از خاطره زایمان دوم بگم براتون
درحالی ک همه داشتم جیغ داد میکردن من داشتم ارومو ساکت ورزش میکنم آمپول فشار بهم زده بودن هی میومدن میرفتن میگفتن درد نداری میگفتم نه😂معاینه کردن رحمم باز بود ولی دردی حس نمی‌کردم خلاصه ناهارمو با آرامش خوردم در همون حین خرما و کلی آبمیوه ام خوردم کم کم دردم داشت شروع میشد خیلی کم بود قابل تحمل بود ولی نگاه جیغ داد تخت بغلیم میکردم بغضم میگرف حتی نمیتونست آب بخوره از درد....خلاصه تصمیم گرفتن کیسه ابمو پاره کنن با خودم گفتم واااای کیسه ابم پاره بشه میمیرم از درد خلاصه کیسه ابمو که زدن یهو سر بچه اومد پایین من نعره میکشیدم دکتر گفت زور نزن که الان بچه میاد تا ببریمت اتاق زایمان منم نمیتونستم همه پرستارا هم رفته بودن برا ناهار دکتر بیرون داد زد بقیه بیان دیگه میخواست سر همون تخت بچه رو بگیره ک چند نفر اومدن زیر بغلمو گرفتن بردن اتاق زایمان 8.7دقیقه بعد بچه بدنیاا اومد😂...کل پروسه درد و زایمانم نیم ساعت نشد اصلا باورم نمیشددد بعدش کلی اشک شوق ریختم و خدارو شکر کردم اگه قرار چند ساعت اون درد و بکشم نابود میشدم.......صب ساعت 11بستری شدم برا ساعت دو تموم شد اومدم اتاق ریکاوری

