#پارت۹
صبح ساعت ۸ احساس کردم یه چیزه داغ ازم داره میره اول فکر کردم جیش کردم ، اما تا بلند شدم یهویی یه چیزی وسط پام ترکید تشک و پتو رخت خواب پر آب شد شوهرم که درحال پرید مادرشوهرمم سریع پاشد رفتم داخل سرویس بهداشتی شون تمام لباسامو کندم خودمو آب گرفتم ولی همینجوری ازم داشت آب می‌رفت که سه بار فقط لباس عوض کردم نوار بهداشتی خیس خیس میشد جواب نمی‌داد دیگه چندتا روهم گذاشتم یه لباس گشاد ساحلی گرم پوشیدم ولی چون شلوارم خیس بود لباسمو گرفتم بالا تو صندلی ماشین یه پلاستیک پهن کردم نشستم همون موقع به مامام زنگ زدم گفتم کیسه آبم پاره شده گفت زود بیا تا منم برسم.
منم رسیدم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه بهم گفت برو خانم بخوابسریع رو تخت خوابیدم گفت شلوار تو کامل دربیار وقتی کارامو کرد دراز کشیدم اومدن سریع دستگاه انقباض هامو که بگیرن رو گذاشتن دستگاه برای قلب بچه یه دونفر اومدن معاینم کردن ۲سانت و نیم بودم....

