی دوبار زور زدم گفت افرین عالیه بچه اومده تو کانال زایمان هروقت حس فشار داشتی زور بزن منم بعد رفتن ماما چند باری زور زدم که حس کردم از داخل جر خوردم
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۵ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️