۵ پاسخ

بچه اولت چند سالشه؟

یعنی طبیعی زایمان دوم راحت ترهءگگ

دقیق عین زایمان دوم من تجربه زایمانمو بخونی عین زایمان تو بود 🤣🤣🤣

قدمش مبارک عزیزم😘😘

چه خوب بوده. بخیه خوردی؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۵ ماهگی
پارت 2
دیگه رفتم اونجا هم اکو قلب دوباره معاینه 😐😐
گفت بستری کنیم با سوزن فشار شاید بچه مدفوع کنه
دیگه بستری شدم دردم کم کم شروع شد هنوز سوزن فشار رو نزده بودن
زیر دلم درد میکرد میومد می‌رفت درد منم ضعیف شده بودم
البته بارداری سختی نداشتم اوایل فقط تا چهار ماه تهوع استفراغ اینا داشتم ولی درکل سخت نبود
خلاصه اکو اینا انجام میدادن فقط می‌دونم خیییلی ادرارم میومد 😂هی میرفتم سرویس اینا هم عاصی شده بودن
خلاصه شب شد هی میومدن معاینه 😐
خیلی دردم میومد تا ساعت 12شب ک خاموشی بشه معاینه پشت معاینه گفتن 1سانتی هنوز
دیگه شب شده بود دردادم شروع شد تو خودم میپیچیدم گفتم درد دارم گفتن عادیه
تا خود صبح چشم نزاشتم
بعد رفته بودن ب خانواده ام گفته بودن تخت خوابیده
دیگه شد5صبح اومدن برام سورن فشار وصل کردن مردم تا شروع شد
معاینه میکردن گفتن تازه شدی 2سانت
پیاده روی میکردم تو سالن با توپ بالا پایین میکردم ورزش بهم میدادن
البته کیسه ابم بین معاینه ها پاره شد
دیگه دکتر اومد چک کرد گفت شدی 3بدنت خیلی خوبه
خوب داریم پیش میریم همین جور ادامه بده
بعد گفت همه درد دارن بعد کیسه ابشون پاره میشه تو اول کیسه ابت پاره شده بعد دردت شروع شده
گفتم پیش خودتون پاره شده دیگه هیچی نگفت رفت
مامان دلارا مامان دلارا ۱۷ ماهگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان فسقلی🌱✨ مامان فسقلی🌱✨ ۸ ماهگی
#پارت چهار خاطره زایمانم 🩷🌿
یکم راه رفتم و آب خوردم بعد باز رفتم روی تخت که پرستار اومد نوار قلب بچه رو گرفت بهم گفت خرما و آبمیوه بخور که هم نوار بچه قشنگ نشون بده هم برای زایمان جون داشته باشی
یکم خرما و آبمیوه خوردم و یه خانوم دیگه اومد که کیسه آبش پاره شده بود چقدر بنده خدا خوش اخلاق و خوشرو بود
منم دراز کشیده بودم خداروشکر درد زیادی نداشتم گوشیم رو برداشتم یکم گوشی گردی کردم و به همسرم گفتم صبح که مدارکم رو میاره شارژرم رو هم بیاره
یکمم خوابیدم نزدیکای صبح که شد یه خانم دیگه اومد که شش سانت دهانه رحمش باز شده بود سریع بردنش اتاق زایمان همون موقع تخت کناری من یهو داد و بیداد کرد و گفت اومد اومد ماما بنده خدا تنها بود تازه تعویض شیفت شده بود بچه رو توی اتاق زایمان دنیا آورد باز سریع دویید بیرون بچه تخت کناریم منو هم به دنیا آورد همه خیلی ترسیده بودن ولی اون ماما جون دوتا مادر و بچه رو نجات داد🥺🦋
همسرمم صبح قبل از صبحونه مدارکم رو آورده بود با شارژرم برام
اول من گوشیم رو شارژ کردم بعدم گوشی تخت کناریم رو گرفتم شارژ کردم 😂🤦🏻‍♀️
صبحونه رو آوردن میلی بهش نداشتم و نخوردم باز اومدن معاینه ام کردن گفتن تغییری نکردی و من هم چنان خونریزی داشتم
#خاطره زایمان#کولیک #رفلاکس
مامان تربچه مامان تربچه ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....
مامان 🍏❤️ مامان 🍏❤️ ۳ ماهگی
خانوما یه چیزی میگم شاید بنظرتون احمقانه باشه ولی از روزی ک زایمان کردم ذهنم درگیرش اصن نمی‌فهمم چیکار شدم...
من بستری شدم اول بهم قرص زیر زبونی دادن تا دردام شروع بشه بعد چن ساعت آمپول فشار زدن اپیدورال زدن خلاصه دهن رحم 9سانت باز شد میگفتن سر بچه نمیاد تو لگن بعد یهو منو بردن سزارین گفتم بیهوش می‌کنین یا بی حس گفتن بی حس حقیقت از بی حسی می ترسیدم ولی تو اتاق عمل همین ک آمپول بی حسی اینا زدن دیگ چیزی نفهمیدم چشام ک باز کردم دیدم پرستارا دارن ول میخورن تو اتاق من گیج بودم فک میکردم تازه میخان شروع کنن ولی زایمان تموم شده بود منو بردن تو اتاق ریکاوری اونجا متوجه شدم زاییدم بعد سراغ بچم گرفتم گفتن ضربانش نا منظم بوده داخل دستگاه منظم بشه میاریم بعد سوال کردم من بیهوش بودم یا بی حس گفتن بی حس گفتم چرا چیزی ندیدم گفتن تو سرمت یه دارو زدن چن دقیقه بخابی بعد خلاصه هی ضربان قلبم چک میکردن میگفتن بالاس پایین نمیاد هی پاهام نگاه میکردم میگفتن خیلی ورم داره بعد من گفتم تو بارداری همیشه صربانم بالا بوده دعوام کردن چرا اول نگفتی خلاصه خلاصه بعد چن ساعت بردن بخش جفتمون ولی تو همون اتاق باخودشون میگفتن فلان مریض ک احیا شده همین نفهمیدم ک خودم گفتن احیا شدم یا بچم؟و اینکه روز بعد بهم خون تزریق کردن گفتم خونریزی شدید داشتی و اینکه وحشت ناک ورم داشتم خودم نمیشناختم.با این چیزا ک گفتم کسی می‌فهمه چی ب چی بوده؟ احیا شده یعنی داشته میمرده؟
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۴ ماهگی
خیلی وقته میخوام تجربه زایمانم رو بذارم ولی خب وقت نشد.
تجربه زایمان پارت اول
من یه پسر ۸ ساله و نیمه دارم.تجربه زایمان اولم خیلی ترسناک بود.من کلا از عمل و سز میترسم تصمیمم این بود که طبیعی زایمان کنم.سر پسرم همه کلاس های آمادگی زایمان رو رفتم.پیاده روی هم کردم.پسرم ۴۱ هفته کامل شد بازم نمی‌خواست بیاد دکتر توی مطب معاینه کرد که اگه دهانه رحمم باز نشده منو بفرسته با نامه برای بستری بیمارستان. خلاصه معاینه کرد دید یه سانت باز شده.بهم گفت یکم همکاری کن تحمل کن بفرستم الان برای زایمان.من توی ذهنم فکر داشتم میکردم به حرفش که چی گفته که دکتر کیسه آبم رو خودش ترکوند.یه درد خیلی شدیدی توی بدنم پیچید و اب گرم ریخت ازم بیرون من جیغ زدم.بیچاره مامانم بیرون نشسته بود حسابی ترسید.
خلاصه ساعت نزدیک ۷ بود که منو فرستاد بیمارستان.همسرم هم اومد رفتیم بیمارستان. ماما ازم پرسید درد داری؟ گفتم نه دکتر کیسه آبم رو پاره کرد.گفت نزدیک تعویض شیفته باید صبر کنی.من با اون حس کثیفی که هی ازم اب گرم می‌ریخت بیرون صبر کردم.خیلیییی استرس داشتم و میترسیدم.خلاصه ۷.۴۵ بستری شدم تا ۱۰ شب اصلا درد نداشتم.کم کادرهای خیلی کم جون شروع شد.با اینکه بیمارستان دولتی بود ولی واقعا کادر و ماما ها باحوصله و مهربون بودن.تنها توی اتاق درحال درد کشیدن بودم.از ۱۲ شب دردام زیاد شد.همسرم و مامانم و دخترخالم بیرون چشم انتظار بودن.انقدر روند پیشرفتم کند بود به مامانم اینا گفتن احتمالا تا صب زایمان میکنم.مامانم و دخترخالم رفتن خونه دخترخالم اما همسرم بیرون در موند.دردای خیلیییی زیادی داشتم از ۱۲ شب دردم شدید شد تا ۶.۱۰ صبح زایمان کردم با کلیبیی بخیه.پسرم ۴۱۱۰ بود😅😅
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۳ ماهگی
آیین موقعی بدنیا امد گریه نکرد اصلا بخواطر همون من متوجه نشدم اصلا
ولی چون یخ لحظه کل دردام تموم شد سرم و بلند کردم ببینم چی شده دیدم بچه رو دارن میزارن سر جاش فهمیدم بدنیا آمد