۳ پاسخ

من فک کنم تو ۶سانت کیسه ابمو پاره کردن

خب بعدشششش

🥺😍🥺

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت یک
اینجا می‌نویسم تا هیچوقت فراموش نکنم
من از سی و دو هفته دنبال این بودم که سزارین بشم اما هیچ دکتری با هزینه کم قبول نمی‌کرد همه یا سکه میخواستن یا بالای بیست تومن
سی و نه هفته و چهار روزم بود رفتم سونو برای وزن فرستادنم چون میگفتن وزن بچه کمه بعد سونو اومدم خونه با پسرم تنها بودم ساعت سه شب بود اومدم گل مغربی گذاشتم بخوابم ده دقیقه بعدش احساس کردم خیس شدم اول فکر کردم روغن کپسول گل مغربیه دیدم نه بیشتره بلند شدم که یهوو دو سه مشت پر آب ریخت ازم سریع نوار گذاشتم زنگ زدم به ماما خصوصی که گرفته بودم گفت دو ساعت وقت داری بری زایشگاه زنگ زدم به مامانم گفت میتونی بیای یا بیام گفتم نه میام خودم نشستم پشت فرمون و رفتم خونه مامانم شروع کردم پله بالا پایین رفتن دوش گرفتن اما از موقع پاره شدن کیسه آب بچه دیگه تموم نمیخورد ساعت پنج بود رسیدم بیمارستان یه سری چکاب کردن و فرستادن زایشگاه تا شیش و نیم کاری نداشتن بهم فقط ان اس تی وصل کردن بهم شیش و نیم اومدن یک چهارم قرص فشار دادن گفتن بزار زیر زبونت این قرص و نصفشو انداختم بیرون اما اینو گذاشتم انگار بلا گذاشتم بدنم شروع کرد به لرزی که تمومی نداشت حتی تخت می‌لرزید دستگاه ان اس تی کنارم هی آلارم میداد که ضربان قلب بچه می‌ره بلا روی 120میاد روی 60هرچی ام صدا میزدم کسی نمیومد یا میومدم میگفتن طبیعیه ماله قرصه
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۳ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۴ ماهگی
# پارت۷
خلاصه رفتیم خونه ۱۴ روز گذشت رفتم ۳۸ هفتگی
من دوشنبه ۲۷ بهمن زایمان کردم جمعه قبل زایمانمم رفتیم با خانواده دورهمی بیرون آخرین مسافرت بارداریم رو رفتم و اومدم خونه شنبش دردام شروع شد منم آدمی بودم اگه دردام جوری نمیشد که تا پتو گاز نمیزدم به شوهرم زنگ نمیزدم بیاد دنبالم ببرتم بیمارستان میزاشتم دردام شدید که شد زنگ میزدم ، دردهام شروع شد دیگه ساعت ۱ خیلی درد داشتم جوری که از درد زنگ زدم به شوهرم اومد لباسامو پوشوند بردم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه شوهرم خوشحال گفت الان زایمان می‌کنی بدون هیچ ساکی نه ساک برا خودم نه بچه فقط پوشه پروندم رو برده بودم
معاینم کرد بهم دستگاه های انقباض و وصل کرد پرستاره گفت رحمت ۲ و نیمه بخوای میتونی همین امروز زایمان کنی بهش گفتم نه من هنوز اتاق بچم خورده ریز داره هنوز نچیدم
گفت باشه ولی باید خیلی مراقبت کنی ولی اول صبر کن از یه دکتر بپرسم ببینم میتونم مرخصت کنم بری خونه یا باید بستری نگهت دارم
گفتم من یه مامای خصوصی می‌خوام از کجا بیارم گفت اینجا یه مامای خیلی خوبی داریم عالیه و خوش اخلاق و با حوصله میخوای بهش زنگ بزنم از طرف من بهش معرفیت کنم گفتم آره بهم گفت باشه بهم گفت چون هیچی نخوردی برو یه چیز شیرین بخور و بیا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم بچت خوابه باید بیدار بشه
رفتم تو ماشین به زور یه شیرینی خوردم یه ۲۰ دقیقه هم پیاده روی کردم رفتم بالا بهم گفت من با ماما هماهنگی کردم ولی خودت زنگش بزن بهش بگو گفت بیا اول زنگش بزن بعد بیا تا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم انقباض و صدای قلب بچه رو بشنویم بگیرم
گفتم باشه .
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۴ ماهگی
#ادامه پارت آخر
بعد هم زنگ زد به شوهرم گفت برا خانمت یه سوپ بگو درست کنن بخاطر سرماخوردگیش بیارن گفت خانمت هم زایمان کرد میتونی بیای ببینیش بعد یک ساعت شوهرم با مادر شوهرم اومدن دیدنم شوهرم رفت بیرون مادرشوهرش موند پیشم بهم گفتن حالا پاشو غذا بخور آجیل بهم دادن موز دادن آبمیوه بعد بچه رو گفتن بگیر شیرش بده منم یکم ترسیدم بغلش کنم چون ریزه میزه بود ولی خب دیگه مجبور بودم شیرش بدم بغلش کردم شیرش دادم همون آغوزم رو بعد خوابید. وقتی مامام رفت بهم گفت میتونی دوش بگیری که این خون های روی بدنت بره تمیز بشی تا از جام اومدم بلند بشم مثل کیسه آب ازم کیسه خون ول شد منم فکردم عادیه چیزی نگفتم رفتم حموم دوش بگیرم دیدم همینجوری ازم داره خون می‌ره لخته یه تیکه های کوچولو میفته همون موقع نظافت چی که داشت اتاق و تمیز میکرد منو دید اینجوریم سریع رفت به دکتر شیفت خبر داد دیدم دکتر شیفت سریع با دوتا پرستار اومدنم طرفم گفتن خانوم برو رو تخت بخواب میخوایم چکت کنیم منم رفتم خوابیدم یهویی دکتره با مشت تا آرنجش رفت داخلم.....
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۹ ماهگی
مامان مُنیب🧒 مامان مُنیب🧒 ۸ ماهگی
۱۴۰۱/۴/۸
قسمت ۱
چهل هفته و دو روز بودم که صبحشتو خونه کلی راه رفتم اونم تند تند و شبیه چارلی چاپلین انقد تند و قدمای بلند برمیداشتم که بعد دوساعت خسته شدم..بعد یه استراحت کوتاه شروع کردم به انجام دادن ورزش ها و در اخر رفتم دوش گرم گرفتمو تو تشت اب گرم مثل حالت دسشویی نشستم اون روز خیلی نگران بچم بودم بعد ازظهر به شوهرم گفتم بریم نوار قلب بگیریم و معاینه هم بشم...نوار گرفتیم الحمدلله خوب بود و ماما گف یه سانتو نیم بازی منم میگفتم بااین همه ورزش و پیاده روی و تحرک فقط یکونیم سانت گفت خیلیم خوبه دردات شروع بشه رحمت باز میشه گفت تا ۴۱ هفته کامل دردت نگرفت بیا بیمارستان امپول بزنیم...شبش ساعت ۲ اینا بود خواستم بخوابم که یهو یه اب کم از جلوم اومد منم خودمو گرفتم مثل وقتی ک ادرارتو میگیری بیخیال شدم گفتم شاید معاینه شدم برا اونه خون میاد چیزی نیس بعد گفتم بزار برم دسشویی نگا کنم ببینم چیه که رفتم دیدم عه بله ابه بیشتر شد همراهش هم ترشحات موکوسی میاد منم نمیدونستم کیسه س اومدم بیرون یکم بپربپر کردم که باز اب اومد و فهمیدم کیسه پاره شده یکم استرس گرفتم