واقعا دردام تموم شده بود و راحت شدم در آوردن جفت هم اصلا درد نداشت موقعی که آیین و داشتن میزاشتی سرجاش انگار بابام بود از دماغ به بالا حس کردم بابامه🥲🥰
همونجا شباهت و دادم

خب این پروسه که تموم شد رسیدیم به بخش بخیه بدترین بخش چون برای زایمان امید داری به یه چیز بعد اونهمه درد ولی برای بخیه امیدی نیست ک😂

بی حسی زدن ولی اصلا انگار نزده بودن چون کامل حس میکردن بعد انقد جیغ میکشیدم هی دکترای اتاق های دیگ میومدن یه نگاه مینداختن
من پام صد و هشتاد درجه باز انگار سینمای همه میان یه نگاه میکنن می‌رن
مردم. از خجالت

پاهامو نمیزارن رو جا پایی تخت نمیزارم بخیه بزنن هی خودمو جمع میکنن خلاصه یه بخیه ۱ ساعت طول کشید همراه با کلی درد مردم سر بخیه زدم البته خیلی هم بخیه خوردم
عوضش آیین و داشتم
دیگ همه ی اینا تموم شد گفتن پاشو برو خودتو بشور لباساتو عوض کن بفرستیمت بخش
آنقدر پاهام درد می‌کرد نمیتونستم پاشم کلی خون از دست داده بودم
مامانم آمد کلی گریه کردم تو بغلش آروم شدم کمک کرد پاشدم رفتم خودمو بشورم خجالت میکشیدم مامانم بیاد مامایی که زایمانمو انجام داده بود بقدری مهربون بود آمد کمک کرد خودم و شستم لباسامو پوشیدم ( بالاخره چون من دیده بود خجالتم رفته بود)😂
مامان نیلا مامان نیلا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خب میبینم ک تو پست قبلی دل همتون از سوند پر😂🙁
خب بریم بقیشو بگم؛ ساعت ۸ ک شد اسممو صدا زدن ک برم تو اتاق عمل اومدن با ویلچر منو بردن وقتی داشتن میبردن همسرمو و خواهرمم باهام اومدن تا پشت اتاق عمل .. یه بغضی گرفته بود منو انگار ک دیگه قرار نیست ببینمشون😶😵‍💫خلاصه وارد اتاق عمل ک شدم اشکام یهو سرازیر شد .. ( من خیلی نازنازی تشریف داشتم خودم یادم میاد میمونم از این کارام ؛ البته اینکه بارداری سختی داشتمم بی تاثیر نیست .. ) دکترم اومد دستمو گرفت گفت چیشده گفتم خیلی استرس دارم بابت سلامتی بچم گفت پس اینهمه سونو و آزمایش ک جوابشون خوب بود چین؟ب دلت بد راه نده چند دقیقه دیگه میبینی دخترتو😍😇خلاصه رفتم با کمک پرستارا نشستم رو تخت تو اتاق چندتا پرستار بودن و متخصص بیهوشی و دکتر خودم فضای اتاق عمل اصلا ترسناک نبود خیلی معمولی بود راستش من اصلا اونقدرم ب اطرافم نگاه نمیکردم فقط تو دلم هرچی سوره بلد بودم داشتم میخوندم ..😅🙁 خلاصه پرستارا ک کارهاشونو انجام دادم متخصص اومد برای زدن آمپول بیحسی قبلش باهام حرف زد و گفت اصلا دردناک نیست بشرطی ک خودمو سفت نکنم و آرامش داشته بودم بعد بهم گفت چونمو بچسبونم ب قفسه سینم و نفس عمیق بکشم دوتا پرستارم کنارم بودم پاهام رو نگه داشته بودن اما از اونجایی ک من خیره ام از ترس خودمو سفت گرفته بودم و آمپول بیحسی و ک زدن احساس کردم یه مایعی وارد بدنم شد و یهو از کمر ب پایین گرم شدم درجا بعد آمپول دوتا پرستاری ک اونجا بودن منو خوابوندن رو تخت بعد پرده رو کشیدن